My little dream

My little dream

Yeongyu

"Bomgyu line"


بعد از رفتن به اون ساحل مزخرف و سپری کردن یک هفته توی بوسان با کیمورای رو مخ بالاخره این تایم عذاب آور تموم شد! کل مسافرت کیمورا چسبیده بود به یونجون و حتی نمیذاشت یه کلمه با یونجون حرف بزنم!

فکر کنم چرت ترین مسافرت و هفته ی دنیا رو داشتم!

ولی خب برگشتیم سئول ، کیمورای در به در شده میخواست یونجون رو راضی کنه تا بمونه خونه اشون ولی یونجون به من قول داده بود تا توی سئوله پیش من میمونه برای همین درخواست کیمورا رو رد کرد و خب خیلی حس خوبی داشت وقتی که اون دختر با قیافه ای ناراحت اینجا رو ترک کرد!


"Yeonjun line"


بعد از یک هفته بالاخره برگشتیم سئول و میونگ داشت راضیم میکرد که برم خونه ی اون ها بمونم ولی به گیو قول داده بودم و نمیتونستم بزنم زیر قولم و همچنین توی این چند هفته رفتار میونگ خیلی عوض شده و نمیزاره زیاد با گیو باشم حتی توی مسافرت هم بهم چسبیده بود با اینکه خیلی دوستش دارم اما نمیدونم چرا احساس خوبی بهم دست نمیداد که از بومگیو دور باشم!

به هرحال اون رو فرستادم که بره خونه و رفتم و کنار گیو خوابیدم!


☆☆☆


ساعت ۷:۰۰ صبح بود و نمیتونستم از جام بلند شم چونکه گیو خودش رو سفت بهم چسبونده بود و خب با نگاه کردن به طرز خوابیدنش خنده ام گرفته بود اون خیلی ناز بود! سرش رو ناز کردم و اونم خودش رو توی بغلم بیشتر جا کرد و توی همچین موقعیتی لقمه نکردن گیو کار راحتی برام نبود! برای همین خیلی آروم اون رو از بدنم جدا کردم و به سمت آشپزخونه رفتم! امروز دیگه من اشپزی میکنم و قراره گیو رو حیرت زده کنم ، ولی خب وقتی در یخچال رو باز کردم رسما هیچی داخلش نبود ، نمیدونم گیو واقعا انسانه؟! الان مجبورم برم بیرون تا یه چیزی بخرم تا بخوریم!

برای همین سریع اماده شدم و رفتم سمت سوپر مارکت وقتی در باز شد هوای سردی بهم هجوم اورد و باعث شد تنم مور مور بشه ، سریع به سمت خوراکی ها هجوم اوردم و هر چیزی که میتونستیم بخوریم رو گذاشتم توی سبد و رفتم سمت پیشخوان ، وقتی حساب کردم یه خورده کیسه ها زیاد بودن و همچنین سنگین و الانم دعا میکردم ای کاش بومگیو هم بیدار میکردم تا بریم خرید!

هر کسی منو میدید قطعا فکر میکرده قرنطینه بودم که این همه وسیله خریدم ، با هر بدبختی شده رسیدم خونه و در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم یه خرس کوچولوی ناراحت و عصبانی و همچنین نگران بود که گوشیش رو توی دستش محکم گرفته بود و مدام به یکی زنگ میزد ولی بعد از اینکه منو دید تلفن رو قطع کرد!


"Bomgyu line"


ساعت ۸:۰۰ صبح بود ولی خبری از یونجون نبود....فکر کردم زودتر از من بیدار شده و رفته توی آشپزخونه ولی اونجا هم نبود ، کم کم داشتم نگران میشدم با اینکه میدونم یونجون یه بچه ی دو ساله نیست که گم بشه ولی چرا گوشیش رو جواب نمیداد؟! همینطور دور خونه میچرخیدم و به گوشی یونجون زنگ میزدم ولی در دسترس نبود و این نگرانیم رو بیشتر میکرد تا اینکه بعد از چند دقیقه صدای در رو شنیدم و با سرعت دویدم سمت در و یونجون رو با کلی کیسه دیدم!


