My captain

My captain

@dystopiaism

Gavi x Pedri - Raha

-

پسر بزرگ‌تر آهی کشید و وسایلش رو زمین گذاشت. پوستش سرخ شده و قطرات عرق تمام بدنش رو پوشونده بودن، موهاش برق می‌زدن و تنها چیزی که نیاز داشت یک دوش آرامش‌بخش و استراحت تا شب بود. امّا چیزی که توجّه پدری رو جلب می‌کرد و نمی‌تونست ازش چشم برداره، پسر یک دنده‌ای بود که تنهایی، زیر تیغ آفتاب همچنان به تمرین ادامه می‌داد. آهی کشید، آخه مگه کسی هم بود که بتونه پابلو گاویرا رو قانع کنه؟ اصلاً مگه حرف داخل کلّه‌ی این انسان فرو می‌رفت؟!


«پس کِی می‌خوای تمومش کنی؟ الان بیهوش می‌شی، احمق!»


پابلو خندید و سرعت دویدنش رو بیشتر کرد.


«تا وقتی که از خستگی بیهوش بشم!»


پدری سرش رو به نشانه‌ی تأسف تکان داد.


«از الان بگم، من حوصله ندارم روی دوشم حملت کنم!»


" دو روز بعد، شب بازی. "


هانسی فلیک متوجّه خستگی پدری بود. هر چقدر هم که کّل تیم رو بر پایه‌ی اون می‌چید، باید حواسش می‌بود که الماس درخشانشون رو بیش از حد تحت فشار نذاره. درسته که پدری همیشه اصرار داشت تا بیشتر بازی کنه و حتّی میل نداشت یک لحظه زمین رو ترک کنه، امّا در آخر باید به دستورات مربّی گوش می‌داد.

وقتی دید کسی که قراره به جاش وارد زمین بشه، پابلوئه، چشمانش برق زدن. دلش برای دیدن بازی اون پسر به شدّت تنگ شده بود، و مطمئن بود دوست پسرش هم به همون اندازه دلتنگ دویدن روی این چمنه.

امّا هیچکس انتظار نداشت بازوبند کاپیتانی روی دست پابلو گاوی جا خشک کنه، خود گاوی هم انتظارش رو نداشت. پدری لبخند بزرگی زد و دستش رو روی گونه‌ی پابلو کشید، شاید اگه هزاران دوربین در حال شکار کردنشون نبودن، کارای دیگه‌ای هم انجام می‌داد.


«پدری، این...»


«آخر شب جبران می‌کنی. بهت ایمان دارم، مثل همیشه.»

Report Page