NNo face chapter 8
kitaاز گالری که بیرون اومد، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که باد سرد پاییزی با شدت به صورتش کوبید. هوا اونقدر سرد بود که انگار کسی یه مشت یخ رو یکدفعه روی پوستش خالی کرده باشه. یقهی پالتوش رو کمی بالاتر کشید و دستهاش رو توی جیب فرو برد. اما سرمای هوا آخرین چیزی بود که اون لحظه بهش اهمیت میداد. ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند دقیقهی پیش بود و عصبانیتی که از همون موقع مثل یه آتیش زیر خاکستر توی وجودش زبونه میکشید، هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.
با قدمهای تند و عصبی از پیادهرو میگذشت. صدای برخورد کفشهاش با سنگفرش خیابون توی گوشش میپیچید و هر بار که تصویر صورت سونو جلوی چشمش میاومد، فکش محکمتر روی هم قفل میشد. دلش میخواست هرچی توی دلش مونده بود رو سر یکی خالی کنه. دلش میخواست برگرده و به کسی که باعث تمام این اتفاقات شده بود، بفهمونه که قرار نیست هر کاری دلش خواست انجام بده و بعد هم بدون هیچ توضیحی از کنارش رد بشه.
اما هنوز چند قدم دیگه برنداشته بود که دستی محکم دور بازوش حلقه شد.
«هی، پارک!»
با کشیده شدن بازوش، قدمهاش متوقف شد. اخماش رو توی هم کشید و قبل از اینکه حتی برگرده، نفس عمیقی کشید. واقعاً حوصلهی هیچکس رو نداشت؛ مخصوصاً کسی که همین چند دقیقه پیش تمام اعصابش رو به هم ریخته بود.
سرش رو چرخوند و با دیدن هیسونگ، نگاهش سردتر از قبل شد.
هیسونگ هنوز بازوش رو رها نکرده بود. نگاهش مستقیم به صورت سونگهون دوخته شده بود و از حالت چهرهش بهخوبی میشد فهمید که اصلاً قصد نداره به این راحتی بیخیال ماجرا بشه.
سونگهون نگاه کوتاهی به دستی که دور بازوش بود انداخت و با لحنی که بهوضوح از کلافگی خبر میداد، گفت:
«ولم کن، لی.»
هیسونگ انگار اصلاً نشنیده باشه، دستش رو محکمتر دور بازوش نگه داشت.
«اول باید یه چیزی رو برام روشن کنی.»
سونگهون پوزخند کوتاهی زد و سرش رو کمی کج کرد.
«مثلاً چی؟»
«باید از سونو عذرخواهی کنی، پارک.»
چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد. باد لابهلای موهای آشفتهی سونگهون پیچید و چند تار از موهاش رو روی پیشونیش انداخت. با شنیدن اسم سونو، نگاهش برای لحظهای تغییر کرد؛ انگار فقط کافیه اسم اون پسر به زبون بیاد تا دوباره تمام خشم فروخوردهش از نو بیدار بشه.
«کسی که باید عذرخواهی کنه، اونه، لی. نه من.»
هیسونگ با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح که بیشتر از هر چیزی نشون میداد چقدر از جوابش حرصش گرفته.
«جدی میگی؟ واقعاً داری اینو میگی؟»
«مگه حرف نامفهومی زدم؟»
«اون بچه هیچ کار اشتباهی نکرده! تو بودی که زدی توی گوشش، پارک!»
این بار صدای هیسونگ کمی بالاتر رفت. چند نفری که از کنارشون رد میشدن، برای لحظهای نگاهشون رو به اون دو نفر دوختن و بعد دوباره به راهشون ادامه دادن. اما سونگهون حتی ذرهای هم به اطرافش توجه نکرد. تمام تمرکزش روی هیسونگی بود که حالا انگار تصمیم گرفته بود بهجای هر دوی اونها عصبانی باشه.
سونگهون با حرص نفسش رو بیرون داد و دست آزادش رو لابهلای موهاش کشید.
