My husband is a pervert

My husband is a pervert

Mr.choi
Part 9


چند ساعتی از رفتن بومگیو گذشته بود

تهیون غرق در افکار خودش بود که با زنگ تلفن از جا پرید

دیدن اسم ناشناس روی گوشیش باعث تعجبش شد و با اخم کمرنگی تماس رو وصل کرد

- کانگ تهیون هستم بفرمایید

- چ..چی؟

- آقا شما مطمئنین؟

- من... من زود خودمو میرسونم

تلفن توی دست هاش شل شده بود و شقیقه هاش از رگه های شروع عصبانیت نبض میزد

با عجله وسایلش رو از روی میز چنگ زد به سمت در دوید

با یاد اوری سوبین چند لحظه مکث کرد و کلافه به در تکیه داد

- خدایا چیکار کنم

تلفنش رو روشن کرد و فوری با برادرش تماس گرفت

***

در ورودی با ضرب باز شد و سوبین سرش رو از روی زانوهاش بلند کرد

- هیونگ؟

چشم های خواب الودش کم کم هوشیار شدن و با دیدن چهره ی پریشون و خسته ی جونمیون، متوجه غریب بود شرایط شد

کمر خشک شده اش رو تکون داد و از جا بلند شد

- چیزی شده هیونگ؟

جونمیون نفس عمیقی کشید و همونجا به در تکیه داد

سوبین خودش رو به آشپزخونه رسوند و لیوان آبی برای پسر بزرگتر ریخت

جونمیون بی طاقت کمرش رو جابجا کرد

- سوبین باید یک چیزی بهت بگم

سوبین لبخند زد

- با تهیون دعوا کردی هیونگ؟

- نه سوبین! فقط باید.. باید بریم بیمارستان

دست های پسر لرزید

سرش رو بالا اورد و با چشم های منتظر به چشم های شرمنده جونمیون خیره شد

- چطور بگم، یون.. یونجون..

ادای آخرین کلمات جونمیون مصادف شد با صدای شکسته شدن شیشه های لیوان

مردمک چشم های سوبین از فکر به اون چه که شنیده بود لرزید

دست هاش از دور ظرف رها شد و لیوان با صدای بدی روی سرامیک های سرد و سفید اشپزخانه از هم جدا شد

انگار تمام دنیاش در لحظه ی بیان اسم یونجون متوقف شد

با حال خراب لباسش رو چنگ زد و به سمت حیاط دوید

جونمیون سریع به دنبال پسر رفت و اون رو توی ماشین نشوند و به سمت آدرسی که تهیون براش فرستاده بود راه افتاد


درهای شیشه ای اورژانس باز شد و سوبین سراسیمه خودش رو به داخل راهرو پرت کرد

تهیون روی نیمکت انتظار نشسته بود و سرش رو بین دست هاش فشار میداد

صحنه ای که موقع ورود به بیمارستان دیده بود چشم هاش رو کور کرد

پاهاش به صورت هیستریک روی زمین ضرب گرفته بود و متوجه اطرافش نبود

با صدای قدم های آشنایی که نزدیکش میشدن سرش رو بالا گرفت

- تهیون... تهیون بهم بگو چیشده؟

چطور میگفت؟

به اون چشم های معصومی که قول داده بود همه چیز رو براش درست کنه چطور توضیح میداد که چه اتفاقی افتاده.

- تهیون؟

سوبین ناله کرد

شانه های پسر رو محکم تکون داد و نگاه پر التماسش رو به دهنش دوخت

- چ..چیزی نیست، یه اتفاق کوچولو افتاده

خیلی زود میفهمیم باشه؟نگران نباش.

این حالت صورت تهیون حتی به کلماتش شبیه هم نبود

سوبین از چیزی که قرار بود بشنوه میترسید

- تصادف کرده؟ میتونم ببینمش؟

بعد با خودش غرغر کرد

پسره ی احمق بی مسئولیت چقدر بهش گفتم کمتر مست کن

تهیون پوزخند تلخی زد

ای کاش تصادف بود

چه خوش خیالانه اون هم تصور میکرد قراره با یک تصادف جزئی روبرو بشه و بعدها بخاطرش یونجون رو سرزنش کنه

درهای شیشه ای باز شد و تخت روان با چند پرستار از سالن خارج شد

سوبین به سرعت از جا بلند شد و جلوتر رفت

دکتر جوانی خودش رو به تخت رسوند و پرستار به سرعت جزییات رو اعلام کرد


"بیمار، چوی یونجون، ۲۸ سالشه

از ناحیه دنده و کتف آسیب دیده داریم سعی میکنیم جلوی خونریزی رو بگیریم.

الکل هم مصرف کرده

وضعیت تنفسی وخیم، علت صدمه: ضربات متعدد، احتمالا بهش حمله شده."

