My dear stalker

My dear stalker

𝖢𝖺𝗇𝖺 𝖣𝗂𝗒𝖺𝗇

صبح دوشنبه‌، جلوی ساختمان هنر روی یه نیمکت نشسته بود و سیگار می‌کشید. هر مو بلوندی که رد می‌شد، نگاه می‌کرد تا شاید سوبین باشه. حتی هرکس که کلاه داشت، با دقت خیره می‌شد تا یه تار موی سفید رنگ پیدا کنه.


با دیدن تهیون که توی راه پله‌ها ایستاده بود و به طرفی دست تکون می‌داد، سر برگردوند. اون خودش بود، سوبین مو بلوندی که حتی فامیلش رو هم نمی‌دونست‌.


به لبخند درخشنده‌ی پسر کوچیک تر نگاه کرد. چقدر اون لبخند زنده‌تر از لبخند‌هایی بود که هاران بهش می‌زد. یک لحظه در دل آرزو کرد که کاش صاحب اون لبخند بود.


صدای پسر رو شنید که با ذوق و شوق می‌گه «تهیونا.» و دلش می‌خواست که جای تهیون باشه. اما متنفر بود از اینکه کسی دوباره «یونجونا» یا «جون» صداش کنه.


سیگارش رو، روی زمین انداخت و با پنجه‌ی کفشش، اون رو خاموش کرد. آروم پشت سر سوبین قدم زد و حواسش بود که تهیون، اون رو نبینه.


خیلی آروم و بی‌صدا، پشت یکی از ستون‌ها ایستاد تا ببینه کلاسش طبقه‌ی چندمه. با وارد شدن سوبین به طبقه‌ی دوم، از ستون فاصله گرفت و بعداز اینکه مطمئن شد پسر رفته سر کلاسش، از محوطه‌ی ساختمان هنر خارج شد.


توی این یک هفته اولین بار نبود که توی کل دانشگاه، دنبال سوبین می‌گشت. به‌سمت دفتر منشی گروه روانشناسی رفت تا چیزی از سوبین گیر بیاره.


بعداز چند تقه‌ای که به در زد، صدای خانم کیم رو شنید که گفت:«بیا داخل.»


در رو پشت سرش بست و سعی کرد لبخند روی لب‌هاش رو حفظ کنه. جلوی میز تحریر مشکی رنگ ایستاد و به برگه‌های روی میز نگاه کرد، و بعد نگاهش رو به چشمای زن داد.


+چیزی نیاز داری یونجون؟

-خب، می‌خواستم یه چندتا از دانشجوهای رشته هنر رو بهم معرفی کنید...

+دنبال آدم خاصی هستی؟

-برای پروژه‌ی جامعه‌شناسی، دنبال یه شخص می‌گردم که مهارت زیادی داشته باشه و حرف‌های مبهم رو متوجه بشه.


زن لبخند زد و سر تکون داد. به‌سمت دراور چوبی نزدیک میزش خیز برداشت و پرونده‌ی دانشجوهای ساختمان هنر رو برداشت. صفحه هارو یکی یکی ورق زد و چهار پنج تا برگه ازش بیرون کشید.


برگه‌هارو به‌سمت یونجون گرفت و بعد گفت:«اینا بیشترشون ترم دومی‌ان، فقط یه ترم اولی و یه ترم سومی داخلش هست، هر کدوم رو خواستی انتخاب کن. این‌ها بهترین گزینه ها برای پروژه‌ی دانشجوی ممتاز ماست.»


جمله‌ی آخرش رو با یه لبخند پررنگ گفت. پسر برگه‌ هارو گرفت و بعداز اینکه یه لبخند زورکی به نشونه‌ی تشکر زد، از اتاق بیرون رفت.



....



صدای زنگ گوشی از خواب بیدارش کرد. باورش نمی‌شد همین که رسیده بود خونه، بدون اینکه لباس هاش رو عوض کنه، خوابیده بود تا عصر.


گوشیش رو از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاه کنه کیه، جواب داد. و صدای عصبانی بومگیو توی گوش‌های خسته‌اش پیچید.


