My pretty baby doll
Bobbyبالاخره لایو رو قطع کرد و به سمت اتاق یونگی قدم برداشت و در رو باز کرد. مثل همیشه بیشترین توجه اون مرد روی موسیقی بود، البته اگر از هوسوک صرف نظر میکردیم. یونگی هیچوقت اجازه نمیداد بقیه موقع کار کردن تمرکزش رو بهم بزنن و توجهش رو حتی ذرهای بگیرن. خب... هوسوک شامل بقیه نمیشد.
«تموم شد، عروسک؟»
هوسوک با لبخند سری تکون داد و روی صندلی کنار یونگی جا گرفت. یونگی موهای خودش رو کوتاه کرده بود اما اجازه نداده بود که هوسوک هم انجامش بده، چون معتقد بود که با موی بلند چشمگیر میشه و موهای بلند دقیقا برای اون ساخته شدن.
و هوسوک... هوسوک هم حریفش نشده بود. شاید هم نمیخواست بشه. چون کی از ستایش شدن بدش میاد؟
یونگی دستهای از موهاش رو با انگشت اشاره پشت گوشش فرستاد و با دست مخالف یکی از دستهای ظریف هوسوک رو گرفت و بالاتر آورد تا بهتر بتونه ناخنهاش رو ببینه.
«مشکی... خیلی بهت میاد. کِی زدی؟»
درحالیکه به لاک براق مشکی رنگ روی ناخنهای پسرکش نگاه میکرد پرسید.
«یکم قبل از لایو... دوستشون داری؟»
درحالیکه به یونگی نگاه میکرد گفت و بدون اینکه متوجه شه، کمی لبهای سرخش به جلو متمایل شدن که از چشم یونگی دور نموند. یونگی کوچیکترین چیزهارو درباره این پسر آنالیز میکرد، حتی اگه در ظاهر اینطور بنظر میرسید که حواسش بهش نیست.
بوسیدنی بود. بوسیدنیترین و پرستیدنیترین موجودی که یونگی توی تمام سی و چند سال زندگیش دیده بود و گذر زمان و دیرینه شدن رابطهشون حتی ذرهای این حقیقت رو تغییر نمیداد.
لبخند ریزی زد و روی ردیف انگشتهای پسر بوسهای کاشت. بعد بدون اینکه اونهارو ول کنه، دستهاشون رو پایین آورد و روی پای خودش گذاشت.
هوسوک آرنج دست مخالفش رو روی میز کار خودش قرار داده بود و دستش رو زیر چونهش گذاشته بود و با لبهاش که همونطور کمی به جلو متمایل شده بودن و چشمهای براقش که درشتترشون کرده بود بهش نگاه میکرد. اون چی بود؟ یکی از رویاهای قشنگش؟ چرا میخواست دیوونهش کنه؟
«دوست داری قلبمو اذیت کنی هوسوک؟»
دستی که در اختیار داشت رو بالا آورد و روی قلب خودش گذاشت که باعث شد هوسوک سرعت ضربانش رو روی کف دستش حس کنه.
«دوست داری همه چیزو همینجا ول کنم و تا خود صبح فقط ببوسمت؟»
«نمیکنی که...»
هوسوک با صدای آرومی گفت و حس کرد قلب مرد زیر دستش حتی تندتر میزنه. لحظه بعد دست بزرگ یونگی روی همون گونهاش که دستش رو زیرش گذاشته بود قرار گرفت و توی کمتر از یکلحظه لبهاشون رو به هم رسوند.
حرکات یونگی برخلاف هرکسی که تابهحال ملاقات کرده بود هیچ نشانهای از شهوت نداشتن. فقط عشق بود و عشق و همین بود که هوسوک رو مجذوب میکرد.
یونگی دست و گونهش رو همزمان نوازش میکرد و بوسههای ریزی روی سطح لبهایش میکاشت و فقط گهگاهی از زبان و دندونهاش استفاده میکرد که لذت هوسوک رو چندین برابر میکرد.
هوسوک کمکم به سمت مرد متمایل میشد. اونقدری که پاهاش دو طرف یونگی روی صندلیاش قرار گرفتن و دستش به پشت موهای کوتاهش چنگ انداخته بود. بدون اینکه وقفهای در بوسه ایجاد کنن، حالا هوسوک خیلی راحت روی پاهای محکم مرد قرار گرفته بود و دستهای بزرگ اون بدنش رو احاطه کرده بودن. از اون حالتهایی که احساس امنیت مضاعفی به روح و جسمش وارد میکردن.
بالاخره بعد از دقایق طولانی، با تنگ شدن نفسش از یونگی جدا شد و با گذاشتش سرش روی شونهی پهنش سعی کرد اکسیژن از دست رفته رو به ریههاش برگردونه.
«لازم نیست همه چیزو ول کنی یونگ... فقط باهم انجامشون بده.»
گفت و خودش رو بیشتر به قفسه سینهی یونگی چسبوند تا مطمئن شه منظورش رو به بهترین شکل رسونده.
درحالیکه یونگی همین الان هم تموم مدت با لبخند محو نشدنیاش درحال نوازش کردن کمر و پهلوهای باریک و ظریفش بود، گهگاهی بوسهای به گردنش میزد و با دست مخالف به باقی مونده کارش خودش میرسید.
و مدت زیادی طول نکشید که اون آغوش نرم هوسوک رو به عالم رویا روانه کرد...