My sunshine

My sunshine

By @sun1xsun

کیم سونو ، یا همون سانشاین .

بقیه اون رو به اسم سانشاین میشناختن ، ولی دقیقا چرا ؟

( سانشاین ) معنی این کلمه میشد نور خورشید 

اون دقیقا مثل نور خورشید وارد هر جمعی که میشد میتابید و توجه هارو به خودش جلب میکرد ، شاید فکر کنین با جذابیتش نه؟ کاملا در اشتباهید . درسته اون پسری بود که با صورت بی نقصش دل ادم هارو به راحتی میبرد و نرم میکرد مخصوصای دخترای مدرسه رو ؛ لبخندش مثل نور خورشید بود که به همه جا میتابید و به همه انرژی میداد.

ولی واقعا این خودش بود؟

سانشاین آدمی بود که واقعا خوشحال بود و زندگیش به اندازه ای که نشون میداد بی نقص بود؟

هیچوقت اینطور نبوده..

اون همیشه گوشه ای تک و تنها با خودش میجنگید

چرا هرکاری میکرد باز هم ازش ناراضی بودن؟

"حتما کافی نیستم"

جمله ای که هرروز با خودش تکرار میکرد، افکاری که باهاشون سر میکرد پلید و سیاه تر از اونی بود که هرکسی بخواد فکرشو کنه.

هیچوقت کسی متوجه این نشد که سانشاین چقدر میتونست درد بکشه؛ ولی یکی بود که همیشه حواسش بهش بود ، یکی بود که میدونست و درک میکرد چی پشت این لبخند ها میگذره .

برعکس بقیه فقط از دور نگاهش میکرد، سانشاین هیچوقت متوجه حضورش نمیشد‌ و این خودش برای نیشیمورا یه امتیازی بود تا به سانشاین خیره بمونه و غرق افکارش و اون پسر بشه.


روزی که سانشاین خیلی عادی داشت قدم میزد تا اینکه به نیکی برمیخوره ، چقد اشنا بود.. حتما یه جایی دیده بودش نه؟

نیکی بیخیالی زیر لب گفت و به راهش ادامه داد ولی سانشاین تموم روز به اون پسر فکر میکرد ، روز ها گذشت و سونو نتونسته بود آروم و قرار بگیره، بجای اون همه افکاری که حالش رو بد میکردن حالا نیکی کل ذهن سونو رو تصاحب کرده بود.

چندین هفته گذشت و سونو هنوز اون پسر رو پیدا نکرد ، نه چون نمیخواست ، چون نیکی ادمی نبود که زود خودشو نشون بده، ولی ایندفعه خودش قدم رو برداشت.

نیکی آدمی بود که هیچ دوستی نداشت، به شدت تنها بود، و تنها چیزی که دنبالش بود فقط یه دوست صمیمی بود برعکس سانشاین که دور و برش کلی ادم ریخته بود .


زنگ مدرسه به صدا در اومد

حالا وقتش بود همه برن خونه ، ولی نیکی اون روز برنامه دیگه ای چیده بود ، اینکه بلخره با سونو رو به رو شه.

پس وقتی زنگ خورد فقط توی کلاس موند ، منتظر بود همه برن

راهرو تقریبا خلوت شده بود ؛ سونو هم رفته بود ولی برای گرفتن کتابی که جا گذاشته برگشته بود.

 سونو مثل باد توی راهرو میدویید برعکس نیکی که بیخیال دستاشو توی جیبش گذاشته بود ، سوت میزد و کاملا عادی داشت راه میرفت انگار وقتی زمین و زمان هم بهم بخورن نیکی باز عادی به راه رفتنش ادامه میداد.

همون لحظه بود که سونو دوباره به نیکی برخورد میکنه، سونو با گونه‌ی سرخ که نمیدونست چرا انقد قرمز شده نگاهشو از نیکی دزدید و نیکی با لبخندی که معلوم نبود نیت و وجودش برای چیه به سونو نگاه میکرد.

لحظه هایی فقط این دوتا پسر توی سکوت و همین موقعیت موندن.

که نیکی شروع کرد به خندیدن و از بین بردن جو سنگین بینشون، سونو هم کم کم شروع کرد به خندیدن؛ اونا شروع به حرف زدن کردن و باهم تا خونه راه رفتن. 

سونو که کم کم یخش باز شده بود شروع کرد به بلند بلند حرف زدن و نیکی ؟ اون با لبخند و دلی که برای سونو اب شده نگاهش میکرد

هیچکدوم نمیدونستن بینشون چیه و چی رو حس میکنن، فقط هرروز باهم حرف میزدن ، باهم غذا میخوردن ، سرکلاس بهم نگاه میکردن و لبخند میزدن و برای هم نامه مینوشتن.


نیکی الان آدمی رو داشت که تمام دنیاش بود ، تمام 18 سال زندگیش فقط منتظر یه آدم مثل سانشاین بود که بتونه اونو نجات بده

سانشاین تمام این مدت دنبال آدمی مثل نیکی بود که بتونه افکارش رو ازش دور کنه ،آدمی که بجای سرزنش کردن کنارش باشه.

خب هردوشون موفق شدن و سونو با خودش میگفت:

" من میتونم فقط سانشاین تو باشم ، تا ابد . "

Report Page