سوبین کلماتی که میشنید رو باور نمیکرد

تخت بالاخره از جلوی پاهای لرزونش گذشت

نگاهش روی بدن خونی و کبود فرد روی تخت خشک شد

چشم های قشنگش بسته بود و گونه ی سمت چپش،

جای رد انگشت های سوبین با کبودی های بنفش پر شده بود

بدنش کبود و پر از خون مردگی بود و احتمالا هنوز بانداژ نشده بود

سر سوبین به دوران افتاد

تلو تلو خورد و عقب رفت

چه بلایی سر پسر لجباز و شیطون و خودخواهش اومده بود

بازوهاش بین دست های جونمیون افتاد

تهیون حتی سرش رو بلند نمیکرد

نمیتونست یکبار دیگه به بدن خونی و پر از زخم برادرش نگاه کنه

اگر فقط باعث و بانی این کار رو پیدا میکرد.

ناگهان یقه لباسش توی دست های سوبین اسیر شد

- بگو چیشده

بهم بگوو

کی زدتش؟ کی این کارو کرده

یعنی چی بهش حمله شده

انقدر شانه های تهیون رو تکون داد که به نفس نفس افتاد

جونمیون سوبین رو جدا کرد و توی آغوشش کشید

- آروم باش سوبینی، همه چیز درست میشه

ما هم نمیدونیم چه اتفاقی افتاده

وقتی پیداش کردن بیهوش بود

همسایه ها خبر دادن که صدای درگیری و مشاجره اومده و بعد هم...

سوبین بغض کرد

- ز..زنده میمونه؟

تهیون با خشم انگشت هاش رو جمع کرد

- برادر من قوی تر از این حرفاست

فقط اگه باعث و بانی این اتفاق رو پیدا کنم هیچ استخون سالمی توی بدنش نمیذارم

با عصبانیت گفت و با قدم های بلند طول راهروها رو طی کرد و خودش رو به حیاط بیمارستان رسوند

فضای تنگ و سرد راهرو های بیمارستان راه نفسش رو بسته بود

چندبار با مشت به سینش کوبید و نفس های عمیق کشید

هرچی بیشتر فکر میکرد کنترل عصبانیتش سخت تر میشد

یونجون هیچوقت با کسی دشمنی نکرده بود

بجز چندبار که در عالم کار خراب کاری کرده بود در بقیه موارد همه ادم های دورش رو مجذوب رفتار خودش میکرد

تهیون درک نمیکرد که چه انگیزه ای باعث این صدمات وحشیانه به برادرش شده بود

تاکسی سبز رنگی وارد حیاط شد و نزدیک پای تهیون ترمز کرد

پسر با حالت عصبی گارد گرفت و عقب رفت

ناگهان با دیدن بومگیوی پریشان که از تاکسی پیاده میشد رنگ نگاهش تغییر کرد

- بومگیو؟

بومگیو سرش رو بالا اورد

چشم هاش از بی خوابی یا گریه سرخ شده بود و موهایش ژولیده بود

با قدم های افتاده به سمت تهیون اومد

دو زانو جلوی پسر افتاد و انگشتای سردش دور پای تهیون حلقه شد

- منو ببخش، منو ببخش

رنگ تهیون پرید

- بوم...بومگیو.. چیکار میکنی

صدای هق هق پسر در فضا پیچید

- نمی..نمیدونستم، به خدا نمیدونستم همچین کاری میکنه

باهاش کات کرده بودم

چندبار بهش گفتم میخوام با دوست پسرم ازدواج کنم و تورو از زندگیم حذف کردم

نمیدونستم... تهیون باور کن

به مسیح مقدس فکرشو نمیکردم همچین.. همچین بلایی....

صدایش با ناله هایی در گلو خفه شد

ذهن تهیون به تندی شروع به پردازش کرد

بدنش از عصبانیت میلرزید

- بومگیو... بهم نگو.. بهم نگو تو باعث شدی به یونجون حمله کنن

دست های پسر روی زمین افتاد

- نمیخواستم... نمیدونستم.. قسم میخورم

امشب بهم زنگ زد گفت کارو یکسره کرده

وقتی دعوامون شد اینارو گفت

صدای فریاد های بریده بریده ای توجه هر دو پسر رو جلب کرد

تهیون سریع بومگیو رو عقب کشید

این صدای سوبین بود که بازوش به سختی بدست جونمیون کشیده میشد

- پس تو اینکارو کردی

تو این بلارو سر یونجون اوردی

میکشمت! بومگیو. اینجارو تبدیل به قبرستون آرزوهات میکنم.

