My family

My family

EWAN

هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم. الان هشت ساله با هم ازدواج کردیم.

بعد از اینکه خانواده هامون برای ازدواجمون مخالفت کردن، برای اولین بار توی زندگیم خواستم جلوشون وایسم. برای تو. برای ما.

فکر میکردم با فرار کردن از خونه، قراره زندگی سختی رو داشته باشیم. جفتمون رفتیم خونه ای که من داشتم تا زندگیمون رو شروع کنیم. هر روز سخت کار میکردیم و دیروقت برمیگشتیم خونه. تمام تلاشمون رو کردیم تا زندگی ای که میخوایم رو بسازیم و تونستیم.

وقتی بالاخره توی اوج خودمون بودیم، شرکت بزرگ خودمون رو راه انداختیم و داشتیم از زندگیمون لذت میبردیم، سرکله اون کوچولو پیدا شد. گذاشته بودنش جلوی خونمون و رفته بودن. توی سرما و برف بچشون رو گذاشته بودن و رفته بودن.

کل شب بیدار بودیم و از اون بچه مراقبت میکردیم که توی سرما مونده بود و مریض شده بود. از اون نوزادی که حتی شش ماهش هم نبود! توی سبدی که دنبالش بود، نوشته بودن اسمش ریکیه. یه پسر کوچولو پنج ماهه.

اولش نمیخواستی. میخواستی اون بچه رو ببری پرورشگاه اما بعدش، سرپرستی اون بچه رو به عهده گرفتیم و بزرگش کردیم.

الان یک سال از اون موقع گذشته. الان ریکی کوچولومون میتونه راه بره و امروز برای اولین بار گفت پاپا. وقتی شنیدیش گریت گرفته بود. محکم توی بغلت گرفته بودیش و بوسش میکردی. اونم سعی میکرد از زیر بوس های تفی تو فرار کنه.

از اینکه بخاطرتون جلوی خانواده ام و دنیا ایستادم خوشحالم . از اینکه پا پس نکشیدم و الان میتونم بشینم و با لبخند به خانوادم نگاه کنم.

مرسی که با اومدنت به زندگیم بهش رنگ بخشیدی هیسونگی. عاشقتونم .


نوشته جونگسونگ روزی که ریکی برای اولین بار حرف زد

Report Page