اول به‌فكر ايران! دوم به‌فكر ايران!! سوم به فکر ایران!!!

اول به‌فكر ايران! دوم به‌فكر ايران!! سوم به فکر ایران!!!

مهندس مهدی بازرگان



این سه جمله ترجمه یا تحریف گفته خارجی‌ها نیست. کلام وکیل مجلس و سیاستمدارِ روز نیز نمی‌باشد از مقالات نویسندگان و خطبا هم نقل نشده است.

این حرف را یک کارگر ساده ایرانی یا نماینده یک عده کارگر در یک نقطه دورافتاده از ایران به طور خیلی طبیعی و بالبداهه گفته است.

چون از هر سفري سوغاتی باید آورد این سوغات را از سفرِ سرکشی جمعه قبل از بندر معشور هدیه خوانندگان می‌نماید. در آن روز صرفاً به قصد سرکشی اداري و فنی رفته قصد تشریفات و تظاهرات در بین نبود ولی کارگران نگذاشتند بدون خداحافظی در باشگاه شهر آنها را ترك کنیم.

مهندس حسیبی نیز شاهد و حاضر بود حسیبی در ضمن نطق خود با نگرانی از اینکه مبادا کارگران در این روزهاي کم‌کاري، به یاد محرومیت‌هاي چندین ساله افتاده فشار تمام توقعات خود را در چنین موقع بی‌پولی به شرکت و به دولت وارد آورند. مهندس حسیبی آنها را نصیحت میکرد و میگفت:

اولاً آقایان باید به فکر ایران باشند که در چه مبارزه عظیمی وارد شده است.

دوم به‌فکر شرکت نفت که حالا ملی شده و لازم است اموال و مقررات و انضباط آن حفظ شود.

در مرحله سوم به‌فکر سختی‌ها و بدبختی‌هاي خودشان بیفتند و تقاضاها و توقع‌هائی داشته باشند.

پس از نطق مهندس حسیبی یک کارگري که نمی‌دانم اسمش چه بود پشت میکرفن آمد و گفت: آقاي حسیبی مطمئن باشید ما اول به فکر ایرانیم، دوم به فکر ایران و سوم هم به فکر ایران !

ما هیچ چیز براي خودمان نمی‌خواهیم. هر چه داریم و هر چه دولت دکتر مصدق بخواهد می‌دهیم تا مملکت از بدبختی نجات پیدا کند!

او می‌گفت و سایر کارگرها فریاد و کف میزدند!

باز هم تکرار می‌کنم اینها حرف ساخته و پرداخته قبلی و براي مجلس‌آرائی و شهرت نبود. زبان یک نفر هم نبود، از دل و زبان همه در می‌آمد!

تمام کارگران خوزستان کم و بیش این طور فکر می‌کنند حاضر به همه گونه فداکاري و هر اندازه محرومیت هستند تا کار نفت تمام شود.

آنها از اقدامات گذشته و پیشرفت‌هاي حاصله دولت خیلی راضی و به آینده امیدوار می‌باشند.

چندي قبل باغبان خانه یکی از همکاران هزار تومان اندوخته عمر خود را آورده به اربابش میدهد تا براي کمک به دولت بفرستد.

این باغبان آبادان هم مثل آن کارگر بندر معشور قصد تظاهر و شهرت نداشت و واقعاً از جان و دل حاضر بود!

اینکه در بعضی جراید و محافل تهران، کسانی همدردي با مردمان بیچاره ایران یا کارگران خوزستان کرده ناله از مشقات آنها مینمایند و از طرف ملت ایران اشک عجز و ناتوانی از قول محروم‌ها می‌ریزند، دروغ میگویند.

کلام آنها ساخته و پرادخته مصلحتی و براي غرض و نظر است!

هر قدر در طبقات محروم‌تر و در نقاط دورافتاده و رنجدیده‌تر مناطق نفتی نفوذ می‌کنیم آتش وطن‌پرستی و اشتیاق به‌فداکاري را در راه پیروزي نفت مشتعل‌تر می‌بینیم!

البته باید چنین باشد. فعلاً تنها صلاح و وسیله پیروزي در این جنگ نفت، مقاومت و پایداري است.

مثَلِ ملتِ ما و دولت انگلیس، حکایت آن الاغ مردنی و روباه گرسنه کتاب اخلاق مصور است. الاغ رنجوري دست و پا شکسته در بیابان افتاده انتظار مرگ را می‌کشید. روباه گرسنه‌اي نیز در مقابل او نشسته همین انتظار را (ولی در جهت مخالف) داشت الاغ گفت بیهوده خود را زحمت مده من تا سه‌شنبه نخواهم مرد.

روباه جواب داد من هم تا پنجشنبه بیکارم و به مرگ تو امیدوار...

حال باید دید ما و انگلستان کدام صبر و حوصله‌مان بیشتر و به شکست طرف امیدوارتریم. کی زودتر به زانو درخواهد آمد.

دیگر مسلم است که در این پیکار نبرد جز حربه صبر چیز دیگري در بین نمی‌آید و حریف متوسل به بمب و توپ نخواهد شد.

