My weirdo lover

My weirdo lover

L

با صدای افتادن چند کتاب سرش رو به آرومی بالا آورد و دنبال منبع اون صدا گشت.

درواقع کاملا می‌دونست چی در انتظارشه؛

اون احمقِ دوست‌داشتنی که همیشه در حال دردسر درست کردن برای پسر بود، داشت با چشم‌های براق نگاهش می‌کرد. این تبدیل به روتینی شده بود که نه فقط خود اون دو، که بیشتر اعضای مدرسه، به خصوص کتابخونه بهش عادت کرده بودند.

پسر کوچک‌تر با لحنی که نمی‌دونست مملو از شادی دیدن مینهوعه یا عجز، اسمش رو زمزمه کرد.

اون پسر هر روز سر و کله‌اش پیدا می‌شد و درحالی که قسم می‌خورد قراره بی‌آزار گوشه‌ای بشینه و هیچ کاری انجام نده، همیشه به نحوی رشته‌ی تمرکز همه رو بهم می‌زد.

مینهو فقط کمی زیادی درگیر به دست آوردن توجه کتاب‌دار دوست‌داشتنی مدرسه بود.‌..

پسر کوچک‌تر با قدم‌های آرومش به سمت مینهو میومد و اون پسر، به تنها چیزی که فکر می‌کرد زیبایی بی‌حد و مرز جیسونگ بود.

پسر کوچک‌تر چرخ کوچکی که انبوهی از کتاب روی اون تلنبار شده بود رو با خودش می‌کشید تا اون‌ها رو سرجای خودشون بذاره.

_مینهویا... می‌تونی کمکم کنی؟ البته اگه پلن دیگه‌ای برای خراب کردن اینجا رو سرمون نداری.

پسر بزرگ‌تر با خجالت لب‌ گزید و همراه تکون دادن سرش، دنبال جیسونگ به داخل قفسه‌های بلند و پر از کتاب‌های مختلف پا گذاشت.

برای مدتی، هر دو درگیر گذاشتن کتاب‌ها با توجه به شماره و بخش مختص به خودشون شدند. مینهو اساسا بچه‌ی درس‌خونی نبود. اون توی ساعات مدرسه ورزش، و برای باقی زندگیش موزیک رو ترجیح می‌داد. درست برعکس پسری که بی‌صدا در کنارش درحال جایگذاری کتاب‌ها بود. جیسونگ عجیب عاشق مطالعه و درس بود. واسه‌ی همین هم ترجیح می‌داد بتونه ساعات بیشتری رو میون اطلاعات مختلف بگذرونه. و به عنوان کراش یکی از شرترین افراد مدرسه، چه ظلمی در حق دانش‌آموزهای بی‌گناه کرده بود.

مینهو چند لحظه‌ای بود که دیگه کتابی داخل قفسه نمی‌ذاشت. حواسش مثل همیشه، پرت موجود دوست‌داشتنی موردعلاقش شده بود.

چرا باید اهمیتی به عنوان اون کتاب‌های قطور و مهم می‌داد، وقتی خودش ارزشمند‌ترین چیز دنیا برای خیره شدن رو روبه‌روش داشت؟!

مینهو حس می‌کرد اون عشق داره ذره‌ذره غرقش می‌کنه. داره فرو می‌ره و درست مثل یک باتلاق، هرچقدر هم که دست و پا بزنه، فقط سرعت فرو رفتنشه که بیشتر می‌شه.

نفس عمیقی کشید و به پسر کوچک‌تر نزدیک‌تر شد. انقدری نزدیک که دست‌هاش کمر پسر رو زندانی کنن و نفس‌های گرمش، به گردن جیسونگ بخوره و باعث بشه پسر بخاطر شوک ناگهانی از جا بپره و قرمز بشه.

_ فکر کنم اگر یک‌بار دیگه یه چیزی از دستم بیوفته و خراب‌کاری کنم به کل از کتابخونه اخراج بشم... اون موقع مجبورم از پشت در ترقه پرت کنم داخل تا شاید چند ثانیه‌ای نگاهم کنی. نظرت چیه به این بدبخت‌ها که واقعا برنامه دارن درس بخونن رحم کنی؟!

پسر کوچک‌تر کاملا قرمز شده بود! اگر یک گوجه رو در کنارش می‌ذاشتی، قطعا جیسونگ برنده‌ی مسابقه کی قرمزتره؟ می‌شد.

بعد از شنیدن صدای پسر، لب‌های تر شده‌ای که درحال زدن بوسه‌های کوچک به پشت گردنش بودن رو حس کرد.

چندین ماه بود که پسر بزرگ‌تر رو منتظر جواب اعترافش گذاشته بود. اوایل میخواست از حسش مطمئن بشه، اما کم کم با هر دردسر و حرکت احمقانه‌ی پسر بخاطر جلب توجه‌اش فقط بیشتر دلش برای اون بدبختی متحرک ضعف می‌رفت.

به آرومی و با لبخند آرامش‌بخش و خجلی به سمت پسر برگشت و دست‌های خودش رو هم، دور گردن مینهو حلقه کرد.

_فکر کنم یکم دردسر برای زندگیم لازمه، مگه نه مینهویا؟


ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]


✧ OrphicFiction ୭‌

Report Page