My home

My home

Ash

بیدار شدن توی صبحای آروم همیشه حس خاصی داشت، ولی این صبح فرق می‌کرد. نور خورشید نرم و ملایم از لای پرده‌ها رد شده بود و اتاق رو پر از گرمای ملایمی کرده بود. بومگیو هنوز چشم‌هاش بسته بود و به سختی نفس‌های عمیق و آروم کای رو که سرش رو روی شونه‌ی بومگیو گذاشته بود، حس می‌کرد. کای هنوز توی خواب عمیق بود، دستش دور کمر بومگیو حلقه شده و انگار اصلاً قصد نداشت بیدار بشه.


بومگیو آروم با انگشتاش روی موهای نرم و مشکی کای که کمی روی صورتش ریخته بود، بازی می‌کرد. لبخند روی لبش نشست. نمی‌خواست این لحظه تموم بشه.


کای بالاخره با یه خمیازه آروم، چشم‌هاش رو باز کرد. هنوز خواب‌آلود بود، ولی لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.

"صبح بخیر، هیونگ." صدای خسته ولی شیرینش توی سکوت اتاق پخش شد.


بومگیو خندید و آروم دستش رو دور شونه‌های کای سفت‌تر کرد. "صبح بخیر، کای کوچولو. خوب خوابیدی؟"


کای سرش رو تکون داد و با لحن شوخی گفت: "آره، ولی فکر کنم تو خواب سرمو خفّه کردی. چرا شونه‌هات اینقدر سفتن؟"


بومگیو خندید و با دست به سر کای ضربه‌ی کوچیکی زد. "هی، همین شونه‌ها تو رو تا صبح گرم نگه داشتن، پس قدرشون رو بدون."


کای خودش رو بیشتر به بومگیو چسبوند. "هیونگ، یادته وقتی بچه بودیم و برای اولین بار کنار هم خوابیدیم، چقدر ترسیده بودی؟"


بومگیو با لبخند سرش رو تکون داد. "چطور یادم نباشه؟ تو انقدر گریه کردی که مامانم مجبور شد وسط شب بیاد و آرومت کنه. ولی می‌دونی، همون شب بود که فهمیدم بدون تو نمی‌تونم بخوابم."


کای خندید، ولی بعد نگاهش جدی‌تر شد. "می‌دونی، هیونگ؟ من از همون موقع‌ها... حتی اون موقع که هنوز نمی‌فهمیدم عشق یعنی چی... می‌دونستم که هیچکس مثل تو نمی‌تونه منو اینقدر خوشحال کنه."


بومگیو لبخندش عمیق‌تر شد. "می‌دونی، کای؟ تو همیشه منو یاد روزای شاد میندازی. مثل اون روزی که دوچرخه‌هامون رو برداشتیم و بدون اینکه به کسی بگیم، رفتیم وسط جنگل. یادته؟ افتادی تو رودخونه و...؟"


کای سریع حرفش رو قطع کرد. "نه، نه! نمی‌خواد یادآوری کنی! هنوز وقتی یاد اون روز می‌افتم، خجالت می‌کشم. هیونگ، تو چرا همیشه منو ضایع می‌کنی؟"


بومگیو خندید و آروم پیشونی کای رو بوسید. "چون تو شیرین‌ترین و خجالتی‌ترین آدم دنیایی، و من عاشقتم."


کای سرش رو به سینه‌ی بومگیو چسبوند و زمزمه کرد: "هیونگ، فکر می‌کنی ده سال دیگه کجا باشیم؟"


بومگیو کمی فکر کرد، بعد آروم گفت: "ده سال دیگه؟ فکر می‌کنم تو، من، یه خونه‌ی کوچیک با یه باغچه، شاید چند تا سگ... و هر روز صبح همینطوری کنار هم بیدار می‌شیم."


کای لبخند زد. "می‌دونی هیونگ، تا وقتی تو کنارمی، هیچ‌چیزی برام مهم نیست. تو خونه‌ی منی."


بومگیو برای چند لحظه چیزی نگفت. فقط کای رو محکم‌تر توی آغوشش گرفت و آروم زمزمه کرد: "تو هم خونه‌ی منی، کای. همیشه و تا ابد."


کای سرش رو بلند کرد و برای چند ثانیه به چشم‌های بومگیو خیره شد. "هیونگ... می‌دونستی چشمات وقتی توشون خورشید می‌افته، چقدر قشنگ‌تر می‌شن؟"


بومگیو خندید. "این دیگه چجور تعریفیه؟"


کای خجالت کشید و لباشو گزید. "فقط... فقط حقیقتو گفتم."


بومگیو آروم سر کای رو توی دستاش گرفت و لباشو به لبای کای نزدیک کرد. یه بوسه‌ی آروم و عمیق... بوسه‌ای که تموم احساسات سال‌های با هم بودنشون رو توی خودش داشت.


وقتی از هم جدا شدن، بومگیو آروم گفت: "کای، هر اتفاقی بیفته، قول بده که هیچوقت از کنارم نمی‌ری."


کای لبخند زد و دستش رو توی دست بومگیو قفل کرد. "قول میدم، هیونگ. حتی اگه دنیا هم بره زیر و رو، من کنار تو می‌مونم."


خورشید بالا اومده بود و نورش اتاق رو روشن‌تر کرده بود. ولی برای این دو نفر، اون لحظه، هیچ نوری روشن‌تر از عشقشون نبود.

Report Page