Mysterious racer

Mysterious racer

Eric

بعد از مرگ عموش،کل خانواده‌اش رو از دست داد،ولی مگه مهم بود؟

قلبی که گرم و پر از عشق و محبت بود الان تبدیل شده به یه قلب آهنی و بی حس که فقط میتپه

بدون عشق،بدون گرما

بعد از اون ماجرا هیونجین دیگه هرگز لبخند نزد

هرگز از ته دل نخندید و این علائم نشون دهنده این بود که هیونجین خیلی وقته مرده،فقط جسمش حرکت میکنه


سال ها تحت تعقیب بود و هر هفته حداقل یک آدم رو قربانی میکرد تا بلکه اون هیولایی که از نفرت و کینه ساخته شده بود در وجودش، کمی اروم بگیره


پایان فلش بک*

هیونجین از برخورد لب های نرم فلیکس شوکه شد،میخواست عقب بکشه اما دست های ظریف پسر که دور گردنش حلقه شده بود مانع عقب کشیدنش بود

فلیکس با فهمیدن اینکه هیونجین قرار نیست عقب کشید و با چشم های خیسش به هیونجین نگاه کرد

"چرا..چرا نمیبوسیم؟"

هیونجین کمی تردید کرد و غرق مظلومیت و ناز بودن پسر شده بود

اما بدون فکر کردن موهای فلیکس و گرفت و لب هاشو محکم به لب های خودش کوبوند

فلیکس شوکه شد اما همراهیش کرد

بوسه‌اشون سرشار از احساسات بروز نداده شده بود

عشق‌‌،نفرت،غم،خشم

فلیکس نفس کم اورده بود و به سینه هیونجین اروم کوبوند تا بهش بگه که بس کنه

اما با گازی که هیونجین از لب پایین فلیکس گرفت فلیکس متوجه شد که هیونجین به این زودیا تمومش نمیکنه

ناچار به همراهی شد که هیونجین فلیکس رو بلند کرد و انداختش روی تختش

اما برخلاف انتظار فلیکس،هیونجین روی صندلی کنار تخت نشست و سیگارش رو روشن کرد

فلیکس نفس نفس میزد و به هیونجین خیره شده بود

سکوت مرگباری اتاق رو فرا گرفته بود اما با صدای هیونجین،سکوت شکست

"تاحالا با خودت فکر کردی که چرا زنده نگهت داشتم؟"

فلیکس کمی فکر کرد و جواب داد

" نمیدونم...دلت برام سوخته؟"

هیونجین پک عمیقی از سیگارش گرفت و به فلیکس نگاه کرد

"فلیکس..تو ساید سایکو و هیولای وجودمو اروم میکنی..هرموقع باهاتم خیلی ارومم..چرا و چطور اینکارو با من میکنی؟"

فلیکس مکث کرد

"شاید چون من واقعا عاشقتم..و این در عین اینکه تورو اروم میکنه..به من اسیب میزنه.."

هیونجین با نگاه سردش به فلیکس گفت

"صورتتو بیار جلو،زبونت بیرون."

فلیکس گیج شد و ترس وجودش رو فرا گرفت،میتونست حرکت بعدی هیونجین رو حدس بزنه

هیونجین اخرین کام رو از سیگارش گرفت و سیگارشو رو روی زبون فلیکس خاموش کرد

فلیکس آهی از درد کشید و خودشو عقب کشید

نفس نفس زد و صورتش از درد جمع شده بود

هیونجین فلیکس رو گرفت و روی پاش نشوند و دستاشو روی کمر فلیکس گذاشت

"تصمیم گرفتم بیشتر بهت بگم..به هرحال که تو تا اخرش اینجا زندانی ای و نمیتونی حرفامو به کسی بگی."

فلیکس لب پایینشو با استرس گاز گرفت و سر تکون داد

هیونجین نفس عمیقی کشید و شروع کرد

"وقتی بچه بودم..طی یه اتفاق عمدی پدرم میمیره و عموم سعی میکنه ارث پدرم رو بالا بکشه، اما مادرم نذاشت و عموم از روی کینه و انتقام منو دزدید..هرروز کتکم میزد و اسیب های سطحی و عمیقی بهم میزد.."

