My policeman
Chocolate ice cream+آشنایی به کونم.
با چشم غره به جی و زل زدن تخس توی چشمهای افسر مقابلش میگه.
با حرفی که سونگهون میزنه، چشمهای خطی و بیحس افسر مقابلش از تعجب گرد میشن. چقدر وقیحانه. برای نیکی، پسر مقابلش خیلی غیرقابل پیشبینی بود.
اگر کل افراد اداره اینجا جمع میشدن، از فیس نیکی بیشتر از حرکات سونگهون تعجب میکردن چون محض رضای خدا توی زمانی که اون افسر به این اداره اومده بود، هیچکدوم از اونها چیزی جز لبخندهای مردونهی زورکی و نگاه بیحس از اون ندیده بودن.
ولی برعکس از سونگهون توقعی جز این نمیرفت. اون پسر جوری سرکش بود که حتی رئیس ادارهی سئول هم توی این مدت کم حس میکرد از این پسر بچه قرار عقلش رو از دست بده.
جی که توقع چنین چیزی داشت، سریع اسپنک نسبتا آرومی بهش میزنه.
_سونگهون!
سریع سمت جی برمیگرده، با دستی که روی جای اسپنک گرفته بود و صورتی که نمایشی تو هم رفته بود.
+هی دردم اومد.
جیک و جونگوون از اون طرف بیصدا به رفتارهای رفیقشون جلوی چنین آدم سردی اون هم توی دیدار اول میخندیدن.
سونگهون اما بیاهمیت به صورت کلافه جی، اون رو کنار میزنه. با کنار زدن جی، اولین چیزی که میبینه نگاه هاناست که پر از ناامیدیِ.
سونگهون با دیدن اون نگاه چشمهاش برق میزنه و بعد لبخند احمقانهای که داد میزد "خدای من نگاهش رو به من دیدین ؟ خیلی عاشقانه بود" میزنه.
از کنارش میگذره و بیتوجه به جوی که توی اتاق ایجاد کرده پشت میزش میشینه.
هیسونگ عینکش رو تنظیم میکنه و بعد صداش رو صاف میکنه.
مقتدرانه سمت نیکی قدم برمیداره و کنارش میایسته. هنوز هم تفاوت قدی هرچند کم ولی وجود داشت. در واقع هر کس کنار اون مرد میایستاد حس میکرد کوتاهه.
_خوب بشنوید چی میگم! ما اینجا جمع شدیم که این پرونده رو حل کنیم که هممون براش کلی سختی کشیدیم. از گرفتن این اتاق توی این بخش تا سختیهایی که هنوز داریم میکشیم. پس برام مهم نیست بیرون از اینجا میخواید چیکار کنید ولی تا وقتی اینجایید حق ندارید بر علیه هم باشید.
سونو بیخبر از همه جا با انبوه زیادی پرونده وارد میشه. از کنار پروندههایی که حتی صورتش رو پوشونده بودن، هیسونگ اخمو و جیک مسخ شده رو میبینه.
هیسونگ زیر چشمی نگاهش میکنه و جوونگون برای کمک بهش سمتش قدم برمیداره.
_ما فقط وقتی میتونیم این پرونده رو برنده بشیم که باهم باشیم نه برعلیه هم.
سونو با دیدن سونگهون ذوق زده میشه اما با دیدن قیافه عبوسش که به قسمتی از کف زمین زل زده بود، لبخندش از بین میره.
نگاهش برمیگرده روی هیسونگ. دقیق نمیدونست که چی شده. با خودش میگه اگه اون زن انقدر پیله و بدعنق نبود میتونست زودتر برسه تا بفهمه چه خبره.
هیسونگ موقع حرف زدن به همه نگاه میکنه. حتی نیکی. نیکیای که حتی لحظهای هم نگاهش رو از روی اون پسر دردسرساز برنداشته بود. نگاهی سرد. اون افسر با اون چشمهای خطی که هیچ حسی نمیشد ازش استخراج کرد بهش سرد نگاه میکرد. و این نگاه طولانی نیکی روی سونگهون ، اصلا حس خوبی به هیسونگ نمیداد.
_خب .. الان وقت ناهاره. بعد از ناهار، دوباره برمیگردیم سر پرونده. ببینید پرونده نه هیچچیز دیگه.
و با دستش حالتی مثل کات کردن نشون میده.
با قطع شدن صدای هیسونگ، نفسی که توی سینه حبس کرده بودن آزاد میشه.
سونو سریع سمت سونگهون قدم تند میکنه. مقابل نگاهی که داشت زمین رو سوراخ میکرد میایسته. سونگهون دو تا نیمبوت قهوهای میبینه. آروم و آروم سرش رو بالا میاره . به سونو میرسه. سونویی که بشاش در حالی که برق میزد و لپهاش به خاطر خندهی عمیقش بالا اومده بود داشت نگاهش میکرد.
سونگهون لبخند بیمعنی میزنه.
_هیونگگگگ.
+عه سلام.
سونو دست سونگهونی که روی پاش بود رو میگیره و اون رو محکم میکشه تا بلند بشه. سونگهون با بیحوصلگی سر پا میشه.
باهم از اتاق اداره میزنن بیرون و سمت بخش ناهارخوری میرن . نیکی پشت سرشون و بدون جلبتوجهی پشت سرشون راه میرفت. هرچند اون ناخواسته با وجودش هم توجهها رو جلب میکرد.
برعکس سونگهونی که حالا وسط اونها راه میرفت و انگار انرژی از دست رفتهش برگشته باشه، صدای خنده و حرف زدنش بزرگترین عامل جلب توجه بود.
