My boy
Yuri"پسرم، گرسنهای؟ نه، عزیزم؟"
صدای مردی به گوش میرسید که با لحنی ملتمسانه و لحن ملایم سعی در جلب توجه پسر داشت. "پسر کوچولو، چرا جوابمو نمیدی؟ عشقم؟ خاتانگ، لطفاً در رو باز کن پسرم... پسرم!"
صدای مرد در راهرو پیچید و هر لحظه عصبیتر میشد. با یک قدم به عقب و فریادی خشمگین، مرد تمام وزنش را روی شانهی چپش انداخت و آن را به در چوبی فرسوده کوبید. صدای شکستن چوب، در سکوت خانه پیچید و لولاها از جای خود کنده شدند. در با ضربهای محکم به دیوار خورد و مرد وارد اتاق شد. فضای اتاق کوچک و دلگیر بود، بوی کهنگی و نم در هوا موج میزد و نور کم از پنجرهی کوچکی به داخل میتابید. تنها یک تخت آهنی با تشکی کهنه و پتویی چرک و یک میز چوبی قدیمی با صندلی شکسته در گوشهای از اتاق بود.
"خاتانگ!" فریاد زد، اما اتاق خالی بود.
مرد به سمت تخت رفت. پتو را کنار زد و دستش را روی جای خالی پسر کشید. لحظهای بعد، چشمانش از خشم و غافلگیری گرد شد. صدای باز شدن در ورودی خانه، او را از جا پراند. پسر کوچکش در را باز کرده بود و حالا با پاهای برهنه با سرعت سمت کوچه میدوید.
مرد با قدمهای بلند به دنبالش دوید و فریاد زد: "وایستا! خاتانگ، وایستا!"
پاهای کوچک پسر که هیچ کفشی نداشتند، روی آسفالت سرد و زبر کشیده میشدند. نفسش به شمار افتاده بود و از خستگی و گرسنگی توانی برای فرار کردن نداشت، اما با هر قدم، ترس از برگشتن به آن خانه، او را به جلو هل میداد. از پیچ و خم کوچههای تنگ و باریک شهر عبور میکرد و به اطراف نگاهی انداخت تا راهی برای پنهان شدن پیدا کند. قبلاً هم فرار کرده بود و میدانست خانههای متروکهی شهر، امنترین پناهگاه او هستند. هرچه باشد، ماندن در خیابان و سرمای شب، بسیار بهتر از ماندن کنار آن مرد بیمار و روانی بود که لحظهای از او چشم برنمیداشت.
نمیدانست این بار چندم است که مرد، در اتاقش را میشکند و با نیروی تمام، وارد حریم خصوصیاش میشود. انگار این بازی موش و گربه، هیجان خاصی برایش داشت و هر بار با لذتی بیمارگونه، آن را تکرار میکرد.
خاتانگ پابرهنه، وارد کوچهای شد که نورهای نئونی ضعیفی از آن به بیرون کوچه میتابید. کنار در کلابی که صدای موسیقی بلند و خندهی جوانها از آن به گوش میرسید، نشست. مرد نگهبان با جثهی درشت و چهرهی خستهاش، نگاهی به قامت نحیف پسر و لباسهای ژولیدهش انداخت، پکی عمیق به سیگارش زد و دودش را با بیتفاوتی بیرون داد. "چرا اینجا نشستی پسر جون؟"
خاتانگ لب پایینش را به دندان گرفت و با صدایی آرام که به سختی شنیده میشد، جواب داد: "اینجا... اینجا کنار شما گرمه آقا."
مرد نگهبان اخمی کرد که خطوط پیشانیاش عمیقتر شد. دستش را زیر بازوی پسر برد و او را به سختی از روی زمین بلند کرد. "اجازه نداری اینجا بمونی، خیابونی! از اینجا برو زودتر!" نگهبان، دستش را بالا برد تا پسر را هل دهد، اما صدایی ناگهان، او را متوقف کرد.
"هی، هی آقا، هی!"
صدایی محکم، توجه نگهبان را جلب کرد. پشت سر خاتانگ، جوانی بلندقد و چهارشانه ایستاده بود. با موهای مشکی آشفته و نگاهی سرکش که از زیر کلاهش پیدا بود.
"چیه پسر جون؟" نگهبان با لحنی تهدیدآمیز پرسید.
