نواندیشی دینی و کارکرد آن

نواندیشی دینی و کارکرد آن

سید محمد خاتمی



«نواندیشی دینی» چه مؤلفه‌هایی دارد و تفاوت آن با اصطلاحات مشابه نظیر «روشنفکری دینی» چیست؟

کلمات و اصطلاحات (و گزاره‌ها)، هر کدام بر معنا، مفهوم و امری دلالت می‌کنند، ولی گاه به دلیل پیچیدگی معانی و ماهیت امور، کلمات و اصطلاحات به ‌جای دلالت، رهزنی می‌کنند. این در حوزه اموری که به انسان و امور و علوم انسانی مربوط است بیشتر رخ می‌دهد. «روشنفکر» و «روشنفکری» از جمله اصطلاحاتی است که با این مشکل روبه‌رو است. بنابراین، باید دقیقاً روشن کنیم که از اصطلاحی که به کار می‌بریم چه چیز را مراد می‌کنیم. «روشنفکری» اصطلاح و پدیده‌ای جدید است، مثل خود «تجدد» یا «مدرنیته»، و شاید بتوان ریشه آن را در تاریخ و فرهنگ غرب جدید در عنوان «روشنی‌گری» یافت. کانت برای این پدیده اصطلاح Aufklärung را به کار برده و تعبیر انگلیسی آن Enlightenment است و قرن هجدهم را نیز قرن «روشنگری» یا «روشنی‌گری» نامیده‌اند. امانوئل کانت برجسته‌ترین فیلسوفی است که در این باب اظهارنظر کرده و صاحب اثر است.

«روشنگری»، آن‌گونه که کانت بیان می‌کند، عبارت است از مرحله بلوغ انسان و رهایی از قیمومیت هر آنچه جز خود او است. انسان سرمایه‌ای دارد به نام «خرد» (که کانت هم خرد نظری و هم خرد عملی را نقد کرده) و البته در باب خرد و معنا و میزان اعتبار احکام آن و ... اختلاف‌نظرهای فراوان وجود دارد. باری، انسان هر چه هست وجه امتیازش با دیگر موجودات همین خرد و خردمندی است و فقط با همین سرمایه است که می‌تواند بیندیشد، بشناسد و اندیشه‌اش را به نتیجه برساند و نیز با اتکا به آن زندگی‌اش را سامان دهد. به عبارت دیگر، مرجع در دو حوزه نظری و عملی، «عقل خودبنیاد» است. خصوصیت اصلی «تجدد»، که «روشنی‌گری» جلوه‌ای از آن است، نیز تقدس‌زدایی است، یعنی نفی «قدسیت» و «امر قدسی»، و دست‌کم زدودن قدسیت از آنچه در ذهن و زندگی انسان می‌گذرد و به کار می‌آید.

وقتی از «روشنفکری دینی» سخن می‌گوییم، باید مراد و منظور خود را از «دین» نیز روشن و مشخص کنیم. دین (هر دینی) هسته‌ای گوهرین به‌ نام «امر قدسی» دارد؛ یعنی متعالی از تجربه و هر درک و دریافت حصولی، و دین‌هایی که به ‌نام «دین‌های ابراهیمی» معروف‌اند، معتقد و ملتزم به پدیده‌ای فراتجربی، و حتی فراعقلی، نه ضدعقلی، به‌ نام «وحی» هستند و این پدیده، آدمی را هم در شناخت حقایق کمک می‌کند و هم اجمالاً راهنمای او در راه‌بردن زندگی است، و زندگی آدمی رو به کمال دارد، که نتیجه اصلی‌اش در جهانی دیگر آشکار می‌شود.

با توجه به این دو مقدمه، واضح است که روشنفکری با دین و دینداری ناسازگار است و طبعاً «روشنفکری دینی» ترکیبی متناقض به نظر می‌رسد. البته ممکن است با تصرف در معنای آنچه قوام دین را به آن می‌دانیم یا محدوددانستن حوزه ادعای دخالت دین، از شدت تنافی میان دین و روشنفکری بکاهیم، با این توضیح که:

1. حساب «امر قدسی» و حقیقت آن را از آنچه آدمی از دین دریافت و برداشت می‌کند تفکیک کنیم و آنچه را مقدس می‌دانیم، حقیقت دین و مبدأ و منشأ آن باشد، و برداشت از دین را امری بشری و عاری از تقدس به حساب آوریم.

2. «وحی» را ناظر و معطوف به شأن متعالی وجود آدمی به حساب آوریم؛ شأنی که مربوط به حیات و زندگی فراتر و فراخ‌تر از زندگی این‌جهانی است (حیات جاودان)، و آنچه وحی به آن رو دارد و انسان را به آن سو می‌خواند «فلاح» است، هرچند پیمودن راه دین آثاری هم در این جهان برای انسان دارد؛ و شأن دیگر هستی و حیات آدمی را که متناسب با این جهان است، به خود انسان واگذارشده به حساب آوریم که خداوند منّان انسان را صاحب عقل نظری (برای شناخت) و عقل عملی (برای یافتن و پیمودن راه درست) قرار داده و این عقل خداداد مرجع تشخیص و رفتار آدمی است. در این صورت روشنفکری دینی فی‌الجمله می‌تواند معنا داشته باشد؛ گرچه به هر حال درک نسبت میان هدایت کلی و کاربرد عقل در حوزه زندگی این‌جهانی آسان نیست.

