قيمتی‌تر از نفت

قيمتی‌تر از نفت

مهندس مهدی بازرگان



حال که بعد از چهار ماه چهار روز کم، مبارزه پر از اضطراب، خانه از خودمان شده است و بعد از بدرقه میهمان، از فرط خستگی روي سکوي در نشسته میخواهیم نفس راحت بکشیم، آدم قصه گفتنش میگیرد. به یاد ایام گذشته افتاده، خاطرات شیرین و خاطرات سنگین را به نظر می‌آورد و میل دارد براي رفیقش تعریف کند! اجازه دهید بنده هم دو خاطره، یکی از بدترین و یکی از بهترین خاطرات این مدت پر افتخار را که در میان شما خوزستانی‌ها عموماً و آبادانی‌ها خصوصاً گذراندم تعریف کنم و البته این قصه‌ها قصه‌هاي خصوصی خودمانی شخصی غیر رسمی و غیر اداري است.

اول بدترین را میگویم که تلخی آن زود رفع شود:

بدترین لحظه و بلکه روز بنده در این مدت مأموریت آن روزي بود که بعد از تخلیه مناطق نفت خیز در خدمت عده‌اي از همکاران به مسجد سلیمان رفته بودم. انتظار داشتیم در فرود از طیاره، کارگران را در نشاط و صفا و کارمندان را در خنده و شادي ببینیم. ولی طوري منظره آن پارچه هاي سفیدي که به چوب کرده به رخ ما می‌کشیدند و عبارات عداوت‌آمیز و کینه انگیزي که علیه بعضی از کارمندان ارشد نوشته بودند، ما را منقلب و مشمئز کرد که خواستیم از همانجا برگردیم... . منظره خیلی دلخراش و چهره ها خیلی تلخ بود! در ورود به شهر، عذاب الیم عوض چشم از راه گوش به درون دل و روح‌مان وارد شد. همه جا در باشگاه‌ها فحش و کینه‌جویی و صحبت از انتقام و انفصال بود! حقیقتاً بدترین روز بنده همان روز بود؛ همین طور شاید براي مکی؛ طوري از خشم رگ‌هایش ورم کرده و صدایش با قهر و تندي آمیخته شده بود که شناخته نمیشد. به خود میگفتم: 

تو براي وصل کردن آمدي نی براي فصل کردن آمدي! البته با ملامت و دلالت موفق شدیم طرف عصر که خورشید داغ در افق فرو می‌رفت و شرجی خفقان آور روز جاي خود را به نسیم ملایم شب میداد، این آتش کینه را هم قدري بخوابانیم. الحمدلله پس از آن چیزي دیگر از شراره آن آتش از مناطق نفت‌خیز ندیده و نشنیده‌ایم.

* * *

اما بهترین خاطراتم:

خوشبختانه خاطرات خوش در این مدت زیاد داشته‌ایم. نمی‌دانم کدام را بگویم؛ از روز ورود به اهواز و آبادان گرفته تا روز پنجشنبه 11 مهر که بسلامتی پرونده خدمت کارمندان بیگانه را بستیم. ولی آنچه فعلاً در نظرم حاضرتر و در کامم شیرینتر است، اعلامیه‌اي بود که هفته قبل در روزنامه ها و رادیو به امضاي اقلیت مجلس دیدم و شنیدم. این اعلامیه، رستاخیز مملکت و احیاي ملت رمیده رنجیده ما بود. آخرین لکه سیاهی بود که از افق تیره و تار توفانی قرون اخیر ایران محو می‌شد! حال این اعلامیه به تأیید خدا یا به زور ملت یا به میل و رغبت تنظیم شده بود کار ندارم. همین قدر چون نشان وحدت و نمونه صمیمیت بود، دل هر ایرانی را روشن میکرد و مژده موفقیت قطعی را میداد؛ نه تنها موفقیت در کار نفت، بلکه موفقیت در هر مشکل بزرگتر را. آن روز حس کردیم که حقیقتاً در سایه این نهضت نفت و در میان مواد قانون آن، هزاران فایده و سرمایه خوابیده است که کوچکترین آنها خود نفت است. قیمتی‌تر از نفت، این اتحاد و اتفاق و هماهنگی و صمیمیتی است که سدهاي بزرگ بدبختی ملت را یکی بعد از دیگري خواهد شکست. آن روز دیگر بدون اغراق میتوانستیم بگوییم تاریخ ما چنین همآهنگی و همبستگی ملی را به‌یاد نداشته و ندارد! خدا پیش‌قدمان این نهضت را رحمت دهد! 


