My policeman

My policeman

Chocolate ice cream

لگد محکمی توی شکمش میزنه که باعث میشه اون مرد روی زمین زانو بزنه و دست روی شکمش بزاره و توی خودش خمیده بشه. هیچ صدایی ازش درنمیاد. از فرصت استفاده می‌کنه. پشتش رو به اون مرد میکنه ولی هنوز پای دومش رو به سمت جلو نبرده که مچ پاش گرفته می‌شه. شوکه میشه از اون قدرتی که هنوز توی دست‌هاشه بعد از مشت‌هایی که بینشون رد و بدل شده. اون مرد محکم پاش رو میکشه جوری که با صورت روی زمین میوفته. زخم لبش میسوزه. قفسه‌ی سینش به شکل عجیبی دردش چند برابر میشه. سعی میکنه سرش رو از زمین بلند کنه تا موقعیتش رو چک کنه. تا یک نقشه‌‌ی جدید برای دوباره فرار کردن بکشه.


نمیتونه. نمیتونه هیچ جایی از بدنش رو تکون بده. چشم‌هاش فقط سیاهی میدید. حسش شبیه به فلج شدن بود. ولی اون هیولا همونجور که با دستش مچ پای سونگهون رو گرفته، خودش رو بالا و بالاتر میکشه. مچ پاش رو ول میکنه و کامل روی بدن سونگهون خودش رو ول میکنه. روی اون بدنی که پر از زخم و کبودیه.


تنها فاصله‌ی بدن‌هاشون، لباسهاشون بود. سونگهون به‌خاطر سنگینی اون بدن روی بدنش، دردهاش چند برابر می‌شن.


با قدرتی که جز سونگهون کسی حسش نمی‌کرد فک چسبیده‌ش به کف زمین رو میگیره و نیمرخ اون صورت داغون شده رو سمت خودش برمیگردونه. سونگهون نفس نفس میزد. گردنش انقدر درد میکرد که حس میکرد شکسته.


با یه چشمی که زیرش کامل کبوده و با یه چشم دیگه که توش لکه‌ی خون دیده می‌شه، به اون صورت با چشم‌هایی که مطمئن بود شیطان اون‌ها رو کشیده و پوزخندی که دلش می‌خواست نابودش کنه، نگاه می‌کنه. نگاهش ترکیبی از سرکشی، درد و ترس بود. فرد مقابلش این نگاه رو‌ می‌شناخت.


نیکی لب‌هاش رو دقیقا مماس با گوش سونگهون قرار میده لب‌هاش زبر و خشکن. آروم شبیه یک طنین لب می‌زنه. انگار کسی اونجا بود و نمیخواست جز سونگهون کسی صداشو بشنوه.


_همیشه دلم میخواست یه چنین پوزیشنی رو باهات امتحان کنم افسر پارک.


------------------ برگشت به گذشته -------------------


+چیزی که من نمی‌فهمم اینه که چرا انقدر اصرار دارید اون آدم با اون گذشته‌ی درخشان رو وارد تیممون کنیم؟ شما که میدونید اون یه مافیای لعنتی بود.


هیسونگ اول عینکش رو فیکس میکنه بعد دستش رو روی میز کنار تختی که سونگهون به عنوان بیمار روش خوابیده محکم میکوبه. همه رو از جا میپرونه.


_دقیقا به همین دلیل. اون یه مافیای لعنتی نبود فقط باهاشون سر و دست میزد که این یعنی از همه‌چیز سردرمیاره که میتونه توی روند پرونده خیلی کمک کنه. از اون طرف با اینکه مدت کمیه وارد اداره شده تونسته جایگاه خوبی برای خودش سر و دست کنه. این خیلی کمکمون میکنه اگه برای عملیاتی نیاز به نیرو داشته باشیم، اون برامون جور میکنه.


جونسونگ نزدیک تختش میشه و ادامه میده.


_از یه طرف دیگه اون علاوه بر مافیای ژاپن با مافیاهای روسیه و فیلیپین هم آشنایی کامل داره که این برای پرونده‌ی ما نیازه. و خب اون کنار یاکوزاها بزرگ شده ولی هیچوقت جزئی از اون‌ها نبوده.


جیک در حالی که روی صندلی نشسته و کیک‌هایی که هانا برای سونگهون فرستاده بود رو میخوره حرف میزنه.


_این خیلی واضحه که چرا ما نیازش داریم که البته نمیدونیم اون قبول میکنه یا نه. چیزی که برام واضح نیست مخالفت توعه.


ادامه‌ی کیکی که توی دستش بخاطر حرف زدنش منتظر مونده بود رو توی دهنش میزاره و منتظر به سونگهون نگاه می‌کنه.


سونگهون براش چشم میچرخونه و دلش برای اون کیک‌های خامه‌ای ضعف میره. با دستش اشاره میده که جعبه کیک رو پیشش بیاره.


+اون خیلی غیرقابل اعتماده همین.