اما اگر باور بر این باشد که دین متکفل بیان حقیقت و نیز فرمان‌دهنده به بنای زندگی است و در همه چیز و همه جا ادعا و دخالت دارد و عرصه را بر عقل تنگ می‌کند، یا جای آن را در نظر و عمل می‌گیرد، نه‌تنها راهی و جایی برای روشنفکری نمی‌ماند، بلکه راه بر «تفکر» هم بسته می‌شود.

اما نواندیشی دینی؛ اجازه دهید توضیح مختصری درباره «انسان» بدهم تا ببینیم نواندیشی دینی درباره او متصور و تصدیق‌شدنی است یا خیر. انسان موجودی است که پرسش‌ها و نیازها وجودش را پر کرده و نیز موجودی است اجتماعی و تاریخی، و اوضاع و احوالِ دائماً در تغییر و تحول، پدیدآورنده پرسش‌های تازه و نیز منشأ نیازهای جدید است. خداوند سرمایه گران‌سنگی به‌ نام اندیشه برای پاسخ‌دادن به پرسش‌ها و نیز برآوردن نیازها در اختیار او گذاشته است (گرچه با این حال از وحی بی‌نیاز نیست، ولی اندیشه در زندگی او نقش مهمی دارد؛ از جمله در درک و دریافت وحی) و دین، خود از موضوعاتی است که انسان در آن اندیشه می‌کند. با این حساب نواندیشی یعنی درک درست زمان و مسائل آن و نیز درک و دریافت نیازهای لحظه به لحظه نوشوندهٔ آدمی و جستن پاسخ به پرسش‌ها و یافتن راه‌ها و راهکارها برای رفع نیازهای مادی و معنوی.

 

* در اوضاع و احوال فعلی، نواندیشی دینی چه ضرورتی دارد و چه کارکردهایی برای آن متصور است؟

برای پاسخ به این پرسش باید باز هم پیش‌فرض‌های‌مان را درباره دین و حوزه‌ای که دین ادعای دخالت در آن دارد و انتظار انسان خردمندِ مختار از دین را مشخص کنیم. باور رایج درباره دین، که میراث سنت است، علاوه بر پذیرش جاودانگی آن و متعلق‌نبودنش به دوره‌ای خاص از تاریخ، این است که دین بهترین پاسخ‌ها را به پرسش‌های آدمی می‌دهد و بهترین راهکارها را برای رفع نیازهای او، اعم از مادی و معنوی، عرضه می‌کند و همین نقطه مهم افتراق میان تجدد و برداشت سنتی از دین است. ولی اگر باور بالا را هم داشته باشیم، چاره‌ای جز نواندیشی دینی نداریم.

موضوع را اندکی شرح می‌دهم؛ کار اصلی دین، به نظر ما و موحدان، هدایت آدمی است؛ هدایت به راهی که مقصد و منتهایش «فلاح» است و در جهان دیگر به آن می‌رسیم. ولی آنکه می‌فهمد و تدبیر می‌کند، خرد آدمی و زاده آن، اندیشه است و بسته به اینکه در چه اوضاع و احوال تاریخی به سر ببریم و اندیشه‌مان وامدار کدام نحله و مکتب و رویکرد باشد، نتایج متفاوتی به دست می‌آوریم. به مسیحیت رجوع کنید. از صدر مسیحیت تاکنون چه تحولاتی در تلقی از دین و کارکرد آن پدید آمده است؟ یا به تاریخ و فرهنگ خودمان (ما مسلمانان) بنگرید که با رویکردهای عرفانی (به ‌معنای عام)، فلسفی، اعتزالی، اشعری‌گری، اخباری‌گری، اصولی‌گری و نظیر آنها، با چه مجموعه‌های متفاوت و احیاناً متضادی مواجهیم. البته اینها همگی میراث فرهنگی ما است و نمی‌توانیم آنها را به دور افکنیم، ولی باید درک کنیم که در چه عهدی به سر می‌بریم و درک این واقعیت، اندیشه دینی، به ‌طور عام، و نواندیشی دینی، به ‌طور خاص، را جهت می‌دهد.

بپذیریم که دینْ ما را به بندگی خدا و نفی هر گونه سرسپردگی به هر کس و هر چیز، جز خدای یگانهٔ توانای زنده حکیم جمیل محسن که صاحب اسماء حسنا و صفات علیا است، فرا می‌خواند و روح و حقیقت دین جز این نیست. بپذیریم که اساس دعوت پیامبران خدا از انسان این بوده است که این موجود ممتاز آفرینش، پاک و پاکیزه و عاری از دروغ و زشتی و پلشتی زندگی کند و در عرصه حیات اجتماعی «قسط» را به پا دارد، و در خور توجه اینکه فاعل برپایی قسطْ مردم‌اند، نه پیامبران، و کار پیامبران آگاهی‌بخشیدن به انسان و نیرومندکردن اراده او است تا به‌اختیار قسط را بر پا، و از آن پاسداری کند و آن را بسط دهد.