الحمدلله‌ اگر غالب شما خوانندگان در موقع خاطره اول غایب بودید، در خاطره دوم با نگارنده شریک هستید و یقینا کام‌تان از آن خیلی شیرین شده است. حال اگر این مقاله را می‌نویسم و روي سکوي در، شما را به قصه‌گویی خود مشغول کرده و ساعت کار یا خواب‌تان را به تأخیر می‌اندازم براي این است که وقتی به خانه رفتید، دیگر آن خاطره اول براي شما تکرار نشود و اینک که بیگانه رفت، این زمزمه‌هاي شوم بیگانه پسند نیز که متأسفانه اخیراً در آبادان و در گوشه و کنار شنیده میشود، از بین برود. قصه فیل را شنیده‌اید که دائماً با کلنگ به کله‌اش میزنند تا یاد هندوستان نکند؟ در گوش شما کارمندان و کارگران شرکت ملی نفت هم که به تازگی از دیار استیلاي خارجی بیرون آمده‌اید، باید تا مدتی این جمله را خواند و تکرار کرد: بیگانه رفت، بیگانگی هم رفت؛ دیگر یگانه باشیم. این حرف‌ها و صحبت‌ها و انتقام جویی‌ها تصور نکنید ریشه ملی و مفهوم وطن‌پرستی دارد. اینها آثار و بقایا و نتایج همان سیاست استعمار و تفرقه‌اندازي و نفاق است. به‌فرض هم که در میان شما- به قول بعضی‌ها- بیگانه‌پرستان جاسوس مسلکی وجود داشته‌اند، ولی آیا درختی که ریشه‌اش خشکید، برگش نخواهد خشکید؟ و آیا با نبودن بیگانه اصلاً جاي وحشت و هراس از بیگانه‌پرستی هست؟! فرض کنیم که حرف شما درست شد و کسانی سابقاً دست و فکر خود را در خدمت عمال نفت گذارده بوده‌اند. اینها خائنینی هستند که با خدمت به اجنبی سرمایه هاي شخصی هوش و فطانت و استعداد را در بهره‌برداري شرکت سابق قرار داده بودند. حال همانطورکه نفت خودمان را تصرف کردیم، بیاییم افراد خودمان و سرمایه‌هاي زنده خودمان را هم تصرف کنیم. مگر این افراد با آن استعداد و هنري که دارند از نفت کمترند؟ مگر ما، در مملکت آدم زیاد داریم که این قدر افراد را بیقدر بدانیم؟ اندکی روح بلند و طبع عالی و مردانه داشته باشیم. بنده سابقاً که به‌آبادان می‌آمدم، باور کنید از منظره این دودکش‌ها و برج‌ها ناراحت میشدم. چون می‌دیدم مال دیگران است. قطار کشتی‌ها را که کنار شط می‌دیدم، به چشم غول بیابانی و دشمن می‌نگریستم. چون مال دیگران و براي دیگران بود. اما حالا همگی ما به‌قدري این دودکش‌ها و برج‌هاي سیاه سوخته را دوست داریم که می‌خواهیم در بغل بگیریم!... . قول میدهم اگر از همان کشتیهاي لعنتی سابق یکی به کنار ساحل بیاید، در جلویش قربانی‌ها بکنیم و بر جدارش بوسه‌ها بزنیم! چرا؟ براي اینکه بعد از این مال ما وبراي ما است. مگر این افراد که اسم و شکل و زبان‌شان مثل بنده و شما است، مال ما یعنی در اختیار ما و براي ما نیستند؟ چرا باز به چشم بد و سخنان بد آنها را نگاه کنیم؟اینها همه افراد همین کشورند! اگر به قول شما شخصاً در راه ملی شدن نفت خدمت نکرده‌اند، پدر و برادر و عموزاده و اقوام آنها مانند تمام افراد ملت، یکدل و یک‌جهت با شما همزبان و همقدم و همراه بوده‌اند. مگر نفت ملی با این نهضت بزرگی که شده است، تعلق به همه مملکت ندارد؟ در کار نفت همه زحمت کشیدند و همه پشت به پشت هم دادند تا درست شد. پس نفت مال همه است. بنده و شما چه حق داریم عده‌اي از فرزندان این آب و خاك را از ایفاي وظیفه عمومی و همکاري در این دستگاه ملی محروم کنیم؟! این قدر کوچک نباشیم و کوچک نبینیم! کسانی که شما می‌گویید دشمن ما و جاسوس آنها بودند، بنده میگویم حتماً پشیمان شده، توبه کرده‌اند. و الاّ در این مدت زهري می‌ریختند یا جامی می‌شکستند! چون بنده که ندیدم کاري بکنند و خاري سر راه ما بگذارند. اگر هم توبه نکرده‌اند و شما چیزي دیده‌اید، به بزرگواري خود ندیده بگیرید. براي آنکه اولاً امروز ملت ایران دیگر خیلی قوي و با عده و قوت است، به‌طوري که یک مشت افراد قلیل اگر هم برنگشته و خود را عوض نکرده باشند، اثر وجودي مهم نمیتوانند داشته باشند و نمی‌ارزد که به‌خاطر چند نفر موهوم معدود، خاطر یک جمع موجود را مشغول و ملول ساخته از وظیفه روز و از نشاطی که لازمه فعالیت است، بازشان بداریم. آنها را سایرین با پول خریده بودند. شما هم با حقوق و با انفاق و احسان بخرید. از احسان پولی- یعنی انفاق- بالاتر و نیکواثرتر، به فرموده قرآن، عفو و گذشت است: وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» 1 . بیایید با گذشت و بزرگواري و برادري، آنها را هم در ردیف خودتان بیاورید.

