فدرالیسم وارونه یا چرا با فدرالیسم مخالفیم؟
سید علی حجازی-منبع:نشریه سیاست نامه شماره تابستان ۱۴۰۳
پس از رویدادهای سال ۱۴۰۱ و تثبیت رویکردی نوین در اعتراضات مدنی که مشخصا بر عبور از تمامیت نظام سیاسی کنونی ایران تأکید میکرد، وضعیتی جدید در ذهنیت سیاسیِ ایرانیان پدید آمده، بیش و کم همچنان برقرار است؛ نوعی تمایل به تخیل آینده و وضعیت مطلوب. بدین معنا که در میان فعالان سیاسی ایرانی گرایشی به وجود آمده به درانداختنِ گفتمان سیاسی جدید و بر مبنای آن تخیلِ نوع حکومت آیندهی ایران. این موضوع مخصوصا به دلیل بنبست سیاسی موجود در حوزهی عمل، تشدید میشود، زیرا هرآنقدر که تغییر نظام سیاسی در عمل غیرممکن به نظر میرسد، در اذهان ممکن و سهل الوصول است؛ چندان که عامه گفتهاند «وصف العیش، نصف العیش». نیز اگر ذهنی موشکاف و کمی بدبین داشته باشیم، شاید دور از ذهن نباشد که هدف اصلی این تخیلات واهی را عادی سازیِ آن گفتمان در جامعه و در واقع مقدمهای برای طرحهای سیاسی آینده از سوی مخالفان خارجی و دولتهای حامی ایشان ارزیابی کنیم. آنچه خود اهمیتِ پرداختن به این انگارههای ذهنی و گفتمانهای تخیلی را بر ما روشن میسازد.
باری، در این زمانه که گروههای مختلف سیاسی عمدتا در خارج از کشور، منشورهای گوناگونی منتشر میکنند و میکوشند تصویری ذهنی از نظام سیاسی مورد نظر خود ارائه کنند، موضوع و چالش جدیدی در مسائل و گفتمانهای سیاسی ایران مطرح شده (یا ارادهای در کار است مطرح شود) و آن مسألهی فدرالیسم است؛ نوعی از حکومت که در آن قدرت ادارهی کشور میان حکومتهای محلیِ ملی یا ایالتی تقسیم و از سوی دولت مرکزی به ایالات تفویض میشود. ناگفته پیداست این نظام سیاسی تا به حال در ایران آزموده نشده و بدین سبب طبیعی است عدهای مخالف یا موافق آن باشند و برای مدعایشان استدلال آورند.
من نیز چون غالب میهندوستان ایرانی که ملت-دولت ایران و یکپارچگی سرزمینی آن برایشان اصلی بنیادین است، از جمله مخالفان ایدهی فدرالیسم برای ایران هستم و بر آنم تا دلایل این مخالفت را اجمالا توضیح دهم. در عین حال، باید گفت آنچه امروز در خصوص مخالفت با فدرالیسم در رسانهها و افکار عمومی بازنمایی میشود، گاه با نوعی ذاتانگاری و تعصب همراه است (آنچه بعضا به دلیل شیوهی مخالفت برخی از ناسیونالیستهای اقتدارگرا ممکن است تصدیق شود). حال آنکه به باور این گمنام، روش نظریهپردازی و تحلیل سیاسی -مخصوصا در زمانهی ما که ساختار اذهان آدمیان و معیار انتخابهایشان هرچه عملگراتر شده است- بهتر است از هر نوع ذاتانگاری و مفاهیمی چون قداست و عصبیت خالی باشد. از این رو بر ماست تا مفاهیم و گفتمانهای سیاسی را بدون حب و بغض و در نسبت با پیشینه، خصایص و مسائل عینی جامعهی ایران بررسی کنیم. لهذا مخالفت ما با فدرالیسم به هیچ وجه به دلیل باور به قبح ذاتی آن نیست، بلکه بر سر کارکرد آن در ایران است. بدین منظور باید فدرالیسم و کارکرد تاریخی آن را هرچه بهتر شناخت.