پسر جوان، خاتانگ را به پشت خود هل داد و چند قدم به نگهبان نزدیک شد. "کی بهت اجازه داده با بقیه همچین رفتاری داشته باشی، ها؟ کی بهت همچین حقی رو داده انقدر بیشرم باشی؟"
مرد نگهبان خندهی تمسخرآمیزی کرد و با کف دستش، پسر را به آرامی به عقب هل داد. "سر و کلهتون از کدوم کوچه خیابون پیدا میشه؟"
خاتانگ کمی جلوتر آمد و شانه پسر را گرفت، او را به عقب کشید و با نگرانی گفت: "اشکالی نداره، پی."
پسر دست نگهبان را از روی سینهاش کنار زد و به سمت خروجی کوچه قدم برداشت. خاتانگ با قدمهای کوچک و بیرمق، پشت سر پسر راه افتاد.
پسر لحظهای ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت. "کجا میآی؟"
خاتانگ نگاهی به خودش کرد، به پاهای برهنهاش، به لباسهای کثیفش، و سرش را به دو طرف تکان داد. انگار که جایی برای رفتن نداشت. پسر دوباره به قدم زدن ادامه داد و به سر کوچه که رسید، کلاه کاسکتش را از روی موتور اسپورت مشکی رنگش برداشت. نگاهی به خاتانگ انداخت که با ترس به اطراف نگاه میکرد، انگار انتظار داشت هر لحظه کسی از پشت یکی از دیوارها بیرون بپرد.
"جایی میری؟ برسونمت کوچولو؟"
خاتانگ با بیاعتمادی به پسر نگاه کرد، اما لبخندی ضعیف و غمگین بر لبانش نشست. "من جایی نمیرم اقا، ممنون..."
"خاتانگ!"
صدایی بلند، گوشخراش و آشنا، خاتانگ را صدا زد. خاتانگ از جا پرید و با ترس، به سرعت به سمت پسر جوان قدم برداشت و پشت او پنهان شد. پسر جوان نگاهی به روبرو کرد و مردی قد بلند و لاغر را دید که با عجله به سمتشان میآمد.
مرد که با قدمهای سریع و بیتابانه به آنها نزدیک میشد، نزدیکتر که رسید، لبخند بزرگی بر لبانش نقش بست؛ لبخندی که بیشتر شبیه به ماسک بود. با لطافتی خاص و ساختگی، خاتانگ را مخاطب قرار داد: "اوه خاتانگ، کل روز دنبالت بودم پسرم..."
پسر جوان متعجب، مچ دست خاتانگ را گرفت و او را از مرد دور کرد. "ببخشید شما؟"
مرد نفس عمیقی کشید، خندهای مصنوعی کرد و گفت: "خاتانگ، بگو من باباتم." با گفتن این حرف، شانهی پسر جوان را گرفت و او را با فشاری نسبتاً محکم به سمت خودش کشید. خاتانگ با حالت چهرهاش به پسر جوان فهماند که اینطور نیست و آن مرد، پدرش نیست. چشمانش پر از ترس و التماس بود.
پسر جوان که هنوز مچ دست خاتانگ را رها نکرده بود، او را عقب کشید و با لبخندی کنایهآمیز به مرد روبرویش خیره شد. "فکر نکنم شما پدرش باشید ."
مرد سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند، اما رگ پیشانیاش برجسته شده بود. دوباره دست دراز کرد تا خاتانگ را به سمت خودش بکشد.
"نکنه باباش تویی ؟ ولش کن پسر جون !"
پسر جوان تکخندهی بلندی کرد، مرد را با دستهایش محکم به عقب هل داد و خاتانگ را دوباره به سمت خودش کشید و رو به مرد کرد: "فکر نمیکنم این به شما مربوط باشه آقا."
مرد که دیگر خونسردی خود را از دست داده بود، فریادی کشید و چاقویی براق و کوچک را از داخل جیبش بیرون کشید و ضامنش را با صدای خشکی باز کرد.
"بشین روی موتور، دردسر کوچولو!" پسر جوان با جدیت گفت.
خاتانگ با عجله سوار موتور شد و کلاه کاسکت را توی دستش گرفت. مرد با چاقو به سمت پسر جوان حمله کرد. پسر جوان کلاه را از دست خاتانگ قاپید و ضربهای محکم به سر مرد زد که او را گیج کرد و به عقب هل داد. سپس به سمت موتورش رفت و سوارش شد. باران نمنم شروع به باریدن کرد و پسر جوان، سرعتش را برای فرار از آنجا بیشتر کرد.
