Mysterious racer

Mysterious racer

Eric


با حرص و نفرت با تبر به سر آدم زیرش کوبید و فریادی کشید

خون روی صورت و دیوار اطرافش ریخت

نیشخندی زد و موهای بلوندش رو به عقب هدایت کرد

به سمت روشویی رفت و دست هاشو با ارامش تمام شست و به سمت جسم بی جون پسرک روی زمین رفت

لگدی به شکمش زد برای اخرین بار و از خونه پسر خارج شد

دوباره به ساید معصوم خودش برگشت و با لبخند روی صورتش از اپارتمان خارج شد و به پلیس زنگ زد و جیغ مصنوعی ای زد و از پلیسا درخواست کمک کرد تا زودتر بیان و دوستش رو نجات بدن

اون توی نقش بازی کردن عالی بود و هیچکس هرگز بهش شک نکرد

پلیس جسد دوستش رو توی پارچه سفید رنگی گذاشت و از خونش خارج کرد و توی امبولانس گذاشت و مشغول نوشتن زمان مرگ و چیزای لازم شد

فلیکس با صورت نگران و گریه های الکی ای که میکرد گوشه ای نشسته بود و کاراگاه به سمتش رفت

"لی فلیکس..شما دوست مقتول بودی درسته؟"

فلیکس اشک هاش رو پاک کرد و با صدای شکسته و لرزونی بله ای گفت

کاراگاه نفس عمیقی کشید

"مقتول با کسی مشکل نداشت؟"

فلیکس سرشو به نشانه نه تکون داد و دوباره گریه کرد

"اون پسر خیلی خوبی بود..هیچوقت با کسی دشمنی ای نداشت و مراقب همه بود.."

کاراگاه سوالاتش رو ادامه داد تا زمانی که سوالاتش به اتمام رسید

از پیش فلیکس بلند شد و به سمت ماشین پلیس رفت و فلیکس به محض رفتن همه،پوزخندی زد

"احمقا.."


با صدای در که توسط هیونجین باز شد رشته افکارش پاره شد و به هیونجین نگاه کرد

هیونجین به فلیکس نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت

" به چی فکر میکنی؟"

فلیکس دستپاچه شد

"ه-هیچی.."

هیونجین نفس عمیقی کشید و به چارچوب در تکیه داد

"زودباش فلیکس..میشنوم."

فلیکس با تردید شروع به صحبت کردن کرد

"داشتم به اون شبی که..دوستم رو کشتم فکر میکردم..یادت میاد؟ پسری که داخل خونه اش مرده پیدا شد با تبری توی سرش..قاتلش من بودم.."

هیونجین پوزخندی زد

"میدونم..من همه چیزو راجبت میدونم فلیکس...حتی میدونم چرا دوستت رو کشتی.."

فلیکس شوکه شد

"از..از کجا میدونی؟"

هیونجین نیشخندی زد

"دیگه منم راه و روش های خودمو دارم.."

فلیکس لب پایینش رو گاز گرفت و از روی تخت بلند شد و به سمت هیونجین رفت

"تو..قرار نیست ازم متنفر شی..درسته؟"

هیونجین تار مویی رو از صورت فلیکس به پشت گوشش هدایت کرد و چونه فلیکس رو گرفت و گفت

"نه..از الان به بعد..تو همکار منی."

فلیکس شوکه شد اما بلافاصله نیشخندی زد

"از کی بدت میاد؟ خودم کارش رو تموم میکنم.."

هیونجین ابرویی بالا انداخت

"عجله نکن فلیکس..هنوز کلی راه داریم.."

فلیکس سر تکون داد و روی نوک پاهاش ایستاد و بوسه ای روی لبای هیونجین زد

هیونجین نیشخندی زد و بوسه رو با گرفتن کمر فلیکس و جلو کشیدنش به سمت خودش عمیق کرد


فلیکس روی تخت درحالی که سرش روی بازوی هیونجین بود دراز کشیده بود

هیونجین به سقف خیره شده بود و همونطور که فلیکس رو کنار خودش نگه داشته بود سیگار میکشید و در افکار خودش غرق شده بود

"هیونجین."

هیونجین از افکارش بیرون اومد و هومی گفت

"از الان..باید بهم قول بدی که هرگز گیر پلیسا نیوفتی.."

هیونجین نیشخندی زد

"نگران نباش..حواسم هست."

فلیکس سر تکون داد و گفت

"و امیدوارم توی مسابقه فردات موفق شی."

هیونجین لبخندی زد و پیشونی فلیکس رو بوسید


هیونجین مشغول تمیز کردن و روغن کاری موتورش بود تا قبل مسابقه همه چیز عالی پیش بره

فلیکس توی تعمیرگاه کوچک گوشه زمین مسابقه پیش هیونجین نشسته بود و به هیونجین که روی موتورش کار میکرد خیره شده بود

لینو با دو بطری اب وارد تعمیرگاه شد و یکی از بطری هارو به هیونجین و دیگری رو به فلیکس داد

هیونجین در بطری رو باز کرد و کمی نوشید و کمی از اب رو روی موهاش و بدنش ریخت

فلیکس اب دهنشو قورت داد و گونه هاش قرمز شد

سعی کرد به اینکه چقدر هیونجین الان سکسی به نظر میرسید فکر نکنه

لینو متوجه گونه های سرخ فلیکس شد و پوزخندی زد

" هی هیونجین...دوست پسرت قرمز شده."