+یونجون میتونم بپرسم کدوم گوری رفته بودی و چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟!


-گیو من میخواستم صبحونه درست کنم ولی هیچی توی یخچال نبود برای همین رفتم سوپری و یکم خرید کردم و اینکه من گوشیم رو با خودم نیوردم و سایلنته! احیانا فکر کردی من مثل خودت ادم فضاییم که هیچی نخورم؟!


+خب لاقل باید بیدارم میکردی باهمدیگه میرفتیم یونجون!


-خب ببخشید! حالا ایندفعه بیا تو صبحونه درست کن فردا من درست میکنم و لطفا هر چه سریعتر این کیسه ها رو از دستم بگیر که برام نه دست موند نه شونه!


+باشه باشه میتونی کیسه ها رو بدی بهم ولی دفعه ی آخرته!


-اخه خیلی گوگولی خوابیده بودی! تو هم دفعه ی اخرت باشه اینطوری میخوابی تا من دلم بیاد بیدارت کنم خرس کوچولو!


نمیتونستم با یونجون دیگه ارتباط چشمی برقرار کنم برای همین کیسه ها رو سریع از دستش گرفتم و شروع کردم به پختن صبحونه و بعدش هم میز رو چیدم ولی همه اش جمله ی یونجون که میگفت کیوت خوابیدم توی ذهنم میچرخید و نمیتونستم جلوی قرمز شدن گوشام رو بگیرم ولی به هرحال یونجون متوجه نمیشد!

بعد از خوردن صبحونه و حرف زدن ، یونجون منو مجبور کرد که سریع لباس بپوشم تا بریم یه پارکی که عاشقشه هرچند من یک ساعت لفت دادم لباس پوشیدنم رو ولی بالاخره اماده ی رفتن شدم!


"Yeonjun line"


بومگیو یه خورده زیادی کیوت نیست؟! اول از همه نگرانم میشه و کلی سئوال پیچم میکنه و حتی برام صبحونه درست میکنه! تنها مشکل اینه که بهش گفتم بریم پارکی که من دوست دارم ولی تنها بخشش که میترسیدم اماده شدن گیوعه که بیشتر از ۱ سال طول میکشه ولی بالاخره اماده شد و راه افتادیم....توی راه سکوت عجیبی بود و برای همین تصمیم گرفتم یکم صحبت کنم تا بحث خودش باز بشه.


+جایی که میخوام ببرمت شکوفه های گیلاس داره! میتونیم باهاش عکس بگیریم!


-به شرط اینکه عکست رو با کیمورا پاک کنی! توی بوسان فقط با اون عکس گرفتی اونم با شکوفه های گیلاس!


+گیو ، اسمش میونگه نه کیمورا انقدر بهش نگو کیمورا ناراحت میشه ، باشه؟!


-یونجون متنفرم از اینکه انقدر بهش اهمیت میدی! حتی اهمیت میدی چجوری صداش میکنم و این خیلی روی‌ مخمه!


+اینکه دوستش دارم روی مخته....؟!


-آره انقدر روی‌ مخمه که میتونم باهاش رقابت کنم!


+گیو خب این رفتارت باعث میشه که میونگ فکر کنه....فکر کنه......


-فکر کنه دوست دارم و کلی سئوال های ناخوداگاه براش‌ پیش بیاد؟!


+آره خب واقعیتش تو منو که اونجوری دوست نداری....میدونی؟!


-احیانا اینجا نیست؟! شکوفه های گیلاس رو نگاه کن ، فکر کنم همینجاست!


+آره ایول گیو نمیگفتی رد میشدیم همینجاست! بیا بشینیم روی این نیمکت ها.