فدرالیسم به طور تاریخی ایدهای برای متحد ساختن دولتهای محلی بوده است. دولتهایی که به دلایل گوناگون از جمله وسعت و منابع محدود، ضعف دفاعی و… امکان عمل به همهی وظایف دولت مدرن مخصوصا تثبیت حق حاکمیت را نداشتند و از این رو دست به تشکیل اتحادیهها و دولتهای فدرال زدند. چنانچه دولتهای فدرالِ مستعمراتی را از تحلیل خود خارج کنیم (چراکه به طور تاریخی کمترین شباهتی به وضعیت ایران ندارند)، فدرالیسم -در کارکرد تاریخی خود- صورتی از دولت است که طی آن تعدادی از دولتها یا ایالاتی با قدمت پیشینی نسبت به دولت جدید فدرال، بر اساس مشترکات باهم متحد شده و دولت مرکزی فدرال را چون چتری بر دولتهای محلیِ سابقا موجود و مجزا تشکیل میدهند. در واقع ایدهی فدرالیسم نوعی حرکت به سوی وحدت و اتحاد سیاسی است، نه گسستگی، انفکاک، افتراق قومیتها و برساختن دولتهای محلی جدید. به همین دلیل نیز میتواند ایدهای موفق برای کشورهایی چون بلژیک، آمریکا یا آلمان تلقی شود که پیش از آن هویت متحدی ذیل ملت-دولت نداشتند و فدرالیسم سبب اتحاد دولتهای کوچک و تشکیل دولت ملی در آن سامان شد. کشور آلمان از بهترین مثالها بدین منظور است که پس از تجربهی شکست خوردهی اتحادیهی آلمانی (Deutsche Union) که توضیحش از حوصلهی این نوشتار بیرون است، در قرن نوزدهم با اتحاد بیش از ۲۰ دولت کوچک محلی تشکیل شد.
تقریبا هیچ نمونهای و تحقیقا هیچ نمونهی موفقی نمیتوان یافت که فدرالیسم در کارکرد عکس خود عمل کرده باشد؛ یعنی ملت-دولتی منسجم و تاریخی را به دولتهای کوچکتر تبدیل کند و آن کشور کماکان امن، آزاد، باثبات و رو به رشد باشد. چراکه این درست خلاف ایدهی فدرالیسم یعنی متحد ساختن دولتهای کوچک و تشکیل دولتی بزرگتر و قدرتمندتر، و چنانکه در ادامه خواهیم گفت، عملا ناممکن است.
روشن است آنچه در کارکرد اصلی و تاریخی فدرالیسم، یعنی متحد ساختن دولتهای کوچک بر اساس اشتراکات، ضروری است، یافتن معیارها و عناصری مشترک میان دوَل محلی برای اتحاد است (مثلا زبان آلمانی نزد دولتهای محلی آلمانیزبان یا نقش مذهب کاتولیک در بلژیک). پس حرکت اصلی فدرالیسم نه در جهت گسستگی، بلکه در پی برساختن پیوندی اجتماعی و سیاسی میان مردمانی با عناصر مشترک هویتی است.
اما در نقطهی مقابل، برای تحقق فدرالیسم در ملت-دولتهای تاریخی چون ایران، دو مسألهی بزرگ پیش رو خواهد بود:
نخست، آنکه برغم مثالهای تاریخی بالا، در ایران دولتهای محلی به طور پیشینی وجود ندارند و استقرار دولت در آن مناطق به طور طبیعی و بر پایهی ویژگیها و منابع طبیعی، انسانی و تاریخی نخواهد بود. برغم مثالهای بالا که دولتهای محلیِ پیشینی دست کم توان و مشروعیت لازم برای ادارهی امور داخلی ایالت را دارند، در ایران دولتهای محلیِ نوبنیاد را باید اختراع کرد؛ دولتهایی که حتی نزد مردمان محلی مشروعیت تاریخی ندارند و چالشهای جغرافیایی، طبیعی، فرهنگی و اقتصادیشان برای ما و خود ایشان ناشناخته خواهد بود. آنچه سبب میشود این دولتهای نیازموده چه بسا در عمل از ادارهی خود ناتوان باشند.