«گرفته با کسی که دو روزم از آشناییش نگذشته خوابیده و کار اشتباهی نکرده؟ طرف اون رو میگیری، لی؟»
هیسونگ برای لحظهای ماتش برد. نه از اینکه سونگهون چنین حرفی زده بود، بلکه از اینکه هنوز هم بعد از تمام اتفاقات، حتی ذرهای از رفتارش پشیمون به نظر نمیرسید.
«تو واقعاً نمیفهمی چی میگی، نه؟»
سونگهون نگاهش رو از صورت هیسونگ گرفت و به خیابون خیره شد.
«فکر کنم به اندازهی کافی واضح حرف زدم.»
«نه، اتفاقاً اصلاً واضح نیست! سونو زندگی خودشو داره، تو هم زندگی خودتو. اینکه با کی میخوابه یا با کی وقت میگذرونه، هیچ ربطی به تو نداره!»
سونگهون فکش رو محکم روی هم فشار داد. عضلات صورتش منقبض شده بودن و دستهاش ناخودآگاه مشت شدن. شنیدن این حرفها از زبون هیسونگ، بیشتر از چیزی که انتظار داشت آزارش میداد.
«تو از هیچی خبر نداری، لی.»
«پس توضیح بده! مگه من ازت توضیح نخواستم؟»
«لازم نیست همهچی رو بدونی.»
هیسونگ با عصبانیت سرش رو تکون داد. واقعاً داشت دیوونه میشد. انگار هر جملهای که از دهن سونگهون بیرون میاومد، فقط یه قدم دیگه اونو به مرز انفجار نزدیکتر میکرد.
«پارک، تو هیچ چیزی بیشتر از یه دوست و هیونگ براش نیستی! میفهمی؟ هیچ چیزی! تو هیچ حقی نداشتی که اونجوری بزنی توی گوشش و بعدم طلبکار باشی!»
این بار دیگه نتونست صدای خودش رو کنترل کنه. آخرین جمله رو تقریباً فریاد زد و دستش رو از بازوی سونگهون جدا کرد.
سونگهون از شدت صدای ناگهانی هیسونگ، برای لحظهای جا خورد. ابروهاش بالا پریدن و نگاهش با ناباوری روی صورت پسر مقابلش ثابت موند. شاید انتظار داشت هیسونگ ازش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه بفهمه چرا اونقدر عصبانیه، اما نه اینکه اینطوری جلوش بایسته و باهاش حرف بزنه.
چند لحظه فقط به هم خیره شدن. سکوت سنگینی بینشون افتاده بود که حتی صدای عبور ماشینها هم نمیتونست از سنگینیش کم کنه.
سونگهون بالاخره لب باز کرد و با لحنی تند و پر از غرور گفت:
«هوی، لی! حواست هست ازت بزرگترم؟ هنوز یاد نگرفتی به بزرگترت احترام بذاری؟»
هیسونگ چشمهاش رو چرخوند و یه نفس کلافه بیرون داد. انگار همین یه جمله کافی بود تا تمام میلش به ادامهی بحث از بین بره.
«وای، خدای من... واقعاً الان بحث احترامه؟»
سونگهون چیزی نگفت.
هیسونگ دستش رو روی صورتش کشید و نگاهش رو برای چند ثانیه به آسمون خاکستری دوخت. ابرهای تیره و درهم، درست مثل حال و روز خودش، تمام آسمون رو پوشونده بودن. برگهای زرد و نارنجی درختهای کنار خیابون، با هر وزش باد از شاخهها جدا میشدن و روی زمین میافتادن. یکی از برگها درست جلوی کفشش فرود اومد و برای لحظهای با باد روی سنگفرش چرخید.
کاش همهچی به همین سادگی بود؛ یه برگ، یه باد، یه اتفاق گذرا که میشد بهراحتی از کنارش رد شد.
اما بعضی اتفاقها، حتی وقتی سعی میکردی نادیدهشون بگیری، دست از سرت برنمیداشتن.