اگر دین قالب‌هایی را برای رفتار، اعم از رفتارهای فردی و اجتماعی، مشخص کرده و اگر خصلت‌هایی را که این رفتارها بر آن مبتنی است ستوده یا نکوهیده است، با توجه به همین روح و حقیقت از دین بوده که به آن اشاره شد. تذکر دائم دین این است که به این روح و نیز روح دعوت پیامبران توجه داشته باشیم. اجتهاد اسلامی، که اگر درست اندیشیده شود متضمن یا مستلزم نواندیشی است، در این راهِ دشوار به کار می‌آید.

البته باب بحث در همه زمینه‌های دینی، چه زیربناها و چه روبناها، باید باز باشد، به‌خصوص درباره اسلام که به باور ما دین خاتم است و نواندیشی دینی به‌ معنای درست کلمه، ضامن پویایی دین با حفظ اصالت آن است؛ نوآوری‌هایی که به ‌اقتضای زمان و مکان و وقوع تحول دائم در ذهن و زندگی انسان، جایگاه ممتاز خود را دارد. قالب‌ها و شکل‌هایی متصلب و عادی‌شده، اگر جای حقیقت دین را بگیرد، مشکلاتی پدید می‌آورد که کم و بیش همه ادیان از جمله اسلام (تاریخی) با آن مواجه بوده‌اند.

در دوران‌های گذشته وقتی جامعه به بن‌بست (از جمله تنافی روح و قالب و شکل و محتوا) می‌رسید با بعثت پیامبرِ بعدی زنجیره اسارت‌بخش قطع می‌شد. در دوران ما دست‌کم در بخشی از عالم، مشکل را با کوتاه‌کردن دست دین از زندگی اجتماعی (سکولاریسم و احیاناً لائیسیته) به خیال خود حل کرده‌اند. البته، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، موضوع انتظار از دین و حوزه دخالت آن نیازمند بحث‌های اساسی است که باید در حوزه‌های تخصصی معارف دینی مطرح باشد و باب آن بسته نشود، ولی با توجه به سنت رایج، به‌خصوص در حوزه‌های علوم دینی، اهتمام به نواندیشی دینی اهمیت و اولویت دارد.

می‌دانیم که پس از پیامبر اکرم (ص) اندک‌اندک، به هر دلیل، آنچه از اسلام در صدر نشست و قدر دید «شریعت» به ‌معنای خاص آن و وجهه شریعتی دین بود. هرچند با رجوع به منابع اصلی می‌توان دریافت که «شریعت» معنایی گسترده‌تر و پُرژرفاتر از آن دارد که در تاریخ معروف شده است؛ نظیر خود فقه که در قرآن کریم و نیز آموزه‌های مهم و مطمئن پیشوایان دین معنایی عمیق‌تر و گسترده‌تر از «استنباط احکام شرعی فرعی از دلیل‌های تفصیلی» دارد. به هر حال، فقه و شریعت در معنا و مفاد رسمی و رایج آن بیشترین توجه را به قالب‌ها و شکل‌ها دارد. از یاد نبریم که مکتب‌های فقهی با توجه به نیاز حکومت‌ها شکل گرفت و در چهار مکتب محدود شد. در جهان تشیع نیز عالمان به هر حال تحت‌ تأثیر فضای موجود قرار گرفتند. به ‌تعبیر بعضی از بزرگان، فقه خاصه حاشیه‌ای بر فقه عامه است. شکل‌گرایی و ظاهربینی در تشیع هم وقتی به حکومت‌هایی به ‌نام حکومت‌های شیعی دست یافته‌اند، تشدید شده است. زمان بروز و رواج و اوج‌گیری اخباری‌گری در عالم تشیع گواه درستی ادعا است.

در اثر قالب‌گرایی و شکل‌اندیشی، رویکردهای ناظر به معنا و اخلاق و عرفان و فلسفه، اگر همیشه مطرود نبوده‌اند، همواره در انزوا به سر می‌برده‌اند و آنچه قدر دیده و در صدر نشسته، فقاهت، به ‌معنای خاص آن، بوده است، یعنی آنچه متکفل قالب و شکل است. مقایسه کنید فی‌المثل «سر الصلوة»‌ها یا «اسرار الصلوة»‌ها را با آنچه رساله‌های عملیه از صورت صلوة ارائه می‌دهند. قالب‌گرایی محض، معناگرایی و روح‌اندیشی را از میان برمی‌دارد و حال اگر در قالب‌ها و شکل‌های توقیفی، عمدتاً در عبادات، معنا و قالب هر دو باید از نوعی ثبات برخوردار باشند، در عرصه حیات اجتماعی و رفتار و روابط انسان‌ها که معروض تحول دائم است، چگونه می‌توان ایستایی و ثبات را پذیرفت؟ در اینجا نواندیشی یعنی اهتمام به معنا و محتوای اصلی دین و لحاظ واقعیت‌های متغیر، از جمله تأکید بر اینکه زمان و مکان دو عنصر تعیین‌کننده در اجتهادند، که از آموزه‌های مهم امام خمینی است که متأسفانه به ‌صورت رسمی کمتر به آن توجه شده است.