دوم، آنکه جهتِ حرکت فدرالیسم در ملتدولتهای تاریخی عکس است. بدین معنا که برای تحقق فدرالیسم در ایران نخست باید معیاری برای تفرق، گسستگی و ایجاد دولتهای جدید محلی از دولت مرکزیِ پیشینی یافت. این موضوع بدان سبب است که نسبت زمانیِ دولتهای محلی و دولت مرکزی در سرزمینهایی چون ایران عکسِ مثالهای یاد شده است. دولت محلی نسبت به دولت مرکزی در آلمان یا آمریکا پیشینی است، اما در کشوری چون ایران این نسبت وارونه است و دولت ایران قدمتی پیشینی دارد. پس برای تحقق فدرالیسم در ایران عناصر مشترک به کار نخواهند آمد، چرا که حرکت ما -بعکس مدل اول- به سوی اتحاد نیست، بلکه به سوی افتراق است. در اینجا عناصر مشترک هویتی ما را سردرگم ساخته، چون مزاحمی بر سر راه، تحقق فدرالیسم را ناممکن میسازند. پس باید آنها را از میان برداشت یا دست کم نادیده گرفت.
بدین مقصود، در سرزمینهایی تاریخی چون ایران، میبایست تمایزها را پیش کشید یا از اساس ایجاد کرد و آنها را مبنایی برای تشکیل دولتهای محلی فدرال ساخت. از این رو، بیدلیل نیست که طرفداران ایدهی فدرالیسم در ایران بدون آنکه حتی یک بار به اشتراکات فرهنگی مردمِ نواحی گوناگون ایرانزمین کمترین اشارهای کنند، تأکیدشان یکسره بر «تفاوتها»ی فرهنگی، مذهبی، زبانی، و... است، نه «شباهتها». بر این نمط میتوان توجهِ گاه افراطیِ هواخواهان فدرالیسم در ایران را به مسائلی چون زبان مادری و رسوم قبیلهای و بحران سازی از دل این تفاوتهای فرهنگی، بهتر درک کرد؛ چرا که آنان به ابزاری برای ایجاد گسست در ملت-دولت ایران و برساختنِ هویتهای سیاسی-ملی جدید نیاز دارند، نه عاملی برای پیوند و اتحاد. حال آنکه در مثالهایی که به عنوان نمونههای تاریخی و موفق فدرالیسم ذکر شد، تأکید و توجه حامیان فدرالیسم تماما بر «تشابهات» فرهنگی، مذهبی و زبانی بوده که گاه به حذف سبعانهی خرده فرهنگهای ناهمگون نیز منجر میشده است.