هیسونگ دیگه نمیخواست دربارهی سونو حرف بزنه. نه با سونگهون، نه با هیچکس دیگه. هرچقدر هم که تلاش میکرد، نمیتونست منطق رفتارهای اون پسر رو درک کنه. از یه طرف، سونگهون با اون لحن سرد و نگاه بیتفاوتش جوری رفتار میکرد که انگار هیچچیزی توی دنیا براش مهم نیست؛ از طرف دیگه، اتفاقات اخیر نشون میداد که پشت اون ظاهر یخزده، چیزهایی وجود داره که حتی خودش هم نمیتونه به زبون بیاره.
ولی هیسونگ نه حوصلهی کشف رازهای اون رو داشت و نه قصد داشت بیشتر از این خودش رو درگیر ماجراهاش کنه.
سرش رو پایین انداخت و بعد از مکثی کوتاه، بالاخره سؤال اصلیای رو که از لحظهی دیدن سونگهون توی ذهنش چرخ میخورد، به زبون آورد.
«راستی... دیشب چی ازم میخواستی؟»
سونگهون که تا اون لحظه مشغول مرتب کردن آستین پالتوش بود، ناگهان سرش رو بالا آورد.
انگار یکی وسط یه فیلم، تصویر رو متوقف کرده باشه.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورت هیسونگ ثابت موند. لبهاش کمی از هم باز شدن، اما هیچ صدایی ازشون بیرون نیومد. خواست چیزی بگه، ولی منصرف شد. نگاهش رو دزدید و به نقطهای نامعلوم روی زمین خیره شد.
هیسونگ با دیدن این واکنش، ابروهاش رو بالا برد.
«چیه؟ زبونت رو خوردی؟»
سونگهون لب پایینش رو بین دندونهاش گرفت و دستهاش رو توی جیب پالتوش فرو برد. انگشتهاش بیقرار توی جیب حرکت میکردن. برای کسی مثل اون، که همیشه با اعتمادبهنفس حرف میزد و حتی توی بدترین موقعیتها هم اجازه نمیداد کسی دستپاچگیش رو ببینه، این سکوت عجیب بود.
چند بار دیگه لبهاش رو باز و بسته کرد. هر بار کلمات تا نوک زبونش میاومدن، اما قبل از اینکه فرصت پیدا کنن از دهنش بیرون بیان، دوباره قورتشون میداد.
چی باید میگفت؟
از کجا باید شروع میکرد؟
اصلاً چطور میشد چیزی رو که خودش هم هنوز بهدرستی درکش نکرده بود، برای یکی دیگه توضیح بده؟
خجالت میکشید؟ شاید.
میترسید؟ احتمالاً.
اما پارک سونگهون؟ همون پارک سونگهونی که همیشه جوری رفتار میکرد انگار هیچچیزی نمیتونه تکونش بده؟ همونی که حتی وقتی همهچی به هم میریخت، با یه نگاه سرد و چند کلمهی کوتاه از زیر هر سؤالی فرار میکرد؟
نه، این وضعیت اصلاً بهش نمیاومد.
هیسونگ که دیگه از این سکوت طولانی کلافه شده بود، دستهاش رو روی سینه جمع کرد و با تردید گفت:
«پارک؟»
سونگهون نگاهش رو بالا آورد.
«چی؟»
«منتظرم. قرار نیست تا شب همینجا وایسم که تو تصمیم بگیری چی بگی.»
سونگهون نفس عمیقی کشید. برای یه لحظه چشمهاش رو بست، انگار داشت خودش رو برای پریدن از یه ارتفاع بلند آماده میکرد. بعد نگاهش رو مستقیم به چشمهای هیسونگ دوخت.
«لطفاً دوستپسرم شو، لی.»
...
هیسونگ پلک زد.
یه بار.
دو بار.
حتی مطمئن نبود درست شنیده باشه. برای چند ثانیه تمام صداهای اطرافش محو شدن. صدای ماشینها، وزش باد، همهمهی آدمهایی که از کنارشون عبور میکردن... همهچی انگار پشت یه دیوار ضخیم قرار گرفته بود.
فقط صدای سونگهون توی سرش تکرار میشد.
لطفاً دوستپسرم شو، لی.
هیسونگ با چشمانی گرد شده بهش خیره موند. انگار همین الان یه سطل آب یخ رو از بالای سرش خالی کرده باشن. تمام افکارش برای چند لحظه از کار افتاده بودن و حتی نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده.