همه توی صف میایستن تا ظرف غذایی که توزیع میشد رو بگیرن. سونگهون با داد و بیداد اینکه میره دستشویی و ظرف غذاش رو به دوستاش بدن رو به آشپز پشت اون شیشههای گنده میفهمونه. هانا از خجالت سر و صداهای سونگهون، کلاه سوییشرتش رو روی سرش میندازه و لبههای کلاه رو به هم نزدیک میکنه. اینکه اینجوری همه داشتن به اونها نگاه میکردن خیلی معذبکننده بود. از اینکه مرکز توجه باشه متنفر بود، که البته برای سونگهون این خیلی چیز بیاهمیتی به نظر میرسید.
بیاهمیت به نگاههایی که روش بودن سریع از صف خارج میشه و سمت دسشوییها قدمهاش رو بلند برمیداره. غافل از نگاه سنگینی که روش بود. نگاهی که جنسش با بقیه نگاهها فرق داشت.
نیکی بیسروصدا از صف خارج میشه. با دستهایی که توی کت اورسایزش قایم کرده بود. با ابهت توی ارادهای که حالا برعکس همیشه خالی بود قدم برمیداره.
قدمهای کوتاهی برمیداره تا به ورودی دستشوییها میرسه. وارد میشه. در رو پشت سرش بیصدا میبنده.
مقابل آیینه میایسته. شیر آب رو باز میکنه. فقط کمی برای شستن دستهاش خمیده میشه و دستهاش رو زیر شیر آب قرار میده. نگاهش رو از آیینه میگیره و با فیس بیخیالی شروع میکنه پاک کردن کثیفیهای فرضی از روی دستش.
سونگهون بیخبر از همهجا سریع شلوار ورزشیش رو بالا میکشه و بندش رو سفت میکنه. همش حس میکرد به غذاخوردن نمیرسه. دستهاش رو معلق نگه میداره. در قرمز رنگ توالت رو باز میکنه. با همون دستهای معلق همینطور که به زمین نگاه میکنه از اون اتاقک کوچیک خارج میشه.
سرش رو که بالا میاره با تصویری که میبینه شوکه شده ناخودآگاه یک قدم عقب برمیداره. انگار که بدنش دستور داده باشه.
نیکی از توی آیینه با پوزخند عجیبی بهش نگاه میکرد. پوزخندی که عجیب ته دل سونگهون رو خالی میکرد.
سعی میکنه خودش رو جمع و جور کنه. اون میخواست زمین بزنتش ولی حالا با یک حرکت انگار کیش و مات شده باشه دلش میخواست تا میتونه از اون نگاه و پوزخند ترسناک دوری کنه. از هر جایی که اون مرد هست دوری کنه . مغزش آجیر خطر میداد.
سعی میکنه دوباره همون نقاب سونگهون قوی و جسور رو روی صورتش فیکس کنه. بیاهمیت به حضورش و حرکات بیمعنیش سمت روشویی میره و دقیقا کنارش میایسته تا دستهاش رو بشوره. نیکی اما شیر آب رو بسته بود و دستش انگار که دنبال چیزی میگرده توی جیب داخلی کتش رفته بود. با خودش عهد میبنده دیگه با مرد دهن به دهن نشه و خودش رو جدی و آروم نشون بده.
_عه تو هم اینجایی!
نیکی همونطور که از آیینه بهش نگاه میکرد حرف میزنه. چه حرف بیمعنایی. چه زمانبندیِ بدی.
خدای من حتی چند ثانیه از عهدش با خودش نگذشته بود و حالا نمیتونست اون رو نشکنه.
+اولا تو نه و شما! دوما نه این روحمه که داشت اینجا جیش میکرد حالا هم داره دستاش رو میشوره. اگه با خودم کار داشتید میتونید قبرستون برید.
سونگهون سریع سمتش برگشته بود. تند تند و بدون مهلت حرفاش رو توی صورت سردی که حالا پوزخند جاش رو به لبخند ریزی داده بود میکوبونه.
_اوه.
فقط همین رو میگه. با صدایی کلفت که تهش خندهی ریزی مشخصه.
سونگهون ابرو بالا میندازه. چجوری انقدر آروم بود؟ خودش رو لعنت میکنه که باز نتونسته بود جلوی زبونش رو بگیره. دلش میخواست اون هم مرموز و آروم به نظر برسه.
برای خشک کردن دستهاش، دستهاش رو روی سویشرتش میکشه و میخواد از کنارش بگذره که نیکی سد راهش میشه.
سرش رو کج میکنه و سوالی به سرتاپاش نگاه میکنه. نگاهش سمت دستمال پارچهای قرمزی که روش طرح گل لیلیوم با نخ قرمزتر از رنگ پارچه گلدوزی شده بود میره. دستمال کاملا روی کف دست نیکی باز شده بود ولی هنوز خط های تمیزی از تا بودنش معلومه.
خودش هم نمیدونست چرا ولی دستش رو دراز میکنه که دستمال پارچهای رو ازش بگیره. شاید به خاطر طرحش شاید هم به خاطر حرکات کاریزماتیک نیکی. اون حتی حرف هم نزده بود، نه حرفی، نه دستوری یا حتی درخواستی ولی همین دست دراز کردن این حس رو میداد که دستوری از مافوقش بهش داده شده و باید انجامش بده.
اما نیکی انگار که نقشهی دیگهای داشته باشه، دستی که سمتش دراز شده بود رو میگیره. یک جوری دستش رو میگیره که انگار که در حال دست دادنن. اون پارچهی قرمز بین دستهاشون با فشار دست نیکی فشرده میشه. مثل یک مانع برای اتصال مستقیم پوست اون دو دست عمل میکرد. انگار اون تکه پارچه میدونست تماس مستقیم اون پوستها باعث چه اتفاقاتی میشه. باعث سیاه شدن زندگی چند نفر میشه و چند نفر رو از بین میبره..