+هی عوضی چرا جواب پیام‌هام رو نمی‌دی، ها؟

-بوم محض رضای خدا... خودت دیگه دیدی امروز چقدر سرمون شلوغ بود.

+خیلی خب حالا. سوبین، همون بلوندیه که اون روز گفتی.


چشم‌هاش گشاد شد. سریع سر جاش نشست و درحالی که دستی توی موهای نامرتبش می‌کشید، پرسید:«خب؟»


+گفته بودم با تهیون و کای می‌خوایم بریم بار؟

-حرفتو بزن.

+سوبین هم میاد، به تهیون گفته وقتش خالیه پس خوشحال میشه اتاق شخصی کانگ رو توی بار رستوران پدرش ببینه.


بومگیو با حرص گفت و کاملا مشخص بود کمی حساس شده. یونجون نیشخندی زد و سرش رو تکون داد. ناگهان، چشمش به کیفش افتاد و یاد برگه‌هایی افتاد که صبح از منشی کیم گرفته بود


-خیلی خب، شماها برید منم میام.

+می‌بینمت.

-خداحافظ.


گوشی رو سریع قطع کرد و به‌سمت کیفش خیز برداشت. برگه هارو در آورد و از اتاق بیرون رفت تا به‌سمت اتاق کارش بره.


خودش رو، روی صندلی چرمی پرت کرد و درحالی که لپ‌تاپش رو روشن می‌کرد، شروع کرد به نگاه کردن برگه‌ها.


دنبال ترم اولی گشت. کم‌کم داشت ناامید می‌شد، اما از شانس خوبش عکس سوبین رو بالای برگه‌ی آخر دید. نیشخندی زد و سرش رو از به نشونه‌ی تأیید تکون داد.


-گیرت میارم، چوی سوبین...


با نگاه به اسم و فامیل شخص گفت و بعد شروع کرد به خوندن محتویات صفحه. یه فایل توی لپ‌تاپ باز کرد و ریز به ریز جزئیات رو داخلش وارد کرد. از سن بگیر تا قد و وزن و اسم استاد‌هایی که براش تدریس می‌کردن.


تک‌تک رشته‌هایی که داخلشون فعالیت داشته رو وارد کرد و بعد، رفت سراغ صفحه‌های اجتماعیش. سعی کرد با سیو کردن شماره همراه سوبین، بتونه اکانت‌هاش رو توی برنامه‌های مختلف پیدا کنه.


اما نتونست اکانت اینستاگرامش رو پیدا کنه و این ناامیدش می‌کرد. بعداز نیم ساعت، لپ‌تاپ رو بست و بلند شد. برگه‌هارو توی کشو گذاشت و دوباره به‌سمت اتاقش رفت.


بعداز یک دوش کوتاه، موهاش رو خشک کرد و استایل تمام مشکی‌ای زد. گوشی و سویچ ماشینش رو برداشت و به‌سمت در خونه رفت.


توی کل مدتی که به‌سمت بار رستوران کانگ حرکت می‌کرد، به این فکر می‌کرد که سوبین واقعا از نزدیک چطوریه؟ آیا واقعا شبیه هارانه؟ یا فقط از دور اینطور بنظر میرسه؟


شایدم سوبین کسی بود که هزار برابر بهتر از هاران بود و قرار بود بدجوری از آشنایی با یونجون پشیمون بشه؟ شاید یونجون، سوبین رو خیلی بدتر ناامید می‌کرد و روی زمین میزد.


با این افکار، فرمون رو توی دست‌هاش و پاش رو، روی پدال گاز فشار داد. می‌خواست هرچی زودتر به بار برسه تا سوبین رو ببینه و اون رو با دستای خودش خفه کنه.


ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد. نفس عمیقی کشید و با باز کردن در داشبورد، قوطی قرص آرامبخش رو بیرون آورد و یکیش رو بدون آب بالا انداخت.


نگاهی به ساعتش کرد و بعد پیاده شد. در‌ های ماشین رو قفل کرد و به‌سمت آسانسور رفت. ظاهرش مثل همیشه آروم بود. اما هیچکس از طوفان درونش با خبر نبود.