آیا فقدان نواندیشی دینی به این معنا، حاصلی جز سکولاریسم و لائیسیته خواهد داشت؟ دست‌کم در یک تجربه مهم تاریخی درباره یکی از پُرآوازه‌ترین دین‌های الاهی (مسیحیت) می‌توان آن را دید. آیا اگر روال و روش‌های جاری در عالم اسلام دوام داشته باشد، چیزی جز سکولاریسم در انتظار جوامع مسلمان خواهد بود؟ جنگ سختی که امروز میان ظاهرپرستی خشن به ‌نام دین و تفکرات معطوف به زندگی، پیشرفت و ... در جوامع اسلامی وجود دارد، نباید ما را به چاره‌جویی وادارد؟ آیا می‌توان همه چیز، از جمله دورشدن بسیاری از مردم، به‌خصوص جوانان و فرهیختگان، از دین (یا دست‌کم حکومتی که به ‌نام دین برپا می‌شود یا به آن فرا خوانده می‌شود)، به حساب دشمنی دشمنان و توطئه‌ها (که واقعاً هم وجود دارد) گذاشت؟ و مگر توطئه کاری جز پروردن و برآوردن بذری را می‌کند که در زمین مساعد افشانده شده است؟ و آیا زمینه کارگرافتادن توطئه در جوامعی چون جامعه ما در درون خود ما نیست؟

* نقش نواندیشی دینی در رفع معضلات فعلی، و وظیفه آن در قبال آینده ایران و چه‌بسا جهان اسلام چیست؟

این بار هم پیشاپیش باید مشخص کنیم که معضل چیست، آنگاه راه پرداختن به آن را بجوییم. ما در عهدی به سر می‌بریم که تمدنِ غالب و مستولی بر عالم و آدم تمدنی است که در غرب پدید آمده است. این تمدن در متن خود بذر بحرانی را کاشته است که امروز بارور شده و اوضاع را برای خود غربی (و البته غیرغربی) بحرانی کرده است و ما، یعنی جوامعی که در بیرون این تمدن به سر می‌بریم و صاحب تمدن ریشه‌دار هستیم، با بحران مضاعف روبه‌روییم. دستاوردهای تمدن غرب در ذهن و زندگی، بزرگ و فراوان است، ولی گرفتاری‌ها و مشکلاتی هم دارد که روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. به نظر من، ریشه مشکل در «روح تمدن» جدید است، یعنی آنچه ورای فرم‌ها و شکل‌ها (همچون سرمایه‌داری و کمونیسم، لیبرال‌دموکراسی و سوسیال‌دموکراسی و حتی فاشیسم و نازیسم که خود برآمده از تمدن جدیدند) می‌توان دید و با کمی تسامح می‌توان آن را روح و جان تمدن جدید نامید.

به نظر من، این روح، که همان «تجدد» باشد، ویژگی اصلی‌‌اش عبارت است از «دنیازدگی» و غفلت از معنا، و غفلت از همان چیزی که در منطق ما مسلمانان و بسیاری از صاحبان تمدن‌های جز آنچه در غرب رخ داده، «آخرت» نام دارد: «یَعْلَمُونَ ظَاهِر مِّن الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُم عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ». اصالت‌یافتن دنیا و دنیایی‌دیدن حقیقت (اگر به حقیقتی باور داشته باشند) و دنیایی‌دیدن انسان؛ این است روح تمدن جدید که البته آثار و نتایج شگرفی هم در زندگی انسان داشته است، ولی مشکلات پدیدآمده هم به‌ تناسب بزرگی این تمدن بسیار بزرگ است. شایان ذکر است که مرادم این نیست که در دنیای متجدد نگاه به معنا وجود ندارد و هیچ فیلسوف و متفکری نیست که دامنه وجود را گسترده‌تر از وجود این‌جهانی نداند، بلکه منظور این است که آنچه زندگی را در جهان متجدد راه می‌برد، خیره‌شدن در دنیا است و دنیایی‌دیدن همه چیز. اینکه گفته شده است نیچه حجت موجه تمدن غرب و تجدد است، به نظر من سخن گزافی نیست و اراده معطوف به قدرت او گواه این مطلب است. این وضعیت با دینداری‌ای که اصالت را به «آخرت» می‌دهد، یا برای آخرت هم اصالت قائل است، سازگار نیست.

تمدن جدید تحت‌ تأثیر وضعیتی پدید آمده است که دین در پدیدآوردن آن وضعیت (وضعیت پیشاتجدد) نقش اساسی داشته است؛ یعنی تمدن جدید اگر نه صد درصد، ولی در حد چشمگیری عکس‌العملی در برابر وضعی (و عهدی) بوده است که پیش از آن وجود داشته است. تمدن جدید را می‌توان حاصل اعتراض به وضعیتی دانست که در آن کلیسا متولی منحصر به فرد دین بود و خود را مرجع بلامنازع ذهن و زندگی می‌دانست و در نظر و عمل هیچ رقیبی را برنمی‌تافت و در عرصه اقتصاد و اجتماع نیز فئودالیسم حاکم بود. اعتراض به این حاکمیت دوگانه (سازگار با هم) از سوی اندیشمندان و هنرمندان و از جمله پاره‌ای از روحانیان دگراندیش آغاز شد و گسترش یافت و پس از جدال‌های فراوان فکری و فیزیکی، بالأخره بشر غربی به «عقل خودبنیاد» رسید و در برابر اصحاب دین که عقل را یکسره نفی می‌کردند یا آن را خادم سر به راه شریعت می‌دانستند و می‌خواستند، ایستاد. عقل خودبنیاد در ساحت حیات اجتماعی به سکولاریسم و لائیسیته رسید و اعتراض به متولیان و متصدیان امر دینی هم کم و بیش به خود دین سرایت کرد.

