انتخابات بر علیه بدترین نوع اقتدارگرایی
مجید شیعهعلی/ صدای نوین خراسانقریب به نیم قرن است که دموکراسی معیاری جهانی برای مشروعیت حکمرانی تبدیل شده و حتی بستهترین اقتدارگراییها نیز تلاش میکنند وجوهی از آن را در سیستم خود به نمایش بگذارند تا مشروعیت کسب کنند. از سوی دیگر، هر سیستم غیردموکراتیک نیز گونهای اقتدارگرایی محسوب میشود. شیوههای اقتدارگرایی بسیار متنوع است. از مدلهای تاریخی آن مانند سلطانیسم تا سیستمهای توتالیتر میانه قرن بیستم را شامل میشود. به همین جهت دستهبندی انواع اقتدارگرایی میتواند به فهم دقیقتر آنها یاری رساند.
اقتدارگراییها را بسته به اینکه از کدامین منظر به ایشان بنگریم، میتوان دستهبندی کرد. به طور مثال، اگر سوال این باشد که کدامین گروه حق حکمرانی ملت را سلب کرده است؟ میتوان اقتدارگراییها را به اقتدارگرایی حزبی، اقتدارگرایی نظامی، تئوکراسی، اقتدارگرایی فردی و… تقسیم کرد. اگر سوال این باشد که نمایش دموکراسی توسط اقتدارگرایی با چه سطحی از برگزاری انتخابات ملی رقابتی اتفاق میافتد؟ اقتدارگراییها را به انتخاباتی رقابتی، انتخاباتی هژمونیک و بسته میتوان تقسیم کرد. اگر صفات خاص اقتدارگراییها در مواجه آنها با شهروندان مدنظر باشد به دستهبندیهایی مانند توتالیتریسم، پستتوتالیتریسم، آپارتاید و … میرسیم.
در این میان دسته آخر، با زیست شهروندان تحت اقتدارگرایی به سختی گره خورده است. به طور مثال آرنت در توصیف توتالیتریسم، تاکید میکند که این سیستم شهروندانی را صرفا بنابر اینکه در کجا متولد میشوند مجازات میکند. این مجازات نیز از جنس فرستادن به اردوگاههای کار اجباری است. یعنی نیاز نیست حتی فرد کار خاصی بکند یا حتی عقیده خاصی داشته باشد. صرف اینکه در یک خانواده یهودی آلمانی یا یک خانواده صاحب زمین در شوروی به دنیا آمده مستحق مجازات است. اصولا در این حکومتها اکثریت مجازاتشوندگان بنابر همین معیار انتخاب میشدند، نه رفتار یا عقایدشان!
در آپارتاید نیز مسئله به همین شکل است. مبنای حکمرانی در این سیستم دستهبندی نژادی است. در اینجا، اوراق هویتی الزاما تعیین نمیکند که فرد باید به کوره آدمسوزی یا گولاک فرستاده شود اما تعیین میکند که فرد از چه سطحی از حقوق شهروندی برخوردار است و حتی از کدام خیابانها میتواند تردد کند، از کدام خدمات عمومی بهره ببرد و بسیاری محدودیتهای نژادی دیگر از این دست. هر چند توتالیتریسم به تعریف آرنتی آن منقرض شده و گونههای قرن بیستویکمی مانند کره شمالی و ترکمنستان دیگر قابل قیاس با شوروی استالینیستی و آلمان نازی نیستند اما آپارتاید همچنان در نقطهای از جهان حکمفرما است. حکومت اسرائیل هر چند مانند افریقای جنوبی از ابزارهای دموکراتیک بهره میبرد اما بنابر دستهبندیهای نژادی-مذهبی و محدودیتهایی که بر اعراب داخل قلمرو خود اعمال میکند آپارتاید محسوب میشود.
در حالی که توتالیتریسم تقریبا منقرض شده، آپارتاید بودن در قرن بیستویکم اسرائیل را به حکومتی منحصر به فرد تبدیل میکند که ضرورت دارد به مانند افریقای جنوبی به آن توجه مخصوص شود. اما این تنها خصوصیتی نیست که اسرائیل را منحصربهفرد میکند. اسرائیل همزمان سه صفت دیگر را نیز کسب کرده که در آنها نیز کم رقیب است. هرچند جای تاسف دارد که روسیه امروز مرزهای بینالمللی اوکراین را به رسمیت نشناخته و تلاش میکند بخشی از خاک این کشور را تصرف کند، اما بیشک غیرمعمولترین برخورد در این رابطه را حاکمیت اسرائیل دارد. اسرائیل در عمل خود را بیمرز میداند. تاکنون حاکمیت در این کشور نپذیرفته است که به مرزهای ۱۹۴۸، ۱۹۶۷ یا هر مرز دیگری محدود شود و با شهرکسازی در حال گسترش مستمر است.
جای تاسف دارد که در قرن بیستویکم ما همچنان، هرچند بسیار محدودتر از قرون گذشته، شاهد فاجعهای به نام نسلکشی هستیم. ازجمله در منطقه، شاهد نسلکشی ایزدیها توسط داعش بودیم. اما باز هم پای اسرائیل در میان است. نسلکشی زمانی اتفاق میافتد که یک گروه، یک دولت یا… بخواهند یک منطقه را از یک نژاد، یک قوم، یک مذهب یا… خالی کنند. این خالی کردن ممکن است با کشتار یا کوچ اجباری یا ترکیبی از آن اجرا شود. فاجعهای که به طور ویژه پس از هفتم اکتبر تا امروز در غزه شاهد آن هستیم یک نسلکشی گسترده محسوب میشود. باز هم اسرائیل جزو چند استثنا جهانی در قرن بیستویکم است.