با باز شدن در آسانسور، وارد راه روی مجلل و خلوت بار رستوران شد. به‌سمت آخرین اتاق قدم برمی‌داشت. می‌تونست صدای آهنگ گوش‌خراش طبقه‌ی پایین رو بشنوه.


وارد اتاق شد و صدای پاش به تنهایی، زنگی بود برای اعلام حضورش. نگاه گذرایی به شیشه‌ی بزرگ اتاق کرد که استیج رقص طبقه‌ی پایین رو نشون می‌داد.


+بالاخره افتخار دادید آقای چوی.


بومگیو با طعنه گفت و لبخندی زد. یونجون در جواب چپ نگاهی بهش کرد و خواست دهن باز کنه تا پسر کوچیک‌تر رو زیر رگبار کلماتش بگیره، اما تهیون قبلش شروع کرد.


-گیو، یونجون امروز خیلی خسته شد، بهش حق بده.

+خدای من، تهیون داره طرف یونجون رو می‌گیره؟ چه اتفاقی داره میوفته؟


کای با تعجب گفت و تیکه گوشت سرخ شده‌ای رو توی دهنش گذاشت. یونجون رو‌به‌روی سوبین نشست و با چشم‌های تیره‌اش، به پسر خیره شد. سری کج کرد و به تهیون نگاه کرد.


-ایشون چوی سوبینه، همکلاسی و دوست صمیمیم.

+اوه، همون بلوندی محبوب دانشگاه، اره؟


سوبین لبخند خفیفی زد و سرش رو کمی پایین انداخت.

کای وسط پرید و لب زد:«خب، سوبین ترم اوله، ولی انگار نصف دانشگاه می‌شناسنش.»


-اره، چون مهربون و خوش رفتاره، نه مثل بعضیا که بخواد پاچه‌ی همه رو بگیره.


تهیون گفت و باعث شد خنده‌ی بومگیو به سقف اتاق برسه. عاشق این بود که هرچقدر هم خودش در برابر یونجون سکوت می‌کرد، تهیون کاملا بلد بود چطوری جواب یه آدم به شدت مغرور رو بده.


یونجون پوزخندی زد و شات پر شده از الکل جلوش رو، برداشت و سر کشید. نگاهش یک لحظه به خنده‌ی ریز سوبین و چال گونه‌اش افتاد. شات رو، روی میز کوبید و سرش رو پایین انداخت تا کسی اخم روی صورتش رو نبینه.


برای لحظه‌ای کل افراد میز بهش خیره شدن. سوبین کمی خودش رو جمع و جور کرد و به‌سمت مرد خم شد و پرسید:«از خنده هامون اذیت شدی، یونجون هیونگ؟»


آب گلوش رو قورت داد. سرش رو بالا آورد و به چشمای درشت سوبین نگاه کرد. لبش رو گزید و سرش رو به چپ و راست تکون داد.


-نه مشکلی نیست، یک لحظه سرم تیر کشید فقط... همین.


صاف سرجاش نشست. «یونجون هیونگ» این چیزی نبود که همه بگن. حتی بومگیو و تهیون هم بهش نمی‌گفتن هیونگ. هیچکس تاحالا براش اینقدر ارزش و احترام قائل نشده بود که بخواد هیونگ صداش کنه. حتی... هاران.


هاران همیشه داد می‌زد. همیشه در برابر آسیب‌هایی که یونجون بهش می‌زد دعوا راه می‌انداخت و ساکت نمی‌موند.


با کوچیک ترین وسواسی که یونجون نشون می‌داد سریع پرخاش می‌کرد و هرچی از دهنش در می‌اومد بار پسر می‌کرد و بعد هم با گریه ازش معذرت خواهی می‌کرد.


بومگیو خواست کمی جو سنگین فضا رو از بین ببره، پس پرسید:«یونجون، تو الان دانشجوی روانشناسی‌ای، حتما خیلی راحت می‌تونی از روی ظاهر، آدم‌هارو تحلیل کنی، نه؟»


-تحلیل آدما فقط وقتی لازمه که بخوان بخشی از زندگیت بشن، در غیر اون صورت هیچکس و هیچ چیز مهم نیست.