آنچه طرفین دلیل و منطق و دعوي داشته‌اند گفته و نوشته‌اند حرف‌ها زده شده است، تهدیدها به‌عمل آمده است. نه قهر و ترس کار را به‌جائی رساند نه میانجی‌گیري و آشتی. وضع طرفین روشن نشده است؛ ما جلوي نفت آنها را گرفته‌ایم

آنها هم جلوي پول ما را. صنعت و اقتصاد آنها در مضیقه نفت قرار گرفته رو به وخامت می‌رود. زندگی ساده و صنعتِ محقرِ ما هم دچار کم پولی و کم موادي و کم روغنی شده است.

هر دو در فشار و هر دو در انتظار روزهاي سخت‌تر هستیم. هر کس روحیه قويتر و صبر و تحمل بیشتر داشت در این مسابقه فایق خواهد شد و دیگري اگر خداي نکرده ما باشیم مضمحل و تا ابد سرشکسته و محروم خواهیم گشت.

در حقیقت جنگ از این به بعد شروع می شود تا به حال اگر ما خیال میکنیم پیشروي می‌کردیم براي انگلیسی‌ها عقب‌نشینی مظفرانه بود.

آنها در تمام جنگها همین طور بوده‌اند اول به حریف میدان داده و بعد در پناه خونسردي و پایداري خود منتظر از پا درآمدن و خبط و خطا کردن طرف شده‌اند.

به شکرانه خدا حال که پیکار به این صورت درآمده معلوم نیست حربه ما تیزتر از آنها نباشد.

یکی از انگلیسی‌هاي اهواز که هنوز در آبادان است گفته بود :

ما با ایرانی‌ها نمیتوانیم طرف بشویم. آنها نان و پنیر و سبزي میخورند اگر فشار اقتصادي زیاد شد سبزي را حذف میکنند اگر باز زیادتر شد از پنیر هم صرف نظر میکنند... اما ما نمیتوانیم حتی از بیفتک دست بکشیم.

هندوستان هم از همین راه امپراتوري انگلستان را تسلیم استقلال خود کرد.

در کار ما از این حیث نگرانی نیست و جنبه مادي مسئله خیلی اهمیت ندارد. زیرا که سرمایه ملی اجدادي ما صبر و قناعت و توکل است. اگر این صفات در بسیاري موارد بد فهمیده و بد عمل شده و نتیجه‌اي بد داده است لااقل در این مورد استفاده شایان و اثر مثبت فعال خواهد داشت.

فقط نگرانی از وقتی شروع میشود که ملت روحیه را از دست بدهد و در نتیجه شبهات و تلقینات سوء دچار یأس و بدگمانی و بدبینی نسبت به رهبران خود گردد.

بزرگترین و شاید تنها خطر اینجا است و کثیف‌ترین دشمنان ما همان کوته‌نظران داخلی هستند که بر مسند راحت تکیه ریاست و تنعم زده و خبر از آه دلِ سایرین ندارند و تحت تأثیر حسادت یا دنائت و حب جاه، کاخ عظیم امید و ایمان ملتی را میخواهند متزلزل سازند!

واقعاً وقتی از شمال تا جنوب ایران، شهري و دهاتی، با زبان و قلم و دست و پول و مالیات کمک میکنند، وقتی کارگران نفت میگویند ما حاضر به‌همه گونه محرومیت و فداکاري هستیم و نصف دستمزد یک ماه خود را هدیه میکنند تا نفت ایران ارزان‌تر به مشتري اول فروخته شود،

وقتی کارمندان سوگند وفاداري می‌خورند، وقتی تصفیه‌خانه کرمانشاه با یک ثلث افراد ایرانی میگردد و از چاه‌ها و دستگاه‌هاي تصفیه آن گاز و نفت و بنزین براي مصارف داخلی خارج می‌شود، وقتی متخصصین ایرانی آبادان هم می‌گویند اگر انگلیسی‌ها بروند تصفیه‌خانه را

به راه خواهیم انداخت و در انتظار استخدام کارمندان جدید، اقلاً ربع محصول سابق را بیرون خواهیم داد،

پس دیگر درد آن سیاست‌بافانی که در تهران سنگ ملت و دولت را به سینه میزنند چیست؟!

هر مسافري که از خوزستان به تهران می‌رود با دست پر و دل قوي خارج میشود اما وقتی از تهران برمی‌گردد افسرده و ناراخت میآید؟

این چه پایتخت و اینها چه نمایندگان و نویسندگانی هستند که این اندازه از کشور و ملت خود دورند؟

امروز چشم تمام ملت به تهران دوخته است و میگویند تهران! به خوزستان و به ایران خیانت نکن؟

من چون خود از تهران هستم جواب نگرانی‌ها را داده میگویم ملت تهران نیز با ملت خوزستان و ایران هم‌آواز و همراه بوده مشتِ محکمی بر دهان این مشت مردمانِ کوچک می‌زند، از آنها ترسی نداشته، نهضتی را که خود به راه انداخته است تا موفقیت کامل و با توکل به خدا به آخر خواهد رساند.

 ‌ ‌ ‌                                        مهندس بازرگان

۱۳۳۰/۶/۲۰



Report Page