بعد از نشستن روی نیمکت ها بازم یه سکوت عظیمی حکم فرما شد و حتی دیگه نتونستم بحثی بیارم چون هر بحثی بیارم گند میخوره توش! ترجیح میدم ساکت بمونم تا خود گیو یه چیزی بگه! فعلا صدای باد و برگ های درخت ها رو میشه شنید و همچنین شکوفه های گیلاسی که بر اثر بادهای شدید و تند میریختن روی سرهامون!


"Bomgyu line"


خیلی عصبانی بودم....یعنی یونجون انقدر بدش میومد که خیلی دوستش داشتم؟! اصلا بزار کیمورا بد فکر کنه راجب رابطه امون یعنی انقدر بدش میاد از اینکه یکی فکر کنه ما رابطه داریم؟! چرا به این دختره انقدر اهمیت میده؟! مگه من چی کم دارم؟! هر چی هست مطمئنم از کیمورا بهترم.....شایدم برای یونجون کافی نیستم؟! انقدر که دارم فکر میکنم دارم خفه میشم توی افکارم...بهتره بشینم روی همون نیمکتی که یونجون میگه....ولی چرا حرفی نمیزنه؟! واقعا نمیتونم توی خودم نگه دارم!


+هیونگ ، من یکی رو دوست دارم!


-گیو برای چی زودتر نگفتی؟!


+بخاطر اینکه گفتن اسمش درست نیست ، این عشق یک طرفه است و من فقط دوستش دارم! اون عاشق یک نفر دیگه است و اعتراف کردن بهش احمقانه ترین کاریه که میتونم توی کل زندگیم انجامش بدم!


-درسته که نمیتونی چیزی راجبش بگی ولی لاقل برام توصیف اش کن!


+توصیف اش کنم؟!


-آره ، توصیف اش کن....بگو چه جور آدمیه و برات چه معنایی داره!


+اون آدم مهربون و خوش قلبیه و در عین حال میتونه عوضی ترین و بدجنس ترین آدم توی هستی باشه! اون توی خیلی از موضوع ها بهم کمک میکنه! هرچند خیلی موقع ها دلقک بازی در میاره و میره روی مخم ولی همچنان برای من شیرینه! من توی چشم های اون گم میشم ، چشم های اون یه دریای بی انتهاست که من دلم میخواد از قصد خودم رو توش غرق کنم تا اون بیاد و غریق نجاتم بشه! اون بهم حس زندگی کردن رو میده ، اون بهم امید زنده بودن رو میده! حاظرم هوا و اکسیژنی که دارم رو ازم بگیرن ولی اون رو ازم نگیرن چونکه بدون اون حتی اگه هوا و اکسیژن هم داشته باشم نمیتونم زندگی کنم! انقدر دوستش دارم که آغوشش رو برای خودم میخوام ، نوازشش رو برای خودم میخوام ، بوسیدنش رو برای خودم میخوام ، تک تک سلول های بدنش رو میخوام به نام خودم بزنم و صاحبش بشم ، انقدر دیوونه وار عاشقشم که وقتی یکی نزدیکش میشه دیوونه میشم ولی حقی ندارم حرفی بزنم چون به جز دوست نقشی توی زندگیش ندارم....!


-اوه....گیو.....تو به هرحال باید بهش بگی..


+نمیتونم اون یکی رو دوست داره!


-گیو مگه ما چقدر زندگی میکنیم؟! دنیا یکی ، دو روزه و به هرحال همه امون یه روزی میمیریم پس برو و بهش اعتراف کن!


+خب راست میگی من به هر حال قراره بمیرم...!


-ها؟!


+هوا خیلی سرده بیا بریم خونه!


قدم هام رو سریعتر و بلندتر برداشتم ، اهمیت ندادم اگه یونجون پشت سرم راه نیوفتاده یا داره صدام میکنه فقط به راه رفتن ادامه دادم.

میتونستم متوجه اشک هایی که توی چشم هام جمع شدن بشم.....نمیتونستم کنترلشون کنم برای همین بهشون اجازه میدم که بریزن! فقط بریزن و بریزن اینطوری خالی میشم چون اون قرار نیست هیچوقت بفهمه!