با حس کردن نگاه خیره‌ی سوبین روی خودش، سرش رو به‌سمت پسر برگردوند و درحالی که یخ‌های توی لیوانش رو هم می‌زد، پرسید:«غیر از هنر چیز دیگه‌ای هم می‌خونی؟»


+قبلاً، ولی الان فقط هنر می‌خونم.

-چرا؟

+چون خوندن ذهن آدما آزار دهنده است.

-ولی تو خوشت میاد اذیت بشی... اینطور نیست؟


سوبین نیشخندی زد و شات الکلش رو سر کشید. نگاهش رو بین افرادی که دور میز بودن چرخوند و سر تکون داد:


+بستگی داره. این، اون چیزی نیست که من ازش خوشم بیاد.

-پس از چیزای غیر منتظره خوشت میاد.

+درسته.


کای و بومگیو با پوزخند بهم نگاه می‌کردن و گاهی هم بخاطر مکالمه‌ی بین یونجون و سوبین، خنده های ریزی می‌کردن. اما این وسط تهیون بود که مثل همیشه، احساس خطر می‌کرد.


از نظر تهیون، یونجون کسی بود که از افراد اطرافش، اگر طرف کسی رو نداشته باشه که براش تصمیم بگیره، خودش باید اون رو کنترل کنه. تاحالا بارها سر این موضوع باهم بحثشون شده بود.


اما سوبین چی؟ سوبین فقط دوستش بود. دوست پسرش نبود که بخواد براش تصمیماتی بگیره یا بهش بگه نزدیک این آدم نشو. سوبین درست مثل تهیون یه آدم بالغ بود و قطعا می‌دونست چیکار کنه. و ظاهراً از یونجون هم خوشش اومده بود.


بعداز اینکه کای سگ مست شده بود، یونجون مجبور شد اون رو ببره خونه. بومگیو هم به کمک تهیون توی ماشین خوابیده بود و این الان سوبین بود که داشت به‌سمت آژانس می‌رفت تا سوار بشه.


قبل از اینکه دستش به دستگیره‌ی در برسه، دستش توسط تهیون کشیده شد. سرش رو با تعجب سمت پسر چرخوند و چشم هاش با حالتی سوالی، سر تا پای تهیون رو برانداز کرد.


-حالت خوبه؟ اون پسره یونجون که باعث نشد اذیت بشی، نه؟


سوبین لبخندی زد و سر تکون داد:«خوبم تهیونا، البته خیلی هم جذبش شدم. واقعا آدم جالبیه.»


-چیه اون عوضی مریض ذهن برات جالبه؟ مراقب خودت باش سوبین، اینکه با پیوستن یک نفر جدید به جمع، اینقدر سریع خودش رو رسونده، یعنی یه فکرایی تو سرشه.


سوبین ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد. سرش رو دوباره به نشونه‌ی تأیید تکون داد و گفت:«خیلی خب، حواسم به خودم هست. نیازی به نگرانی نیست تهیون. برو، حتما بومگیو خیلی خسته‌اس، شبت بخیر.»


به پسر اجازه‌ی خداحافظی نداد و توی ماشین نشست. کل راه مشغول خوردن پوست لباش و کندن پوست کنار انگشت‌هاش بود. یه تله‌ی جدید نصیبش شده بود و ظاهراً دلش می‌خواست با پای خودش بیوفته تو تله.


از اینکه اینقدر از آسیب دیدن لذت می‌برد، ناراحت نبود. شاید هم بود، اما اگر قرار بود تا ابد توی این دنیا درد بکشه و آسیب ببینه، دلش می‌خواست که از این دردها لذت ببره.


ترس و تنفر از آدمای سمی، جاش رو به لذت و نیاز تغییر داد و یه سوبین جدید ساخت. سوبینی که اجتماعی تر از همیشه بود و محبوب همه بود. سوبینی که شاید دنبال یکی می‌گشت، تا با عشق بهش آسیب بزنه.


و شاید یونجون همون کسی بود که، عشق ورزیدنش به آدما بیشتر آسیب میزد تا اینکه بخواد درمان کنه یا نجات بده.

Report Page