آن سویِ شرمساری

آن سویِ شرمساری

مهدی معتمدی مهر

 



منبع: شماره ۲۰۲ هفته‌نامه صدا، به تاریخ ۱۴ مهر ۱۴۰۳

 متعاقب حمله غافلگیرانه حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و به‌ویژه پس از یورش مغایر با اصول حقوق بین‌المللی هواپیماهای اسراییلی به کنسول‌گری ایران در دمشق و اینک، با ترور هنیه در تهران و به شهادت رساندن سید حسن نصرالله در ضاحیه که بیشتر به نوعی رجزخوانی ناشی از ناامیدی و انفعال ماننده است، نتانیاهو پرده آخر رکوییم هولناکی را در معرض نمایش جهانی قرار داده است که معنایی جز نیاز راهبردیِ اسراییل به تحمیل نبرد مستقیم نظامی با ایران ندارد. جنگ‌طلبیِ صریح نتانیاهو، متضمن پرسش‌های بنیادینی است از جمله آن که: آیا خودبزرگ‌بینی فراعنه حاکم بر اسراییل به جایی رسیده است که نسبت به توان دفاعی ارتش و سپاه پاسداران ایران غفلت می‌ورزند؟ یا گمان می‌برند که کشوری که در مجموع به اندازه نیمی از یکی از استان‌های ایران نیست، صرفاً با اتکا بر تکنولوژی تسلیحاتی می‌تواند بزرگ‌ترین قدرت نظامی خاورمیانه را شکست دهد؟ و یا نتانیاهو، صرفنظر از هرگونه احتمالی پیرامون پیروزی خود و یا شکست حکومت ایران، روی حمایت آمریکا و رقم زدن جنگ بلندمدت فرسایشی میان ایران و آمریکا حساب باز کرده است؟

 

 پاسخ، یک کلام است: اسراییل به هر قیمتی به این جنگ نیاز دارد، اما نه برای پیروزی نظامی در مفهوم متداول آن. دیری است که حاکمان تل‌آویو، دیگر به «پیروزی» نمی‌اندیشند و هدفی جز «نابودی» ندارد. به جلاد غزه ابلاغ شده که نه تنها برای تحکیم و تداوم حاکمیت آپارتاید دینی و نژادیِ صهیونیستی، بلکه برای بقای هر سنخ راستگراییِ بنیادگرایانه خواهانِ جهانی‌سازیِ آمرانه، راهی جز بازتولید مستمر خشونت ساختاری و رسالتی، مگر نابودی نمانده است: یا باید نابود کند و یا نابود شود و البته، ابعاد این برنامه مخرب و غیرانسانی، اهدافی فراتر از ادامه حکومت بر سرزمین‌های فلسطینی و حتی سقوط حکومت ایران را شامل می‌شود و به کمتر از تغییر نقشه خاورمیانه و انهدام زیرساخت‌های صنعتی و اقتصادی و فروپاشی ایران راضی نیست.

 

پشتیبانان و بانیان صهیونیسم بین‌الملل به‌مثابه مهم‌ترین بخش از نومحافظه‌کاری مستقر در آمریکا و راست جهانی، به خوبی می‌دانند که افکار عمومی مردم جهان، با اتکا بر وجدان انسانی و تجربه خوفناک متاثر از تداوم نزدیک به هشتاد سال جنایت علیه بشریت و نسل‌کشی در فلسطین، به‌وضوح قانع شده است که تشکیل دولتی با عنوان اسراییل، توجیه سیاسی و اخلاقی ندارد و «اسراییل» تنها برساخته روایتی موهوم، زمان‌پریشانه، مجعول و حقارت‌بار است که صرفاً به مدد لجستیک وقفه‌ناپذیر سیاسی، مالی، نظامی و امنیتیِ قدرت‌های سلطه‌گر جهانی، «ترهات» را به جای «بدیهیات» نشانده و «اساطیر» را بر «حقیقتِ تاریخ» حقنه کرده است.