"Yeonjun line"


از حرف های گیو خیلی تعجب کردم ، نمیدونستم اون یک نفر رو انقدر دوست داره! حتی فکر کنم چیزهای زیادی رو نمیدونم.....انقدر سئوال توی ذهنم هست که میخوام همه اشون رو از گیو بپرسم ولی میترسم حالش بدتر بشه‌ پس ترجیح میدم هیچی نگم! میتونستم متوجه بشم که گیو زودتر رفت تا تنها باشه‌ پس منم اروم اروم پشت سرش حرکت کردم و از صدای هق هق هاش فهمیدم داره گریه میکنه ولی به هر حال باید تنها باشه....چونکه خودش‌ میخواست که تنها باشه و بهتره که یکم با خودش خلوت کنه! ولی اون چرا تمام این مدت همه چیز رو توی خودش ریخته بود؟! چرا هرچیزی که بهش میگفتن رو توی خودش میریخت و سکوت میکرد؟! الانم من انقدر سئوال دارم که تا صبح میتونم از گیو بپرسم ولی فعلا باید صبر کنم!


☆☆☆


از وقتی رسیدیم خونه ۵ ساعتی میشه و من همه جا رو مرتب کردم ولی گیو از موقع رسیدنمون رفته توی اتاقش و در رو بسته و اصلا هم بیرون نمیاد حتی نمیزاره وارد شم با اینکه در رو قفل نکرده نمیخوام مزاحمش بشم!

ولی به هر حال الان ساعت ۹:۰۰ شب بود و باید گیو میومد تا شام بخوره ناسلامتی شام سفارش دادم از اونجایی که زیاد ماهر نیستم توی‌ پختن و ایده ای برای شام نداشتم!

چند بار در اتاق گیو رو زدم ولی جوابی نشنیدم برای همین دستگیره ی در رو کشیدم و وارد اتاق شدم ، وسایل هایی که برای گیو خریده بودم ، عکس هامون ، کاردستی هامون و هرچیزی که باهمدیگه ست داشتیم و باهمدیگه درست کرده بودیم دور تا دور تخت بومگیو پخش و پلا بودن و گیو وسط اشون دراز کشیده بود البته اون یه عروسکی رو بغل کرده بود....که وقتی فهمیدم اون چه عروسکی رو بغل کرده نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم!

اون عروسکی را بغل کرده بود که برای دوستیمون بهش هدیه داده بودم یه عروسک خرس! تدی بر کوچولو.....این لقبی بود که برای بومگیو گذاشته بودم و معتقد بودم و هستم که گیو یه خرس و تدی بر کوچولوعه! اونم برای من عروسک روباه گرفته بود و صدام میزد فاکسی....دوران خوبی داشتیم!

برای چی گیو باید بخواد با همچین چیزهایی بخوابه و گریه کنه؟! زیادی‌ مظلوم نیست؟! وسایل ها رو جمع کردم و کنار گیو دراز کشیدم و اون رو به سمت خودم کشیدم و محکم بغلش کردم و سرش رو بوسیدم و بعدش موهای نرمش رو نوازش کردم!


"Bomgyu line"


بعد از اینکه رسیدیم خونه سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم ، کل خاطره هایی که با یونجون داشتم رو از توی کمد و جعبه هام در اوردم و اونقدر زیاد بودن که دور تا دور تختم رو گرفته بودن و پخش پلا شده بودن از توشون عروسک خرسی که یونجون بهم داده بود رو پیدا کردم و سفت بغلش کردم و وسط اون همه خاطره دراز کشیدم و پاهام رو توی خودم جمع کردم و اروم اشک ریختم....یعنی یونجون هیچوقت قرار نبود بفهمه؟!