به نظر من، ریشه بحران را می‌توان در تقابل دیدگاه افراطی «اصالت دنیا» و دیدگاه تفریطی «اصالت آخرت» یافت. این بحران در جهات مادی، اقتصادی و سیاسی هم جلوه‌های فراوان داشته و دارد. در خود غرب کم نیستند صاحبان اندیشه که اصل بحران را پذیرفته‌اند، ولی هنوز برای رفع آن به نتیجه نرسیده‌اند. جریان‌هایی نظیر پسامدرنیته هم بیشتر شالوده‌شکن (مدرنیته)‌اند تا شالوده‌افکن برای تمدن جدید.

«تجدد» وقتی به ما رسیده است برایمان مشکل مضاعف ایجاد کرده است؛ یعنی علاوه بر بحرانی که در متن آن بوده، بحران دیگری هم برای ما پدید آورده است. ما و همه آنهایی که چون ما هستند، چه بخواهیم و چه نخواهیم، هم در عینیت زندگی و هم در ذهن، از تمدن جدید متأثریم. از یک سو برای زیستن در جهانی که تحت سیطره تمدن جدید است، راهی و چاره‌ای جز قبول بسیاری از نتایج و دستاوردهای دنیای متجدد نداریم و نیز طبعاً تحت‌ تأثیر (ناقص) انگاره‌ها و ارزش‌های جدید نیز قرار گرفته‌ایم. از سوی دیگر، غرب برای ما چهره دیگری هم داشته است و آن چهره استعماری، به ‌معنای عام کلمه، است که با همین چهره با ملت‌ها و جوامع غیرغربی مواجه شده و غیرغربی غرب را در این چهره تحقیرکننده و نافی هویت خود و تاراج‌کننده منابع مادی و معنوی خود دیده است.

این دو چهره در آنان که می‌بایست بیندیشند و جامعه را با عنوان مراجع دینی، احساسی و فکری راه ببرند، دو نوع احساس پدید آورده است: یکی شعف و خودباختگی به رویه تمدن غرب که در داخل غرب تحقق یافته است؛ و دیگری نفرت و البته ترس درباره رویه دیگر. هر جا شعف و نفرت باشد، عرصه بر تفکر تنگ می‌شود و بحران مضاعف ما ناشی از آشفتگی و به‌هم‌ریختگی در تفکر ما است. از گذشته کنده شده‌ایم بی‌آنکه در حال به سر بریم، و به طریق اولی، بدون آنکه آینده روشنی برای خود ترسیم کرده باشیم. به هر حال، دچار آشفتگی در تفکر و سردرگمی در عملیم.

آنچه می‌تواند به داد ما برسد اندیشه است، و نواندیشی دینی با توجه به سابقه و هویت تاریخی و فرهنگی‌مان می‌تواند ما را مدد کند؛ اگر تأملی درست و انتخاب مناسبی داشته باشیم. ما، به ‌عنوان ایرانی مسلمان، تاریخ و جغرافیای ویژه خود را داریم؛ یعنی در نقطه‌ای حساس از سرزمین خدا سیر و صیرورت تاریخی داشته‌ایم. پیش از اسلام صاحب تمدن بوده‌ایم و در ایجاد و بسط تمدن شکوهمند اسلامی نقش ممتاز داشته‌ایم و در دویست سال گذشته فراز و نشیب‌های فراوانی را در ذهن و زندگی طی کرده‌ایم و به یک معنا در گذار و گذر از نظام بسته و وابسته استبدادی به نظامی که در آن حاکمیت از آنِ مردم باشد (در شرق و جهان اسلام) به یک معنا پیشتاز بوده‌ایم و بالمآل کشتی طوفان‌زده جامعه متحول ما در کرانه و کناره انقلاب اسلامی به «جمهوری اسلامی» رسیده است و در میان همه جنبش‌ها و جریان‌های ملی و دینی، چهره‌ای متفاوت از خود نشان داده‌ایم؛ چهره‌ای که از جهتی حکایت از هویتی می‌کند که در گذشته ریشه دارد، و از جهت دیگر رو به سوی آینده‌ای دارد که در انتظار بشر است و به مشیت حضرت پروردگار، انسان آگاه، با اندیشه و اختیار خود باید در آفرینش آن نقش داشته باشد.