باری، برای تحقق فدرالیسم در ایران پس از آنکه معیارهای افتراق را یافته یا ایجاد کردیم و ملت-دولتی تاریخی را به ملیتها و دولتهایی محلی تقسیم کردیم، آن گاه -اگر صداقت مدعیان فدرالیسم برای ایران را بپذیریم- میبایست دولت مرکزی را که پیشتر تکه تکه کرده بودیم، بر دولتهای محلیِ فدرالِ تازه استقرار یافته، مستقر کنیم. در اینجا تناقضی مهم در کار است. در واقع در این مدل از فدرالیسم، ما در دو جهت معکوس باید حرکت کنیم؛ نخست از وحدت به افتراق و سپس از تفرق به اتحاد؛ آنچه منطقا ناممکن یا در خوشبینانهترین حالت بیهوده و بسیار هزینهزا خواهد بود. از این رو، ایدهی فدرالیسم برای ایران شبیه به شکستن ظرفی یکپارچه (حرکت اول) و سپس بند زدن آن (حرکت دوم) است. فارغ از غیرعقلایی بودن این ایده، پیداست حرکت دوم (به سوی اتحاد) به درستی محقق نخواهد شد و همین مسأله، تحقق موفقيتآميز فدرالیسم در ایران را ناممکن میسازد. چراکه شما پیشتر افتراقات و گسلهای قومی را فعال -یا ایجاد- و مبنای جداسازی کردهاید و این گسلها خود چون مانعی در مسیر حرکت به سوی اتحاد عمل خواهند کرد. نکته آنجاست که ما نمیتوانیم نخست با دهها سال برنامهریزی، گفتمانسازی، جعل تاریخ و تبلیغات وسیع ایدئولوژیکْ مردمی را به گسست از ملیت خود ترغیب کنیم، سپس، چون به مقصود خود دست یافتیم، دیگربار آنچه را پیشتر گسسته بودیم، مبنا و ابزاری برای اتحاد و پیوند دولتها قرار دهیم. از این رو، فدرالیسم -بعکس مدل اول- دیگر اثر انسجامبخش خود را نخواهد داشت. این دولت نمیتواند دولتی قدرتمند و این ملت نمیتواند ملتی یکپارچه باشد.
وانگهی، دولتهایی جدید درست کردهایم که مبنای شکلگیری و به تبع مشروعیت و دوامشان، در گسستگیهای قومی و افتراق از ملت-دولت تاریخی بوده است. چنین دولتهایی که موجودیت و مشروعیتشان را از «افتراق» گرفته، منافع خود را ذیل این گفتمان ترسیم کردهاند، هیچگاه مصلحت و منفعت خود را در «اتحاد» نخواهند دید؛ چراکه تأکید بر وحدت، اتحاد و حتی تاریخ مشترک ملی موجودیتشان را زیر سؤال خواهد برد. در این حالت، از آنجا که مؤلفه و ارادهی اصلی در تشکیل دولتهای فدرال جدید، تفاوتها و نه اشتراکات بوده است (آنها بعکس مورادی چون آلمان و بلژیک هویتشان را از افتراقات گرفتهاند، نه از تشابهات) اشتراک منافعی نیز وجود نخواهد داشت و تعارص منافع میان دولتهای فدرالِ نوبنیاد با دولت مرکزی و با یکدیگر بالا خواهد گرفت. این موضوع در خصوص ایران که منابع و زیستبومها ناهمگون و پراکندهاند، میتواند بسیار شدیدتر و همراه با درگیریهای پایانناپذیر و ویرانگر باشد. ناگفته پیداست در این نوع از فدرالیسم که برای ایران نیز تجویز میشود، حاصلی جز دولت مرکزی ضعیف، دولتهایی محلی و عمدتا متخاصم و ملتی متفرق به دست نخواهد آمد و ساکنان هیچ نقطه از آن روی توسعه، رفاه، آرامش، امنیت و آزادی را نخواهند دید. دولتهای تازه تأسیس به جان هم خواهند افتاد و ملتی را که زمانی فریاد زده بود «از کردستان تا تهران، جانم فدای ایران» تکه تکه خواهند کرد.
«فدرالیسم» شیوهای برای اختراع دولتهای جدید و تضعیف و تجزیهی ملت-دولتهای تاریخی نیست، بلکه در کارکرد اصلی خود میتواند عکس آن عمل کند. آنچه عدهای برای ایران خواب دیدهاند، درواقع فدرالیسم نیست، بلکه بایدش «فدرالیسم وارونه» خواند. آنچه نه در پی اتحاد، بلکه به سودای تکه تکه کردن ملتی یکپارچه و چه بسا فراهم آوردن نقشهی «خاورمیانهای جدید» است که در آن هیچ کشور تاریخی وجود نداشته باشد. ما نه با فدرالیسم، بلکه با این خوابهای آشفته مخالفیم.