فلیکس شوکه شد

"خ-خفه شو! فقط..هوا گرمه."

هیونجین نیشخندی زد و بطری اب و به سمت لینو پرت کرد و لینو بطری رو روی هوا گرفت و از تعمیرگاه خارج شد

هیونجین ژاکت چرمش رو پوشید و کلاهش رو سرش کرد و روی موتورش نشست و به فلیکس نگاهی کرد

"مراقب باش حتما پشت میله های بخش تماشاگرا باشی و وارد زمین مسابقه نشی."

فلیکس سر تکون داد و قبل از رفتن هیونجین سریع بوسه ای روی گردن هیونجین زد

"مراقب باش."

هیونجین نیشخندی زد و از تعمیرگاه خارج شد و به سمت زمین رفت و پشت خط مسابقه ایستاد و نگاهی به رقیبش انداخت

رقیبش پوزخندی زد و گفت

"بی صبرانه منتظر باختتم هوانگ."

هیونجین پوزخند تمسخر امیزی زد و گفت

" به همین خیال باش."

و با سوت داور با سرعت بالایی از خط رد شد و وارد پیست شد

رقیبش درست کنارش بود و هیونجین دستش رو تا اخر روی گاز فشار داد و از رقیبش جلو زد و از خط رد شد

فلیکس فریادی از خوشحالی کشید و بلافاصله به پیست دویید و خودش رو توی بغل هیونجین انداخت

هیونجین لبخندی زد و کلاهش رو دراورد و فلیکس رو توی بغلش نگه داشت

رقیبش پوزخندی زد

"حداقلش هرزه جدیدت خوشگله.."

به فلیکس نگاهی انداخت و گفت

"فقط به خاطر وجود تو اینجا چیزی نمیگم و دعوایی راه نمیندازم."

فلیکس عصبی شد و خواست به سمتش بره که هیونجین مچش رو گرفت

" بیا عقب.."

اما هیونجین عصبی تر از فلیکس به نظر میرسید

بعد از اتمام مسابقه هیونجین فلیکس رو پشت موتورش نشوند و گفت

"اماده یه قتل بزرگ هستی،کوچولو؟"

فلیکس چشماش از ذوق برق زد و لبخندی زد

"البته.."

هیونجین رد خونه رقیبش رو زد و با فلیکس به سمت خونش رفتن و کمی عقب تر از خونه پارک کرد و چاقویی به فلیکس داد

فلیکس شوکه شد

"هیونجین! چاقوم! فکر میکردم از دستش دادم چجوری پیداش کردیی؟"

هیونجین نیشخندی زد

"توی صحنه جرمت پیداش کردم و گفتم شاید جا گذاشتیش..پس قبل از پلیسا برش داشتم."

فلیکس نیشخندی زد و به سمت خونه قدم برداشت و وارد شد

هیونجین هم پشت سرش وارد خونه شد و با رقیبش که روی کاناپه اش نشسته بود مواجه شد

فلیکس از پشت بهش نزدیک شد و با حرکت دست هیونجین، چاقوش رو توی گردن رقیب هیونجین کوبید و لبخندی زد

"لعنتی..تقریبا یادم رفته بود چه لذتی داره.."

هیونجین نیشخندی زد و به سمت فلیکس رفت و جلوی رقیبش ایستاد و چاقوش رو توی سینه اش فرو کرد

"زنگ بزن به لینو..میخوام حل شدن اعضای بدنش رو توی بشکه اسیدم ببینم.."

فلیکس لبخندی زد و به لینو زنگ زد تا ماشینش رو با یه کیسه مشکی بیاره


هیونجین جسد و توی کیسه مشکی گذاشت و کیسه رو توی ماشین لینو

با فلیکس روی موتورش نشست و با لینو به سمت خونشون راه افتادن

کیسه مشکی رو برداشت و به سمت زیرزمین برد و روی زمین انداختش

فلیکس رو به پایین زیرزمین با خودش برد و گفت

"میخوای لذت اینکارم تجربه کنی؟"

فلیکس مشتاقانه سر تکون داد و با هیونجین مشغول قطع اجزای بدن جسد پسر شد

بعد از انداختن اعضا داخل اسید به هیونجین نگاه کرد و دستای خونیش رو دور گردن هیونجین گذاشت و با نیشخند سمت لبای هیونجین رفت و عمیق بوسیدش

هیونجین دستای خونیش رو دور کمر فلیکس گذاشت و بوسه رو عمیقتر کرد


وقتی دو سایه به هم رسیدند، مرگ دیگر تصادف نبود.

یکی نقشه می‌کشید، دیگری اجرا می‌کرد؛

ذهن و دست، در سکوتی مرگبار به هم گره خورده بودند.

ردشان نه خون بود، نه فریاد؛

فقط شهرهایی که ناگهان نفس‌شان بند می‌آمد.

هیچ‌کس چهره‌شان را نمی‌دید،

اما تصمیم‌هایشان مثل زلزله، پایه‌های کشور را می‌لرزاند.

ترس از خودِ قتل نبود؛

ترس از این بود که دو هیولا یاد گرفته بودند

چطور اشتباه نکنند…

و همین، آن‌ها را به تهدیدی تبدیل کرد

که نامش را نمی‌شد با صدا بلند گفت.


Report Page