بــنده حــلقه بـه گــوش ار ننــوازي بــرود

لطفکن لطف که بیگانه شود حلقه به‌گوش

* * *

فرض کنیم با این همه اصرار و الحاح، باز دل سنگ شما نرم نشده و در تصمیم خود به انتقام پا فشاري کنید و لازم شود که به خرده حساب‌هاي قبل از شروع خلع ید بپردازیم.

اولاً چقدر تشخیص بی‌گناه و با گناه مشکل است؟

چگونه میتوانید خادم و خائن به مملکت را از هم جدا کنید؟

اگر درستش را خواسته باشید، چون دستگاه، دستگاه اجنبی بود و طبق منطق شما هر خادم به آن دستگاه، خائن به کشور بوده است، پس همه کارمندان و کارگران را باید بیرون انداخت!

گر حکم شود که مست گیرند

در شهر هر آنکه هست گیرند

آن وقت علی می‌ماند و حوضش!

آیا چنین کاري مصلحت هست؟ اجازه میفرمایید؟ ثانیاً اگر زیاد پابند حق و اصول و حساب نشده و عده معدودي را روي شیاع و تواتر و افترا گرفتیم، صرفنظر از اینکه معلوم نیست به همان ردیف اول و اشخاصی که فعلاً اسمشان در زبانها است متوقف شود، اگر به همان عده هم اکتفا شود تصور می‌کنید اینها آدم نیستند؟ زبان ندارند؟ یار و قوم ندارند؟ دست و پا نخواهند کرد؟ سروصدا و اختلال و اضطراب راه نخواهند انداخت؟ دیگران را لو نخواهند داد؟ برّه هستند که بگذارند راحت کنار باغچه سرشان را ببریم و گوشت‌شان را دلچسب کباب کنیم؟! طبیعی است که به این سادگی و سهولت نخواهد گذشت. خیلی سروصدا و دنباله و دردسرها و گرفتاري‌ها خواهد داشت. یعنی در واقع تمام کار نفت و زندگی‌مان را باید بگذاریم و بیاییم به دعوا و انتریک بپردازیم! ... این همان چیزي است که خارجی‌ها دل‌شان می‌خواهد! آنوقت، هم نفتی که به خون دل به چنگ آورده‌ایم، از دستمان خواهد رفت و هم مخصوصاً این اتحاد و برادري که بعد از هزاران سال در مملکت پیدا شده است، مبدل به کدورت و کینه‌جویی و تفرقه خواهد شد.

 اگر روزی به فارس به زیارت تخت جمشید رفتید، قبل از آنکه وارد کاخ آپادانا و کاخ صدستون و سایر کاخ‌ها و آثار بزرگترین سلاطین ایران بشوید، در صعود از پلّه‌کان‌های صفه تخت‌جمشید، بر دیوار جنوبی صفه، اولین لوحه بزرگی که جلب نظر شما را خواهد کرد، این عبارت را که به خط میخی نقر شده و داریوش برای نیاکان خود به وصیت گذاشته است، خواهید خواند:

 «داریوش شاه گوید:

 من از آهورامزدا درخواست حمایت دارم...آهورامزدا این سرزمین را از کینه و از خشکسالی حفظ کند. نه سال بد و نه کینه و نه دشمن و نه دروغ به این سرزمین نیاید...».


 حال اگر ما می‌خواهیم به یاری خدای یکتا کشورمان به مجد و عظمت کشور نیاکان‌مان برسد، باید از آنچه داریوش می‌ترسید احتراز نماییم


 و توبه کنیم که دیگر کینه و دشمنی را میان خود راه ندهیم، بزرگ باشیم، بزرگ ببینیم و بزرگواری بکنیم.

در هر حال، ماها را که از تهران براي کمک و خدمت به شما آمده‌ایم، گمراه نکنید.

ما براي وصل کردن آمدیم

نی براي فصل کردن آمدیم

خود شما هم مدتی این ورد را به گوش همدیگر بخوانید: بیگانه رفت، بیگانگی هم رفت ؛ دیگر یگانه باشیم!


Report Page