باید پرسید این ملت با این موقعیت تاریخی و جغرافیایی و با فراز و نشیب‌هایی که به‌خصوص در دوران اخیر تاریخ خود داشته است، با کدام معضل (یا معضلات) روبه‌رو است، و آیا نواندیشی دینی می‌تواند او را در حل این معضل مدد کند؟

خلاصه آنکه، ما در عهدی به سر می‌بریم که تمدن جدید بر عالم و آدم تسلط و غلبه یافته است. این تمدن دستاوردهای بزرگی نیز داشته، ولی منشأ مشکلات فراوان، به‌خصوص برای کسانی شده است که در خارج از مرزهای ملی آفرینندگان تمدن جدید به سر می‌برده‌اند. به‌ تعبیر دیگر، این تمدن هم در مهد خود و هم در خارج از آن با معضلات و مشکلاتی مواجه بوده که همچون خود تمدن بزرگ است. ما نیز، خواسته یا ناخواسته، در ذهن و زندگی تحت‌ تأثیر این تمدن بوده‌ایم؛ هم دستاوردهای عینی (فناوری و آنچه مبتنی بر علم و علوم جدید است) و هم راهبردها و راهکارهای زندگی فردی و اجتماعی را پذیرفته‌ایم یا بر ما تحمیل شده است؛ یعنی این همه از درون تاریخ و تلاش تاریخی ما (چنان‌که در غرب رخ داده) به دست نیامده، بلکه بر ما تحمیل شده است، بی‌آنکه در پذیرش آنها بیندیشیم و انتخاب کنیم. علاوه بر این، ما با چهره‌ای از غرب، متفاوت با آنچه در خود غرب تجربه شده مواجه بوده‌ایم و آن چهره استعماری، به‌ معنای وسیع و عام کلمه، است. تمدن غرب به ‌لحاظ مدنی و فرهنگی جهانگیر بوده است و به ‌لحاظ سیاسی و اقتصادی جهان‌خوار.

این مواجهه دوگانه موجب نوعی آشفتگی در ذهن و زندگی ما شده است؛ به‌خصوص در آنان که اهل اندیشه‌اند یا می‌بایست باشند؛ یعنی در آنان که مرجعیت دینی، سیاسی و فکری جامعه را بر عهده داشتند (یا می‌بایست داشته باشند)، احساسات دوگانه‌ای پدید آمده (و از آنجا به جامعه منتقل شده است)؛ یعنی شیفتگی و شعف درباره رویه‌ای از تمدن غرب، آنچنان که در خاستگاه آن بوده است در یک بخش، و در بخش دیگر نفرت و ترس در مواجهه با رویه‌ای دیگر، آنچنان که در بیرون از مرزهای تمدن نو رخ نموده است. این ‌همه موجب آشفتگی در تفکر و لاجرم آشفتگی در عمل شده است.

در اینجا بیان این نکته را لازم می‌دانم که آنچه ما آن را اصلاحات واقعی و اصلاح‌گری اصیل می‌دانیم، عبارت است از راه و روشی که در عین حال که بر سکوی هویت تاریخی خود ایستاده است و نمی‌خواهد و نمی‌تواند از آن صرف ‌نظر کند، نمی‌خواهد و نمی‌تواند و نباید بر آنچه حاصل تحول طبیعی زندگی بشر است چشم بپوشد و در موقعیت کنونی دستاوردهای مثبت تمدن جدید را، چه در ذهن و چه در عین، نادیده بگیرد. این حرکت و جریان مبارک که می‌توانست و می‌تواند چاره‌ساز مشکل تاریخی ما باشد، مظلوم بوده و مانده است، در حالی که با در نظر گرفتن همه جهت‌ها و واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی، همین جریان است که می‌توانسته و می‌تواند انسان ایرانی انقلابی امروز را یاری کند که از موانع و مشکلات، البته با سختی، بگذرد و به ‌سوی آینده بهتر راه بگشاید.

باری، بر پایه آنچه گفته شد، می‌توان معضل اصلی و بزرگ جوامعی همچون جامعه ما را دریافت، و در همین جامعه است که به نظر من نواندیشی دینی می‌تواند کارساز و چاره‌ساز باشد. دین، به ‌طور کلی، و اسلام، به‌ طور خاص، باور اکثریت قاطع جامعه ما است و تمام مردم از هر قوم و گرایش و آیینی که حول رنگین‌کمان زیبای «ملت» به ‌معنای امروزی آن گرد هم آمده‌اند (و نواندیشی دینی باید کار ناتمام توجیه‌گران مشروطه را از جمله در توجیه جمهوریت، و نیز پایه و اساس آن، یعنی ملت به‌ معنای جدید آن و لوازمی که دارد، ادامه دهد و تکمیل کند)، تحت ‌تأثیر فرهنگ و تمدنی هستند که دین به ‌طور عام و اسلام به ‌طور خاص در فراهم‌آمدن آن نقش داشته، و رسالت مهم تفکر دینی و نواندیشی دینی این است که در جست‌وجو و توجیه رویکردی باشند برگرفته از مبادی و مبانی دینی که بتواند وحدت این رنگین‌کمان، یعنی وجود اعتباری ملت، را با شهروند به حساب آوردن همه اجزا و اعضای آن و به رسمیت شناختن حق حاکمیت‌شان بر خود حفظ و تقویت کند.