بعد از چند ساعت متوجه حضور یک نفر شدم که وارد اتاق شد و بعد از چند دقیقه اومد کنارم دراز کشید و من رو به سمت خودش کشوند و محکم بغلم کرد و بعدش سرم رو بوسید و نازم کرد! خیلی حس خوبی داشت و هیچکس این کار رو با من انجام نمیداد به جز یک نفر ، روباهم یعنی چوی یونجون!


☆☆☆


صبح شده بود و ایندفعه زودتر از یونجون بیدار شده بودم از اونجایی که دیروز کل خونه رو جمع کرده بود و شام سفارش داده بود خودم باز میخوام صبحونه بپزم پس سریع به سمت اشپزخونه رفتم و صبحونه رو اماده کردم و بعدش میز رو با سلیقه چیدم به سمت اتاق رفتم و یونجون رو دیدم که‌ مثل یه روباه کوچولو خوابش برده ، انقدر کیوت بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و پیشونیش رو بوسیدم و دوباره به سمت اشپزخونه برگشتم از نظرم میتونستم بعد از اماده کردن نون تست ها بیدارش کنم نه؟! تو همین فکر و خیال ها بودم که یک نفر از پشت محکم بغلم کرد و سرم رو بوسید و منم در جواب دست هاش رو محکم گرفتم و نوازش کردم!


+چقدر زود بیدار شدی چوی یونجون!


-تو زود بیدار شدی مگه قرار نبود من صبحونه درست کنم امروز؟!


+دیروز خیلی کار کردی تازه شامم نخوردی ، سفارش دادی و حتی باز نکردی بسته رو!


-هییی راست میگی دیشب یادم رفت بیدارت کنم به جاش کنارت خوابیدم!


در جواب یونجون فقط خندیدم بعد از چند دقیقه صبحونه امون تموم شد و وقتی داشتیم تمیز میکردیم اشپزخونه رو یونجون بهم‌ چپ چپ نگاه کرد!


+گیو برای چی دیروز گریه کرده بودی؟!


-شاید بخاطر کسی که دوستش دارم ولی دوستم نداره؟!


+چاخان نگو! تو کل خاطراتمون رو در اورده بودی و دور تا دور تختت پخش و پلا بودن و خودت وسط اشون با عروسک خرسی که قبلا بهت داده بودم دراز کشیده بودی و یه عالمه هم اشک ریخته بودی به حدی که عروسکت هم خیس بود! تازه خودم نشستم جمع اشون کردم!


-هی یونجون...لازم نبود جمع اشون کنی ولی مرسی....تازه من یادم نمیادا؟!


ظرف ها رو تندتر شستم و از قضیه در رفتم ولی مطمئن بودم یونجون بهم شک کرده ولی وقتی کارمون تموم شد‌ مطمئن بودم یونجون میخواد سئوال پیچم کنه ولی وقتی نشستیم روی مبل گوشیم زنگ خورد ، وقتی اسمش رو روی صفحه ی گوشیم دیدم به حدی نگران ، عصبی و حتی ناراحت شده بودم پس بخاطر همین فقط جواب دادم.


"Yeonjun line"


نمیدونم ساعت چند صبح بود ولی افتاب بدجوری داشت کورم میکرد پس رفتم و پرده ها رو کشیدم تا نابینا نشدم ، رفتم سمت اشپزخونه و دیدم دوباره گیو اشپزی کرده و میتونستم صورتش رو ببینم که پف داشت و چشم هاش قرمز بودن انگار توی خوابش هم گریه کرده! برای همین رفتم و از پشت محکم بغلش کردم و سرش رو بوسیدم و اونم در‌جواب دستم رو گرفت و نوازششون کرد!

برای چی گیو از سئوال هام طفره میرفت؟! وقتی ظرف ها رو با سرعت بیشتری شست مطمئنم شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس ولی بعد از اینکه کارمون تموم شد خواستم ازش بپرسم که یکی به گیو زنگ زد ولی‌ چهره ی بومگیو زیاد‌ خوشحال نبود از این تماس...!

Report Page