 

جامعه‌شناسی سیاسی با عمری به درازای حدود دو قرن تجربه و تولید اندیشه و آگاهی، به بشرِ سده بیست و یکم میلادی آموخته است که بنیان مفهومی که از آن تحت عنوان «ملت» تعبیر می‌شود، بر «تاریح مشترک» استوار است و نه بر پیوندهای صرفاً نژادی یا دینی که محصولی جز شوونیسم و تبعیض نژادی و نسل‌کشی ندارد. زمامداران تل‌آویو می‌دانند که مردمِ جهان، کوچ‌ِ دسته‌جمعی و توطئه‌وار مهاجرانِ ناشناسِ یهودی‌تباری که به بهانه آنتی‌سمیتیزم هیتلری از اقصی نقاط زمین گرد هم آورده شدند را، هرگز به‌مثابه پیدایش حقیقتی تحت نام «ملت اسراییل» باور نکرده‌اند و چنین است که نتانیاهو تا بدین حد، وحشت‌زده است و تنها دغدغه بقا دارد و در شرایطی که فرصت کافی برای بازطراحی روایتی تازه وجود ندارد که قادر به کسب مشروعیت سیاسی و ارتباط اخلاقی با افکار عمومی مردم جهان باشد، «جنگ» جایگزین مناسبی است که اذهان را منحرف می‌کند و به ادامه پریشانی و غفلت رهنمون می‌سازد.

 

 سلطه و بلکه موجودیت اسراییل، نه فقط بر اساس اراده قدرت‌های جهانی و متاثر از توان اقتصادی شرکت‌های چندملیتی رقم خورده است که عموماً متعلق به سرمایه‌داران یهودی‌‌تبارند، بلکه ریشه در توسعه‌نایافتگی و تفرقه سیاسیِ جهان اسلام دارد و از سوی دیگر، تروریسم دولتیِ اسراییل، واقعیتی غیرانسانی است که متاسفانه بیش از هفته دهه، قدمت یافته و با حاکمیت یافتن در قالب یک قدرت هسته‌ای و رژیم سیاسی برخوردار از اتحاد راهبردی با قدرت‌های برتر جهانی و در سایه توفیق در روند عادی‌سازی روابط با عربستان سعودی و برخی دولت‌های عربی حاشیه خلیج فارس، نیل به ثبات سیاسی و صلح پایدار در منطقه را به وادی امتناع کشانده است. از این رو،  متواضعانه و از سرِ واقع‌بینی باید پذیرفت که اولاً علاج این غده سرطانی، راه‌حل کوتاه‌مدت ندارد و دوم آن که در مقابله با اسراییل، توان‌مندی صرفاً نظامی و شعارزدگی و احساسی‌گری کارساز نیست.

 

مسئولیت‌پذیری جهانی حکم می‌کند که فراسوی شرمساری‌های انسانی و وجدانی که عموماً از طریق محکوم‌سازی‌های معمول و پیش‌بینی‌پذیر سیاسی یا برخی قطعنامه‌های فاقد ضمانت اجرای نهادهای بین‌المللی ابراز می‌شوند و البته باید اذعان داشت که در مواجهه با موارد خطیر نقض حقوق بشر، کاربرد یا اهمیت چندانی ندارند، باید طرحی نو در انداخت و به تدوین راهبردها، اقدامات و تاسیس نظام‌های همکاری جمعی میان نهادهای حاکمیتی و جامعه مدنی خاورمیانه با سازمان‌های مردم‌نهاد و طرفداران روشن‌فکری و حقوق بشر در دیگر نقاط جهان اندیشید و همت گماشت.

 

چنین برنامه‌ای از یک سو، نیازمند پشتیبانی مردم و تقویت زیرساخت‌های سیاسی ـ اقتصادی و توسعه ملی کشورهای خاورمیانه است تا در راستای سلب ابتکار عمل از اسراییل و بلاموضوع ساختن قراردادهایی نظیر «پیمان ابراهیم» نقش‌آفرینی کند که تنها به موجب ترویج و فراگیرسازی سناریوی موهوم «ایران‌هراسی» امکان‌پذیر شده است و از سوی دیگر، تنها با اتکا بر قدرت منطقه‌ای و سرمایه اجتماعی کشورهای مسلمان و انگیزش توامان افکار عمومی جهان و سازمان‌های معتبر حقوق بشری و جامعه مدنی اروپای غربی و آمریکای شمالی، قادر به مهار و تضعیف هژمونی و امکان بازتولید تصاعدی خشونت توسط اسراییل خواهد بود.