هیونجین با یاداوری اون اتفاقات قطره اشکی از چشمش فرو ریخت اما به محض فرو ریختن اشک،فلیکس اون رو با انگشتش پاک کرد

هیونجین ادامه داد

"عموم هرروز شکنجه‌ام میداد تا اینکه یک روز تصمیم جدیدی گرفت..تیمارستان."

فلیکس شوکه شد

"ت-تیمارستان؟"

هیونجین سر تکون داد

"فکر میکرد مریضم..فکر میکرد نیاز به درمان شدن دارم..ولی نمیدونست کسی که باید میرفت خودش بود."

فلیکس نمیدونست چیکار کنه..

سر هیونجین و توی گردنش فرو برد و موهاشو بوسید

هیونجین بغضش ترکید و توی گردن فلیکس گریه کرد

فلیکس با گریه هیونجین و درک گذشته سخت هیونجین،گریه‌اش گرفت

هیونجین تمام گریه هایی که این چندسال نکرده بود رو توی گردن فلیکس گریه کرد

فلیکس سرش رو نوازش میکرد تا اینکه گریه‌اش ناگهان متوقف شد

"ولی فلیکس‌‌‌.."

فلیکس از لحن سرد هیونجین ترسید و گفت

"ب-بله؟"

هیونجین اشکاشو پاک کرد و گفت

"شاید اونموقع مریض نبوده باشم..ولی الان یه سایکوی کاملم."

فلیکس یخ زد و خواست موهای هیونجین رو صاف کنه که هیونجین دستش رو روی هوا گرفت

"یه سایکو که از رنج کشیدن دیگران لذت میبره.."

فلیکس دستش رو عقب کشید و خواست از روی پای هیونجین بلند شه که هیونجین اسپنک محکمی بهش زد

"بشین سرجات."

فلیکس فریاد کوتاهی از برخورد دست هیونجین کشید و سرجاش نشست

هیونجین ادامه داد

"از تیمارستان فرار کردم که دوباره سر و کله‌اش پیدا شد اما من نذاشتم دوباره اذیتم کنه.."

هیونجین مکث کرد و توی گوش فلیکس زمزمه کرد

"برای همین کشتمش‌‌.."

فلیکس یخ کرد از شوک و هیچی نگفت

هیونجین نیشخندی زد و گفت

"از همون لحظه از دیدن رنج مردم لذت بردم تا به الان.."

فلیکس ساکت تمام مدت به حرفای سایکو مانند هیونجین و نحوه قتلش گوش داد تا اینکه هیونجین بالاخره گذاشت از روی پاش بلند شه

فلیکس تمامی حرکات هیونجین رو زیر نظر داشت و حدس زد که هیونجین علاوه بر ذهنیت سایکوش..یه اختلال روانی دیگه ای هم داره


اختلال دوشخصیتی

خواست اتاق رو ترک کنه که هیونجین مچ دستش رو گرفت و گفت

"قبل اینکه بری..جرات نکن به داستانم بخندی یا مسخره کنی..چون اخرین کسی که اینکارو کرد،بعدش دیگه صدایی نداشت."

فلیکس سر تکون داد و اتاق رو ترک کرد

سعی کرد کل شب رو راجب اختلال هیونجین تحقیق کنه..


«دنیا مثل چراغ‌قوه‌ایه که یکی مدام روشن و خاموشش می‌کنه.

روشن که می‌شه، همه‌چیز جرقه می‌زنه؛ رنگ‌ها تیزتر، صداها بلندتر، ایده‌ها مثل توپ‌های نور توی هوا می‌چرخن. حس می‌کنم می‌تونم کوه‌ رو هل بدم کنار.

ولی بعد… یه دفعه چراغ می‌سوزه. همه‌چیز خاکستری می‌شه، انگار جهان از پشت شیشه‌ی بخارگرفته دیده می‌شه.

دیگه هیچ‌چیز معنی نداره، حتی چیزهایی که دیروز برام مثل آتش می‌درخشید.


این دنیای من نیست…

این دنیاییه که هر بار، بدون اجازه‌ی من، شکلش رو عوض می‌کنه.»


Report Page