بالاخره بعد از چند ثانیه، با صدایی که از شدت ناباوری کمی گرفته بود، گفت:
«...چی؟»
سونگهون نگاهش رو ازش نگرفت. این بار برخلاف چند دقیقهی قبل، خبری از اون حالت طلبکارانه و نگاه مغرور همیشگیش نبود. هنوز کمی دستپاچه به نظر میرسید، اما انگار بالاخره تصمیم گرفته بود حرفش رو تا آخر بزنه.
«شنیدی چی گفتم.»
هیسونگ یه خندهی عصبی کرد و دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«نه، نه، صبر کن... یه لحظه وایسا.»
چند قدم عقب رفت و با ناباوری از سر تا پای سونگهون رو برانداز کرد. بعد انگشت اشارهش رو به سمت خودش گرفت.
«تو... الان از من خواستی دوستپسرت بشم؟»
«آره.»
«تو؟ پارک سونگهون؟»
«چند نفر دیگه به اسم پارک سونگهون میشناسی؟»
«وای، خدای من...»
هیسونگ با درماندگی خندید و سرش رو تکون داد. دلش میخواست یکی از پشت ظاهر بشه و بهش بگه تمام این اتفاقات یه شوخی مسخرهست. چون واقعاً هیچ توضیح منطقیای برای چیزی که داشت میشنید، پیدا نمیکرد.
تا همین چند دقیقهی پیش، سونگهون داشت سرش داد میزد و از سونو عصبانی بود. حالا، بدون هیچ مقدمهای، ازش درخواست رابطه میکرد؟
اصلاً این دوتا چه ربطی به هم داشتن؟
هیسونگ دستهاش رو از دو طرف باز کرد.
«پارک، تو حالت خوبه؟»
سونگهون اخم کرد.
«چرا همه فکر میکنن هر وقت یه چیزی میگم، حتماً باید حالم بد باشه؟»
«چون هر چیزی که میگی، آدمو به این نتیجه میرسونه که باید یه جای کار بلنگه!»
سونگهون برای اولین بار توی اون مکالمه، لبخند خیلی کمرنگی زد. لبخندی که بهسرعت محو شد و جاش رو دوباره به همون حالت جدی همیشگیش داد.
«گفتم که برای یه کاری واقعاً بهت نیاز دارم.»
هیسونگ دستهاش رو پایین انداخت.
«چه کاری؟»
سونگهون مکث کرد.
این بار نگاهش رو به اطراف چرخوند. خیابون شلوغتر شده بود و چند قطرهی ریز بارون روی شونهی پالتوش نشسته بود. انگار حتی آسمون هم تصمیم گرفته بود با این موقعیت عجیب همراهی کنه.
بالاخره دوباره به هیسونگ نگاه کرد و با لحنی آرومتر ادامه داد:
«فقط... یه مدت نقش دوستپسرم رو بازی کن.»
هیسونگ احساس کرد مغزش رسماً از کار افتاده.
چند ثانیه به سونگهون خیره موند. بعد با دهانی نیمهباز، نگاهش رو به آسمون دوخت و زیر لب زمزمه کرد:
«What the hell is going on...»
و درست همون لحظه، وقتی که فکر میکرد دیگه هیچ چیزی نمیتونه بیشتر از این غافلگیرش کنه، سونگهون جملهی بعدی رو به زبون آورد.
«در عوضش، هرچقدر پول بخوای بهت میدم.»
هیسونگ بهآرومی سرش رو پایین آورد.
این بار دیگه حتی نتونست بخنده.
فقط به سونگهون نگاه کرد؛ به پسری که چند دقیقه پیش با خشم از سونو حرف میزد و حالا درست وسط یه خیابون سرد پاییزی، داشت پیشنهاد میداد در ازای پول، دوستپسرش بشه.
و برای اولین بار، یه سؤال کاملاً جدی توی ذهن هیسونگ شکل گرفت:
پارک سونگهون دقیقاً چه گندی زده که حالا به همچین چیزی نیاز پیدا کرده؟