 

شکایت دولت آفریقای جنوبی از جنایات غزه و حکم صادره از سوی دیوان دادگستری بین‌المللی [I.C.C] که وقوع نسل‌کشی توسط دولت اسراییل را تایید کرد، نشان داد که این کار، شدنی است و امیدواری به اقداماتی از این دست، خوش‌خیالی و اوهام نیست. تعدد چنین شکایات دولتی که می‌تواند در تراز همبستگی جنبش‌ جهانی علیه اسراییل ظهور پیدا کند و به واسطه تعامل نهادهای مدنی و احزاب مستقل در سراسر جهان پشتیبانی شود، همان‌گونه که در دوران ریاست جمهوری بوش پدر و کلینتون به کاهش کمک‌های مالی و راهبردی آمریکا به اسراییل منجر شد و اسحاق رابین را به پذیرش سطحی از واقع‌بینی و رعایت مقررات بین‌المللی صلح وادار کرد، زمینه اعمال فشار موثر بر قدرت‌های حامی اسراییل، ارتقای ظرفیت مهار همه‌جانبه برنامه‌های راستِ جهانی و تسریع روند مشروعیت‌زدایی اخلاقی از این رژیم اشغالگر و خشونت‌طلب را فراهم می‌آورد و در نهایت، به عقب‌نشینی راهبردی زمامداران راست‌گرای تل‌آویو خواهد انجامید.

 

نقش ایران در راستای محقق ساختن این ائتلاف جهانی علیه اسراییل می‌تواند عمیقاً و بیش از هر کشوری در خاورمیانه، اثرگذار باشد؛ منوط بر آن که اولاً حاکمیت ایران در تله جنگ بلندمدت و فرسایشی که رویای نتانیاهوست، گرفتار نشود و به اقدامات محدود و حملات حساب‌شده نظامی قناعت کند و دوم آن که این برنامه راهبردی، توام با بازخوانی و بلکه تجدیدنظر در عرصه مناسبات سیاست خارجی و پذیرش مسئولانه و واقع‌بینانه اصلاحات دمکراتیک در ساختار حقیقی و حقوقی قدرت باشد تا از پشتیبانی ملی و ظرفیت مشارکت جامعه مدنی نیز برخوردار شود. باید توجه داشت که تا ساختار قدرت در ایران نرمال نشود و تا زنان ایران از آزادی‌های اساسی و امکان مشارکت سیاسی بی‌نصیب باشند و عموم مردم به احساس رضایت و امنیت دست پیدا نکنند و تا حاکمیت ایران نپذیرد که جامعه مدنی ایران، یگانه پل ارتباطی با مردم جهان و تنها امکان همراه‌سازی جامعه مدنی و جنبش اجتماعی جهانی در مقابله با زیاده‌خواهی‌ها و جنایات اسراییل است، کاری از پیش نخواهد رفت و دولت ایران در رویارویی همه‌جانبه و موثر با اسراییل، منزوی خواهد ماند.

 

گام نهادن در این راه، البته چندان ساده نیست، اما افزون بر ارتقای ظرفیت اثرگذاری کلان بر روند مقاومت بلندمدت و مستهلک ساختن همه‌جانبه اسراییل، مبتنی بر درک ضرورتی ملی در قبال یک بحران فزاینده داخلی است. فرصت دادن به پیشبرد روند دمکراتیزاسیون در ایران و اصلاح ساختاری قدرت، به ضرورتی عینی بدل شده است که افزون بر بروز شجاعت از سوی مقامات ارشد حاکمیت، نیازمند تدبیر و بصیرت و هوشمندی در مواجهه با شکاف عمیقی است که از یک سال گذشته و در جریان انتخابات مجلس در اسفند ۱۴۰۲ بروز کرد و در انتخابات ریاست جمهوری زودهنگام در خرداد ۱۴۰۳ میان نومحافظه‌کاران سوپرانقلابی موسوم به جبهه پایداری و طیف گسترده‌‌تر محافظه‌کاران سنتی به مرحله تعیین تکلیف رسید و به رغم صدور اوامر صریح حکومتی، مانع از توافق و اجماع بر سر کاندیدای واحد در جبهه موسوم به «اصول‌گرایان» شد.