معضل بنیادین ما، و جوامعی همچون جامعه ما، در صورتی حل و رفع می‌شود که به تفکری برسیم آرامش‌بخشِ ذهن ملتهب و مشخص‌کننده موازین عملی در عرصه اجتماعی، بی‌آنکه آن تفکر و رویکرد به سیر آدمی به ‌سوی فلاح و سعادت معنوی آسیب برساند، و امر آبادانی این دنیا، به ‌معنای وسیع کلمه، برای همه افراد با هر گرایش و رویکرد و با رعایت اصل عدالت که جان‌مایه دعوت انبیا، به‌خصوص خاتم عظیم‌الشأن آنها است، تحقق یابد.

چگونه می‌توان آبادانی و شکوفایی زندگی این‌جهانی برای همگان را پذیرفت، بی‌آنکه لطمه‌ای به سیر و صیرورت انسان به ‌سوی مقصد بلند و شکوهمند آدمی، که در جهان دیگر است، وارد آید؛ آن هم در حالی که این آبادانی و شکوفایی عمدتاً متکی بر علم، به ‌معنای جدید آن، و فناوری (که حاصل علم است) و همچنین متکی بر اصیل دیدن و دانستن انسان است که امتیازش از دیگر موجودات در خردمندی و اختیار او است و این موجود ممتاز باید از امکانات مساوی برای رشد و شکوفایی و آگاهی و اراده خود برخوردار باشد و از همه مزایای زندگی طبیعی خوب و پیشرفته بهره ببرد، و این یعنی توسعه و توسعه‌یافتگی که البته هنوز تا رسیدن به تعریف جامع و مانع، که هم با مقتضیات زمان، سازگار، و هم با بنیادهای دین و دینی توجیه‌پذیر باشد، فاصله داریم. باری، بزرگ‌ترین رسالت نواندیشی دینی در این روزگار یافتن این چگونگی است.

اجازه دهید کمی عینی‌تر و انضمامی‌تر سخن بگوییم؛ تجدد، مقتضای سیر تاریخی و طبیعی انسان غربی است و ما با این پدیده روبه‌رو شده‌ایم، بی‌آنکه سابقه و سیر تاریخی، به ‌طور طبیعی ما را به اینجا رسانده باشد و طبعاً بدون آنکه توان یا مجال اندیشیدن در مبادی و مبانی پدیده جدیدی را داشته باشیم که سیل‌آسا به ‌سوی ما روان بوده، بر ما تحمیل شده و آنچه محل توجه قرار گرفته، ظواهر این پدیده است؛ چه از سوی آنان که آرزوی محالِ از فرق سر تا ناخن پا فرنگی‌شدن را داشتند و چه آنان که تمدن جدید را به ‌عنوان شرّ بزرگ نفی می‌کردند؛ یکی برای اینکه سنت (به معنای ظواهر و قالب‌ها، نه روح سنت) بماند، هر آنچه نو بود را نفی می‌کرد و دیگری برای به دست آوردن تمدن و فرهنگ غرب و لوازم آن به نفی کامل سنت فتوا می‌داد، و این هر دو دسته در بند ظواهر گرفتار بودند.

در این نقطه حساس تاریخی و اجتماعی، راه‌حلی که نواندیشی دینی پیشنهاد می‌دهد کدام است یا می‌تواند باشد؟ آیا راه‌حلْ بازگشت به پیشاتجدد است (که امری است محال و دیدیم که ظاهرپرستانِ غرب‌ستیز حتی با همدستی استبداد منحط نتوانستند آن را محقق کنند)، یا غرقه‌شدن در تمدن غرب، و عمدتاً در ظاهر آن، که اولاً با توجه به سوابق تاریخی و برخورداریمان از هویتی ویژه، گرته‌برداری از این تمدن و اقتباس سنجیده از آن محال بوده و خواهد بود؛ و ثانیاً خود این تمدن در خاستگاهش با بحران‌های عمیق دست و پنجه نرم می‌کند و بسیاری از متفکران غربی هم این را دریافته‌اند، و رفع بحران با آنچه خود منشأ بحران است ممکن نیست.

نواندیشی به ‌طور کلی و نواندیشی دینی به ‌طور خاص در موقعیتی قرار گرفته است که می‌تواند با تأمل در فرهنگ دیرپا و به‌خصوص فرهنگ دینی و مبانی معتبر آن، و وفاداری به اصول، و میزان و ترازو قراردادن محتوای اصلی، و با لحاظ دو عنصر مهم زمان و مکان، اولاً دین را در مقابل توسعه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که شرط لازم برای ماندن و بهره‌وری درست از این جهان و در این جهان است نبیند و با تکیه بر عدالت، که خود غربی‌ها هم بی‌توجهی به آن را از جمله علل مشکلات و بحران‌ها در غرب می‌دانند، تصور و تصویری از توسعه متناسب با وضع و حال ما پیش نهد؛ ثانیاً، برای رهایی از معضل و بحران موجود، در بند آرزو یا توهّم محال بازگشت به پیشاتجدد گرفتار نیاید و به‌ نام دفاع از سنت، خود را از گردونه زمان بیرون نیفکند، بلکه به پساتجدد که در انتظار بشر است بیندیشد؛ پساتجددی که هم مزایای تجدد را داشته باشد و هم از مشکلات و منفیّات آن دور باشد. این همه، مستلزم بازنگری اساسی، به‌خصوص در حوزه فقهی است؛ با توجه به جایگاهی که به‌حق یا ناحق فقه در حوزه معارف دینی یافته، و به‌ویژه با توجه به آنچه رسماً از جایگاه فقه در نظام‌بخشی به جامعه پس از انقلاب ترویج و عمل می‌شود.