مرد با گیجی و خشم از جایش برخاست و فریاد بلندی کشید که سکوت شب را شکست "فاک بهش!" سپس با قدمهای سنگین و خشمگین به سمت خانهاش راه افتاد. میخواست با سرووضعی بهتر، به دنبال شکارش برود؛ شکاری که میدانست به این راحتی تسلیم نخواهد شد.
"اون کی بود خاتانگ؟"
خاتانگ روی ترک موتور پسر نشسته بود و از سرعت زیاد، باد سردی به صورتش میخورد که تمام وجودش را به لرزه درآورده بود. سرمای آزاردهندهای که حسش برایش آشنا بود. با لرزش لبانش نامحسوس پاسخ داد: "اون دیوونهاس."
پسر از شنیدن این جواب مبهم، بیخیال شد و به سمت خانهاش راند. درِ خانه که نمایان شد، از خاتانگ خواست پیاده شود و موتور را داخل حیاط کوچک و دنج خانهاش پارک کرد.
"بیا تو پسر کوچولو."
خاتانگ با احتیاط وارد حیاط شد و پسر در را پشت سرش بست. خاتانگ به پسر نگاه کرد و با صدایی که هنوز لرزش داشت، گفت: "خودتو بهم معرفی نکردی پی."
مرد بلند قد خندهای دلنشین کرد و با برداشتن یک جفت دمپایی کنار پلهها، به سمت خاتانگ رفت. "بپوش، پاهاتم بشور. شیر آب اونجاست." او به گوشهای از حیاط که باغچهای کوچک با چند گلدان داشت، اشاره کرد. خاتانگ به سمتش رفت و شلنگ را در دست گرفت، اما قبل از شستن پاهایش، منتظر به فرست خیره شد.
"اسمم فرست و بیست و هشت سالمه، نونگ."
شلنگ از دست خاتانگ افتاد و نگاهی متعجب به پسر بزرگتر انداخت. "اوه، بیست و هشت سالته؟ بهت نمیخوره پی."
فرست خندهای از ته دل کرد و به سمت پلهها رفت. "انقدر شیرینزبونی نکن، بیا بالا وگرنه سرما میخوری."
خاتانگ بعد شستن پاهایش ، قدمهایش را به سمت پلهها برداشت و با قدمهای کوتاه و محتاطانه، یکییکی پلهها را بالا رفت. وقتی وارد خانه شدند، فرست با روشن کردن برق، فضای گرم و دلنشین خانه را روشن کرد.
"خوش اومدی نونگ. امشب میتونی اینجا بمونی تا فردا."
خاتانگ به اطراف نگاهی انداخت، به مبلمان ساده و تمیز، به کتابهای روی میز و گرمای مطبوع خانه. با خودش فکر کرد که امشب را میتواند در جایی امن و گرم بگذراند. دلش نمیخواست به فردا یا شبهای بعدی فکر کند... فقط میخواست برای یک شب هم که شده، از آن کابوس فرار کند.
"چرا کمکم کردی؟"
خاتانگ بعد از مدتها با صدایی معمولی و بدون لرزش حرف میزد. در این مدت، او به شدت گوشهگیر و کمحرف شده بود.
فرست سوپی را که در یخچال داشت، بیرون آورد و شروع به گرم کردنش کرد. "چون واقعاً حس کردم به کمک نیاز داری..."
خاتانگ لبخندی کمرنگ زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد. "نگفتی اون کیه."
خاتانگ به سمت آشپزخانه رفت، سرش را کج کرد و به فرست خیره شد. نگاهش پر از حرفهای ناگفته بود.
"بیست سالمه... دانشجوی هنرهای زیبا هستم، یعنی بودم." مکثی کرد و ادامه داد: "پدر و مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم و در واقع اون مرد عمو کوچیکه منه."
فرست دست از هم زدن سوپ کشید و با نگاهی دلسوزانه به سمت خاتانگ برگشت. "بیست سالته؟ چرا هنوز باهاش زندگی میکنی؟"
خاتانگ جلو رفت و شعلهی گاز را کم کرد تا سوپ ته نگیرد. "چون سنم کم بود، اموال پدرم رو خیلی راحت بالا کشید... هیچی از خودم ندارم."