 

بروز این شکاف سیاسی که البته هم قابل پیش‌بینی بود و هم قابل پیشگیری و بی هیچ پرده‌پوشی، عاملی جز اراده‌گرایی محض سیاسی و حمایت مقامات ارشد از سیاست غیرواقع‌بینانه «یک‌دست‌سازی ساختار قدرت» نداشت، نشان داد که طیف نومحافظه‌کاران تندرو که قبلاً با نماد احمدی‌نژاد و در سالیان اخیر توسط سعید جلیلی نمایندگی می‌شود و در قالب «جوانانِ مومنِ انقلابی» پا پیش گذاشته‌، از قدرت سازماندهی نزدیک به ده میلیون نفر بدون پشتیبانی رئوس طیف محافظه‌کاران سنتی برخوردار است و این وضعیت، البته تهدیدی جدی برای محافظه‌کاران سنتی قلمداد می‌شود که با خودنمایی، بی‌اعتنایی و حتی نافرمانی و چالش‌گری‌های متعمدانه و هدف‌مند افراطیونی مانند رسایی و ثابتی و پناهیان مواجه شده‌اند.

 

 به نظر می‌رسد که عاملان و حامیان این باند سیاسی، اقتصادی و امنیتی که با جسارت و بدون رعایت هیچ ملاحظه‌ای خود را در قالب «دولت سایه» معرفی می‌کنند و در صدا و سیما و کیهان و بسیاری نهادهای انتصابی حاکمیتی هم از امکانات وسیع و مدافعان نافذی برخوردارند، دیگر نیاز چندانی نمی‌بینند که به اطاعت‌پذیری محض تظاهر کنند و آشکارا، با حمله قرار دادن و هتاکی به شخصیت‌هایی مانند ظریف، روحانی، خاتمی و حتی پزشکیان و تهدید به «سیاه کردن روزگار آنان» مخاطبانی در سطوح عالی‌تر قدرت را نشانه گرفته‌اند و با زیر سوال بردن سیاست‌های کلان نظام مانند بازدارندگی راهبردی دیپلوماتیک و پرهیز از جنگ یا حرمت استفاده از تسلیحات هسته‌ای و سرپیچی از منویات اصلی‌تر، سطح رقابت‌ها و بلکه معاندت‌ها را به درون جریان کلان محافظه‌کاری سوق داده‌اند.

 

«وفاق ملی» که سیاست بنیادین دولت پزشکیان اعلام شده است، موثرترین سازوکاری است که افزون بر تضعیف تهدیدات راهبردی معارضان منطقه‌ای و جهانی ایران و در موضع انفعال قرار دادن راست‌گراییِ اسراییلی، از ظرفیت تقویت فرآیند گذار به دمکراسی و توسعه پایدار و متوازن و امکان نیل به همبستگی ملی و ثبات سیاسی در ایران برخوردار است و می‌تواند سوپرانقلابی‌‌نماهایی را مهار کند که اگر نفوذی نباشند و در درز دادن اطلاعاتی مانند زمان و مکان استقرار هنیه و نصرالله و امثال ایشان نقش مستقیم نداشته باشند، لااقل هم‌راستا با دولت‌های راست‌گرای اسراییل و عربستان و روسیه، هدفی جز کشاندن پای ایران و آمریکا به معرکه جنگ تمام عیار و رسالتی جز رساندن اوضاع منطقه به نقطه غیرقابل بازگشت ندارند.


Report Page