دو نمونه را در اینجا ذکر می‌کنم تا ان‌شاءالله امر عینی و انضمامی مد نظر آشکارتر شود؛ یکی مشروطیت و دیگری جمهوری اسلامی. مشروطیت از مقتضیات مثبت دوران جدید است. بشر در درازنای تاریخ با پرداخت هزینه‌های سنگین و تجربه حکومت‌ها و نظام‌های استبدادی و اشرافی و ملوک‌الطوایفی یا هرج و مرج‌های پُرهزینه به این نتیجه رسیده است که نظام مطلوب نظامی است که حق انسان (فرد انسانی) به‌ عنوان صاحب اصلی قدرت شناخته شود و حکومت دارای حد و حدود باشد؛ حق مردم به‌ عنوان صاحبان اصلی قدرت (منتشر) و حد حکومت به‌ عنوان قدرت متمرکز که مبنایی جز رضایت مردم صاحب حق ندارد، و طبعاً چنین قدرتی تحت نظارت و بازخواست صاحبان اصلی قدرت است. این دستاورد بزرگ بشری است (نه غربی یا شرقی) و مشروطیت مصداق آن.

عنوان مشروطیت و سازوکار اداره جامعه بر اساس آن در بینش قدیم جایی نداشت و آنچه به آن اهتمام داشتند، حکومت‌های خودکامه و مستبد بود. آنچه خیرخواهان می‌گفتند و می‌کردند توجیه حاکم جبار مستبد به رعایت عدالت، از سر تفضل، بود؛ و به عبارت دیگر، تلاش برای اینکه دیکتاتوری که قضای محتوم است، حتی‌الامکان در دست دیکتاتور صالح باشد؛ غافل از اینکه دیکتاتوری ذاتاً جز شر و فساد و بدبختی انسان‌ها نتیجه‌ای ندارد و خودْ شر و منشأ همه شرور است؛ خواه در رأس آن انسانی به‌ظاهر صالح باشد یا شرور. ولی در جریان نهضت مشروطیت، و پیش و پس از آن، تنی چند از برجسته‌ترین فقیهان و عالمان با این پدیده مواجهه سازنده و مثبت داشتند و نه‌تنها به توجیه و تجویز آن، بلکه به لزوم و استقرار آن رأی دادند. گرچه افق‌های ناگشوده فراوان بوده و هست، اما متأسفانه حرکت اصلاحی، که نوعی نواندیشی دینی بود، به محاق رفت و قصه ناتمام ماند.

و امروز جمهوریت اسلامی؛ جمهوریت در سنت معهود ما جایی ندارد، و مگر ظاهرگرایان متوهّم، چه سنیان و چه شیعیان، نگفته‌اند و نمی‌گویند که جمهوریت بدعت است و رأی و نظر مردم ارزشی ندارد؟ ولی رهبر انقلاب که فقیهی بزرگ بود و از جمله زمان و مکان را دو عنصر تعیین‌کننده در اجتهاد اسلامی می‌دانست «جمهوری اسلامی» را به‌ عنوان جانشین نظام سلطنتی استبدادی وابسته پیشنهاد کرد و مردم با اشتیاق به آن رأی دادند. نواندیشی دینی می‌تواند و باید علاوه بر توجیه درست این پدیده و پدیدار، به رفع ابهام‌هایی همت گمارد که در این زمینه موجود است. ما هنوز از موضع تفکر دینی، چندان سامان‌یافته به الزامات و مقومات جمهوریت نپرداخته‌ایم و نواندیشی دینی در این زمینه باید گره‌گشایی کند. به هر حال، با وجود تلقی خاصی که از فقه وجود دارد و نیز جایگاهی که برای فقه اصطلاحی در نظام جمهوری اسلامی قائل‌اند، با تکیه بر همین فقه، البته با نواندیشی می‌توان معضلات را به ‌گونه‌ای حل کرد که اصل دین آسیب نبیند و در عین حال بن‌بست‌ها نیز شکسته شود؛ در غیر این صورت، علاوه بر جامعه، خود دین هم آسیب خواهد دید.

آنچه گفته شد به هیچ وجه به‌ معنای اعراض از بحث‌های مبنایی و بی‌توجهی به آنها در حوزه‌های تخصصی نیست؛ مثلاً اینکه فقه چه جایگاهی در مجموعه معارف دینی دارد یا اینکه از دین چه انتظاری می‌توان داشت. باری، نواندیشی دینی را می‌توان قالب‌شکنی برای نجات محتوا دانست؛ محتوایی که در بند خفه‌کننده قالب‌هایی گرفتار آمده که زمان و مکان آن گذشته و احیاناً بر پایه عادت‌های سنگواره‌ای‌شده به نام دین، نوعی قداست یافته است.


Report Page