فرست کاسهای از سوپ را پر کرد و روی میز گذاشت. خاتانگ بعد از نشستن روی صندلی، به چشمان فرست نگاه کرد و ادامه داد:
"اون مرد یه استاکر لعنتیه... هرجا که برم هست، هر نفسی که میکشم، اون کنارمه... ممنون که کمکم کردی. امیدوارم بتونم واست جبرانش کنم."
"خاتانگ!"
صدایی آشنا، گوشخراش و تهدیدآمیز از پشت در، توجه هر دو نفر را به خود جلب کرد. قلب خاتانگ در سینه فرو ریخت و نفس هایش سنگین شد
"در رو باز کن لطفاً... خاتانگ، در رو باز کن!"
صدای مرد از پشت در شنیده میشد و به آرامی به در میکوبید، انگار که یک بازی جدید را آغاز کرده است.
"میشه از دست من فرار نکنی خاتانگم؟ من عاشقتم. برگرد بغل بابایی خاتانگ، هوم؟"
فرست گوشیاش را برداشت و با آرامش شروع به گرفتن شمارهی پلیس کرد. مرد همچنان داشت به در میکوبید و صدایش هر لحظه بلندتر میشد.
"میدونم ترسیدی پسرم... میتونم کمکت کنم. کافیه در رو باز کنی!"
خاتانگ با استرس، چاقویی از داخل کشوی آشپزخانه بیرون کشید و محکم در دستش گرفت. فرست او را به آرامی روی صندلی نشاند. "نگران نباش، الان به پلیس زنگ میزنم."
فرست گوشی را کنار گوشش نگه داشت و منتظر پاسخ بود. "سلام، کمکی از ما برمیاد؟"
فرست با خونسردی و لحنی جدی پاسخ داد: "لطفاً به آدرسی که میگم بیاید. یه فرد سایکو و دیوونه پشت در خونم داره داد و فریاد میکنه و میخواد بیاد داخل."
مرد ضربهای محکم به در زد که لرزشی در خانه ایجاد کرد. خاتانگ از جایش پرید و استرس تمام وجودش را گرفت. فرست همچنان در حال دادن اطلاعات به پلیس بود و مرد از پشت در با صدایی که حالا ترکیبی از التماس و خشم بود، صحبت میکرد.
"من میتونم از دست اون پسر لعنتی نجاتت بدم، کافیه در رو باز کنی عشقم... در رو باز کن خاتانگ. "
لحظهای بعد صدای مرد بالاتر رفت و فریاد کشید.
"پیش اون لعنتی نمون، بیا این در رو باز کن!"
مرد چاقویی را که در دست داشت، به در میکوبید و صدایش را بالاتر میبرد: "خاتانگ! مجبورم نکن در رو بشکنم و بیام تو!"
مرد کلافه، با تمام قدرت لگدی به در زد و فریاد کشید:
"تا سه میشمارم."
خاتانگ با وحشت به فرست نگاه کرد که تلاش میکرد آرامش خود را حفظ کند. "متاسفم پی... نمیخواستم برات دردسر باشم."
فرست دستی روی شانهی خاتانگ گذاشت.
"یک..."
صدای مرد گوش هر دویشان را کر کرده بود. "اشکالی نداره... خودم خواستم کمکت کنم."
"دو..."
فرست سعی کرد خاتانگ را آرام کند و به او اطمینان بدهد که کنارش است. "پلیسها یه کم دیگه میرسن... نگران نباش."
"سه... لعنتی!"
مرد این بار با لگد دیگری که به در زد در از لولاهایش جدا شد و با صدایی مهیب به داخل شکست. فرست چاقو را که در دست مرد دید، چاقوی در دست خاتانگ را از او گرفت و به سمت مرد رفت.
فرست با خونسردی چاقو را کنار خود نگه داشت و با نگاهی ثابت به مرد گفت: "از خونهم برو بیرون!"