بومگیو از صدای فریاد های سوبین به خود لرزید

- سوبین آروم باش

تهیون سعی میکرد اوضاع رو کنترل کنه

سوبین انگار کور و کر شده بود

- زندگی منو سوزوندی

خونه ی منو اوار کردی

شوهرمو کشتی

چرا نمیری

اومدی ببینی چی ازم مونده

سوبین دو زانو روی زمین نشست

انگشت هایش خاک باغچه رو بیل میزدند

یک مشت خاک بالا اورد و روی هوا ریخت

- ایننن! این مونده

کل زندگیم تبدیل شد به یک ذره خاک

بومگیو هم گریه میکرد

- نمی..نمیخواستم، نمیخواستم اینطوری بشه

توده ای از بغض و عصبانیت به گلوی تهیون هجوم اورد

به سختی اب دهنش رو قورت داد و جلوی پای بومگیو نشست

- اسم. بهم اسم بده

بومگیو با صدای لرزان هجی کرد

- پا..پارک ج..جیمین.. د..دوست پسر سابقم

تهیون پلکاش رو چند لحظه فشار داد و از جا بلند شد

سوبین ضعیف و بیحال به آغوش جونمیون تکیه داده بود

هیچ چیز در اون لحظه برای هیچکس مهم نبود

نه دعواهای گذشته برای تهیون

نه لجبازی ها و سرتق بازی های پسر برای جونمیون

و نه حتی خیانت بزرگش برای سوبین

تنها یک چیز ارزش داشت

سلامتی یونجون.

پرستارها سوبین رو با آرامبخش کنترل کردن و تهیون بعد از اینکه از وضعیت پسرها مطمئن شد زیر بغل بومگیو رو گرفت و از بیمارستان بیرون رفت

بومگیو تنها موفق شد برای چند لحظه صورت یونجون رو از پشت شیشه های بخش ویژه ببینه.


یونجون بعد از سه شب از ای سیو بیرون اومد

بدنش رو پانسمان کرده بودن و کبودی های صورتش رو به زردی میرفت

در تمام این مدت سوبین حتی برای خوردن یک وعده غذا هم از بخش مراقبت های ویژه بیرون نرفت

با اصرار و پافشاری های جونمیون

پرستار ها روزی چند لحظه سوبین رو داخل اتاق میفرستادن

وضعیت یونجون بالاخره در روز چهارم بهتر شد و علائم تنفسش به سرعت به حالت نرمال برگشت

با شنیدن این خبر همه نفس راحتی کشیدن و پسرها بالاخره سوبین رو راضی کردن برای دوش گرفتن و کمی استراحت به خونه بره.

تهیون چشم های خوابالودش رو ماساژ داد به جسم آروم و بیصدای روی تخت نگاه کرد

پلک های یونجون در همان لحظه لرزید

تهیون چندبار پلک زد و با دقت به صورت یونجون خیره شد

بعد از چندثانیه

مژه های یونجون بیشتر لرزید و تقلا کرد

چشم هاش رو به سختی باز کرد و به چشم های رنجور مقابلش خیره شد

- اا..آب..

تهیون با بغض خندید

- اول سلام کن گشنه

یونجون به سختی لبخند زد

- س...س..ل..آااب

تهیون تند تند پلک میزد تا از حملات مرگبار اشک هاش جلوگیری کنه

لیوان آب رو به لب های خشک پسر نزدیک کرد

در واقع این دومین بار بود که یونجون به هوش میومد، صرفا اثر قوی آرامبخش ها بدنش رو خسته کرده بود

لیوان رو روی میز برگردوند و موهای برادرش رو نوازش کرد

یونجون نا آرام بود

چشم هایش اتاق را در جستجوی چیزی کاوش میکرد

بغض کرده بود

انگار حتی مرگ و زندگیش هم دیگه اهمیت نداشت

تهیون با بدجنسی سکوت میکرد

میدونست یونجون برای چی بیقرار نگاه میکنه

دلش نیومد بیش از این سر به سر پسر بذاره

- کل این مدت چشم روی هم نذاشته بود

رفته قهوه بخوره

هنوز حرفش تموم نشده بود که در به آرومی باز شد

- تهیون قهوه می..

با دیدن چشم های باز یونجون دست هاش به لرزش افتاد

تهیون با خنده ابروش رو بالا داد

- بیا انقدر دنبالش گشتی خودش اومد

سوبین با رنگ پریده و چشم های گود شده در چارچوب در ایستاده بود

چشم هاش از دیدن لبخند بیحال یونجون پر شد

- س...س..سوب..بین

سوبین با قدم های سنگین خودش رو به تخت رسوند، قهوه رو دست تهیون داد و خودش روی صندلی نشست

- بیدار شدی، بالاخره بیدار شدی، باورم نمیشه

- م..متاس..فم

- هیشش!

سوبین انگشت هاش رو روی لب پسر گذاشت

لب های یونجون به بوسه ی سبکی جمع شد و انگشت پسر رو داغ کرد

تهیون از جا بلند شد و به سمت در رفت

- من میرم‌ سوبین، یه کار ناتموم دارم که باید حلش کنم، تو کنارش باش

سوبین پلک هاش فشار داد و باز کرد

در اتاق بسته شد و حالا زوج غمگین تنها بین پرده های آسمونی به هم نگاه میکردن

سوبین به کبودی های گونه ی پسر دست کشید

خم شد و سرش رو روی سینه ی یونجون گذاشت و به ضربان قلبش گوش کرد

- بیدار شدی، زنده ای، زنده ای! خداروشکر

زیر لب با خودش حرف میزد و متوجه انگشت های یونجون نبود که در تقلا برای بالا اومدن و نوازش کردن موهاش میلرزیدن.


Report Page