خصوصیت منحصربهفرد چهارم اسرائیل استعمارگری است. استعمار در طول تاریخ خود گونههای مختلفی داشته. انگلیسیها در قاره آمریکا با شهرکسازی استعمار کردند اما در مصر با مدیریت دولت جانشینان محمدعلی پاشا کار را به پیش بردند و در هندوستان به گونه کاملا متفاوتی کار پیش رفت. هر کدام نتایج گوناگونی داشت. هر استعمارگری نیز روشهای خاص خود را داشت. یکی از ظالمانهترین انواع استعمار، شهرکسازی مهاجران کشورهای دیگر برای تسلط برای خاک جدید است؛ اتفاقی که بر سر بومیان استرالیا و آمریکا در قرون پیشین آوار شد. استعمار بهطور کلی در نیمه دوم قرن بیستم، به آرامی با انقلابها و تحولات جهانی، از گستره جغرافیایی جهان رخت بر بست. هرچند پژوهشگران پسااستعمارگرایی بر بقای ابعاد فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و… آن همچنان تاکید دارند. یگانه استثنا این مورد نیز با اسرائیل است. این حکومت بهمانند شهرکنشینان ایالات متحد قرن ۱۸ و ۱۹ در حال گسترش و نسلکشی بومیان است. حال آنکه بشریت امروز با طرح ایدههای حقوق بشر و… امیدوار بود استعمار ادامه نیابد.
در نهایت، اسرائیل یگانه پدیدهای در قرن بیستویکم است که آنچه خوبان همه دارند آن یکجا دارد! یگانه سیستم آپارتاید استعمارگرای بدون مرزی که در حال نسلکشی است. مواجه شدن با چنین موجود خوفانگیزی زمانی دشوارتر میشود که لابی آن در ایالات متحد به عنوان بزرگترین قدرت جهانی نقش عمدهای بازی میکند. در چنین شرایطی شاید تصور شود، استفاده از ابزارهای معمول سیاسی برای مواجه با آن غیرمتناسب و خطرناک است. ولیکن عملکرد اعراب اسرائیل نتیجه دیگری را به اثبات رساند.
اکثریت مطلق اعرابی که در بین رود اردن و دریای مدیترانه زندگی میکردند از حق شهروند یک دولت-ملت بودن توسط حاکمیت اسرائیل محروم شدهاند. اسرائیل نه میپذیرد این اعراب شهروند اسرائیل بشوند، چرا که در آن صورت اکثریت شهروندان اسرائیلی عرب خواهند بود؛ نه میپذیرد ایشان دولت یا دولتهای خود را داشته باشند، چرا که در آن صورت امکان اشغال بیشتر را نخواهد داشت. اما برای حفظ ویترین، اقلیت کوچکی از اعراب به شهروندی این کشور در آمدهاند. این اقلیت عرب در مقابل چنین نوع نادری از اقتدارگرایی محق است که منفعل باشد و تصور کند هیچ شانسی برای اثرگذاری ندارد. چرا که اگر ۱۰۰٪ آنها هم در انتخابات پارلمان شرکت کنند حتی اقلیت اصلی پارلمان را نیز کسب نخواهند کرد. بگذریم که در نگاه نخست، برای کسب چنین موفقیتی نیاز به کنشگریهایی است که خود پیشنیازش سطح بالاتری از حقوق شهروندی است که در یک سیستم آپارتاید میتوان یافت.
اما اعراب اسرائیل تصمیم دیگری گرفتند. آنها تحریم را کنار گذاشتند و در یک اقدام تاریخی تعداد کرسیهای خود را حدود دو برابر افزایش دادند. هر چند آنها همچنان کمتر از ۲۰٪ کرسی را به خود اختصاص دادند اما تاثیر این اقلیت بسیار عمده است. چرا که کسب این مقدار منجر به این شد که هیچکدام از دو رقیب اصلی نتوانند اکثریت پارلمان را کسب کنند. خروجی چنین شرایطی در نظامهای پارلمانی سه مسیر است. ایجاد دولت ائتلافی، ایجاد دولت اقلیت، ایجاد دورهای از بیثباتی سیاسی تا انتخابات زودهنگام. در نتیجه هر کدام از سه مسیر که طی شود، اعراب اسرائیل یک فرصت تاریخی برای افزایش اثرگذاری و تغییر شرایط موجود یافتهاند. این نتیجه یک پیام روشن دارد. مشارکت در انتخابات تحت اقتدارگراییها قرار نیست فرآوردهاش تغییر حکمرانی باشد، بلکه عمدتا بازی اقتدارگرایی را به هم میریزد و فرصت کنشگری میدهد.
یک طنز تلخ توییتری که نوشته بود: «دوستان من امروز گرفتار بودم بالاخره کدام هیتلر در اسرائیل رای آورد؟!» همین شوخی خونین نشان میدهد هیچکدام از دو رقیب اصلی به دنبال تغییر عمده در چهار محوری که اسرائیل را تبدیل به بدترین اقتدارگرایی زمانه ما ساخته است نیستند. به همین سبب در یک بیان احساسی تصور شود مشارکت در انتخاباتی که لاجرم از آن یک هیتلر به قدرت میرسد و به گونهای به انتخابات متولیان نسلکشی معنا میبخشد، انگشت در خون زدن است. اما اعراب اسرائیل نشان دادند میشود بازی هیتلرها را نیز به هم ریخت و فرصت متوقف کردن آنها را فراهم کرد. هر چند ادامه دادن این بازی از آغاز کردن آن دشوارتر است. وضع غیرمتوازن قدرت نیز شانس موفقیت را بسیار پایین نگاه میدارد اما اکنون یک فرصت ایجاد شده، فرصت حاصل از واقعنگری سیاسی و استراتژی درست!