به نامِ کوچکِ انسان
مهدی معتمدی مهر
به نامِ کوچکِ انسان
این روزها
که مرگ
به نام کوچکش، انسان را صدا میزند
خورشید
جایی، حوالی شرقِ زمین، به پایان میرسد:
[در گودیِ دلگیری
شبیهِ به خرمالوی لهیدهای که یادآورِ لگدهای بیاعتنایِ سربازان است
در پرتگاهی به طعمِ گسِ ترس]
بر خاکی که ابلیس از رُستن باز داشته
و بر گوری که دست و پای بریدهی جنازهای بیسر را پوشیده است
در جوارِ آستانهای که قابیل
نمازِ برادرِ شهیدش را، ایستاده به جا میآورد
آن سوتر از مدیترانه
که دیگر قرار نیست تا روزی دوباره دریاها به هم برسند:
قلمروی است که تمامتِ غرب
که تمامتِ جهان
غربتش را انکار میکند
اقلیمی مرطوب که نوزادانش
در سنگرهایی ملتهب از مسابقهی بیشفقتِ سنگاندازها و بمبافکنها
با این پرسشِ مقدر گریه آغاز میکنند
که سرآخر
تکلیف این همه جنگ در جهان چه میشود؟
اطفال این وطن،
همیشه گرسنه به خواب میروند
اینجا همه
همیشه خوابِ گرسنگی و دلهره میبینند
ارض موعود
خطهای از ناکجای زمین است
آلوده به لکههای دروغ و عقیده
و تحقیرشده
با سایهی مستدامِ «بیتفاوتی»
سرزمینی در دوردستِ اشتیاق
که زنانِ مرثیه و شرم
به قدمتِ هرگز و بیهودگی انتظار میکشند
و گویی که هیچ کس
دیگر
غمِ باغستانهای زیتون و پرتقال ـ که مامنِ اساطیریِ میعادهای عاشقانه بود ـ را ندارد
فرقی نمیکند کجا باشد:
فلسطین یا لبنان؟
حلبچه یا دیر یاسین؟
هیروشیما یا سردشت؟
غزه یا ضاحیه؟
بمبافکنها کار خودشان را میکنند
نسیم
تلخایِ سوختنِ آدمی را به نیل میسپارد و
فرعون
از پسِ هزارههای وهم و سکوت
به رستگاریِ فرزندانِ لعنتشدهی یعقوب میخندد
اینجا
وطنی است که مردمانِ پراکندهاش
همیشه در هراسِ نزولِ مرگی وعده داده نشده زندگی میکنند
اما
از جستوجوی آزادی
ـ آن کلامِ گمشدهی معصوم که تبعیدیِ تاریخ است ـ
دستبردار نیستند
بر بلندایِ سرزمینی که در جوارِ مرحمتِ درختانِ شکستهی لیمو
ابدیت پیدا کرده است
بر تنِ خاکی که بدرقه میکند، مردمانِ پراکندهاش را
در سیاهترین ثانیههای شبِ ناتمام
و در گرماگرمِ نزولِ گلوله و وحشت
به جهان پا میگذارد
کودکی متبرک
به نامِ کوچکِ یحیی
جایی که مرگ
انسان را
به نام کوچکش صدا میزند
مهدی معتمدی مهر
۱۳ مهر ۱۴۰۳