جیک با جعبه‌ی کیک پا میشه و کنارش میره ولی همین که سونگهون توی جعبه نگاه میکنه تا انتخاب کنه، جونگوون وارد اتاق می‌شه. نگاهش به اون دو تا میوفته، چشم‌هاش درشت میشن و با اخمی که اصلا به صورتش نمیاد داد می‌زنه.


_احمق از اونا نخور. داری همه‌ی عضلاتت رو از دست میدی.


اما سونگهون زرنگی میکنه و یدونه کیک رو میقاپه و همش رو توی دهنش میکنه. جوری که نوک دماغش و دور دهنش و چونش پر از خامه میشه.


هنوز کیک از گلوش رد نشده که هانا همراه سونو وارد اتاق میشه.


چشمای سونگهون با دیدن هانا کاملا گرد میشن. یک لحظه قیافه‌ی خودش رو تصور میکنه که باعث میشه کیک توی گلوش گیر کنه و شروع کنه به سرفه کردن. جونسونگ و هیسونگ کامل از تختش دور میشن که اون کثافت کاری بهشون برخورد نکنه و سعی میکنن خندشون رو کنترل کنن. جیک محکم روی کمرش میزنه.

هانا از دیدن چنین صحنه‌ای هم خنده‌ش گرفته بود هم حرصش میومد. اون فکر می‌کرد حال سونگهون خیلی بده که تا اینجا اومده بود وگرنه عمرا میومد. صورت متعجبش پوکر میشه و سریع و با حرص از اتاق میزنه بیرون. سونو زودتر از همه میزنه زیر خنده که باعث میشه همه پشت بند خنده‌ی اون بخندن.


جونگوون سمت تختش میره و دستمال پارچه‌ایش رو از تو کتش درمیاره و بازش میکنه. کل دستمال رو روی صورت سونگهون میزاره و با تمام توان دستمال رو روی صورتش میکشه جوری که از درد دادش بلند میشه و جونگوون رو هل می‌ده.

به خندیدن همشون چشم غره میره. با دستمال جونگوون که داشت روی لباساش میوفتاد صورتش رو درست حسابی پاک میکنه. صورتش و دستاش لزج شده بودن. سمت جونگوون برمیگرده و بی اهمیت به خندیدنش حرف می‌زنه.


+دکتر نگفت کی مرخص میشم؟


جونگوون سعی میکنه جلوی خندش رو بگیره تا حرف بزنه. اما سونو سریع‌تر از اون به حرف میاد.


_من جات بودم دلم نمیخواست از بیمارستان برم بیرون که با هانا چشم تو چشم نشم.


همه بعد حرف سونو خندشون شدت میگیره. دستمال رو سمتش پرت میکنه و برای بی‌مزگیش دهن‌کجی میکنه. سونو جاخالی میده و دستمال پر از خامه به زمین می‌چسبه.


جونگوون یکم جدی میشه و نزدیک تختش میشه. هنوز چال گونه‌هاش معلومن.


_گفت به دلیل کم‌عقلی شدید بیمارتون بهتره ۳ روز مهمون ما باشه.


هیسونگ با هاله‌ای از خنده جواب میده.


_بهتر. اینجوری وقتی ما اون افسر رو میاریم تو بخش مجبور نیستی اونجا باشی و خودت رو درگیر جشن معارفه کنی. بهرحال تو از قبل آمارشو کامل دراوردی.


+فردا قراره بیاریدش؟


_آره زیاد وقت نداریم تا بیشتر از این عقب بندازیمش.


هیسونگ سمت بقیه برمیگرده و جمعشون میکنه تا برگردن اداره. جیک جعبه کیک رو بالا میاره و با ابرو بهش اشاره میکنه و میگه "اینم میبرم چون برات خوب نیست".


سونگهون دلش می‌خواست همین الان از جاش بلند شه و باهاشون بره. میدونست تیمش چقدر خوبه و بدون اون هم میتونه کار‌ها رو پیش ببره اما باز دلش می‌خواست اونجا باشه. وسط اون درگیری تا دوباره یک چیزی رو حل کنه، حالا چه با مشتش یا چه مغزش. براش فرقی نداشت فقط اولی رو بیشتر دوست داشت.


نیشیمورا ریکی، فردی که هیچوقت ثابت نشد که یاکوزا‌ست ولی گفته میشه با یاکوزاها ارتباط نزدیکی داشته . فقط خانواده‌ی مادریش یاکوزا بودن. با این حال فامیلیش هم فامیل مادرش بود. کسی که تونست با کمترین زمان توی بخش جنایات استخدام بشه و تبدیل به کسی بشه که خودش مشخص میکنه تازه‌کارها چه مقامی بگیرن. همه‌چیز راجب اون مرد مشکوک بود.

به دست چپ باندپیچی شده‌ش نگاه میکنه. دوست داشت هر چی زودتر از این تخت بلند شه تا با اون آدم روبه‌رو شه . تا ازش آتو پیدا کنه و بتونه اون رو از کل بخش و اداره حذف کنه. جوری که انگار اصلا از اول وجود نداشت. این چیزهایی بود که می‌خواست، چیزهایی که اگه از آینده‌ش خبر داشت هیچوقت نمیخواستشون.


Report Page