مرد سرش را کج کرد و خندهای ترسناک سر داد. صدایش بم و موذیانه بود: "من با خاتانگ میرم، ولی میخوام بدونم یه شبه اون بچه چی تو وجودت روشن کرده که اینجوری براش جلز و ولز میکنی؟ خیلی خواستنیه نه؟"
فرست با عصبانیت نفس عمیقی کشید. خاتانگ از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت مرد رفت. او میدانست که مرد ممکن است آزارش دهد، اما هرگز او را نمیکشت. با قدمهای آهسته جلو رفت و فرست تلاش کرد او را به عقب بکشد. "بمون، کجا میری؟"
خاتانگ دست فرست را پس زد و مقابل مرد ایستاد. صورتش را به صورت او نزدیک کرد و با صدایی آرام و لرزان زمزمه کرد: "نیک؟ چرا برنمیگردیم خونه؟ تو بردی، بهتر نیست برگردیم؟"
چشمان مرد از صدای آرام و گرم پسرک خمار شد. او به چشمان خاتانگ خیره شد. خاتانگ لبخندی معصومانه به مرد زد و برای لحظهای کوتاه، صورتش را لمس کرد. هیچ گرمایی حس نمیکرد. آن مرد دیوانه هم مثل خودش سرد بود.
مرد لبخند زد و دوباره چشمان وحشیاش را به رخ پسر کشید، سپس او را با تمام قدرت به سمت دیوار پرتاب کرد. خاتانگ با درد شدیدی به شانهاش روی زمین افتاد و نالهای بلند از گلویش خارج شد.
مرد چاقو را محکمتر در دستهایش گرفت و به سمت فرست قدم برداشت. خاتانگ تلاش کرد از جایش بلند شود تا جلوی او را بگیرد. فرست با ترس، چاقو را جلو آورد و به چشمان کاسه از خون مرد خیره شد. مرد با تمام توانش شانهی فرست را گرفت و چاقو را در شکمش فرو کرد. خاتانگ با شتاب مرد را به عقب کشید و روی زمین انداخت.
"حرومزاده!"
خاتانگ با گریهای که با خشم در هم آمیخته بود، مرد را مخاطب قرار داد و فرست را در آغوش کشید. "متاسفم پی... متاسفم..." اشکهایش سرازیر شد و دیوانهوار گریه میکرد. قرار نبود مردی که هیچ ربطی به زندگیاش نداشت، اینگونه قربانی او شود.
"پی، لطفا .. بمون."
نیک با خندهای تهوعآور از جایش بلند شد و چاقوی خونینش را از روی زمین برداشت و به سمت پسر رفت.
"خاتانگ من!"
پسر را از موهایش گرفت و روی زمین کشید. خاتانگ از فرط خستگی و درد، بیتوان شده بود و فرست به خاطر خونریزی شدید، توان بلند شدن نداشت.
"آههه، لعنتی ولم کن!"
مرد خندید و موهای پسر را محکمتر از قبل کشید. دستهای خاتانگ روی مچ دستان نیک نشسته بود و آنها را چنگ میزد.
"خاتانگ عزیز من، تو مال منی، پسر عزیزم!"
خاتانگ فریادی کشید و لحظهای بعد، پلیسها وارد خانه شدند.
"ولش کنو چاقو رو هم بنداز زمین! دستات رو بذار روی سرت!"
نیک خندهای کنترل نشده کرد، خاتانگ را از موهایش بلند کرد و رو به پلیسها با چشمان درشت گفت: "پسرم رو ول کنم؟ من پسرم رو ول نمیکنم، افسر."
پلیس تفنگش را به سمت او گرفت و دوباره تکرار کرد: "همین حالا ولش کن، وگرنه شلیک میکنم!"
مرد بیاهمیت، سر پسر را به سمت خودش چرخاند و صورتش را به صورت خاتانگ نزدیک کرد و نفسهای داغش را در صورت پسر خالی کرد. خاتانگ که چانهاش میلرزید و اشک از صورتش سرازیر بود، آرام لب زد:
"تو یه حرومزادهای که من هیچوقت حتی دلم نخواسته ببینمش! تو یه پستفطرتی... یه حرومی." کلمهی آخر را با فکی به هم چفت شده آنقدر آرام گفت که مرد به خاطر نزدیکی زیادش، میتوانست لبخوانی کند.
به خاطر حرفهای پسر، نیک سریعاً از کوره در رفت و چاقو را به سمت پسر برد. در همان لحظه، پلیس تیری به شانهاش زد. نیک از درد، خاتانگ را رها کرد، چاقو را روی زمین انداخت و شانهاش را گرفت.
پلیسها به سمتش رفتند، نیک را روی زمین خواباندند و تلاش کردند به او دستبند بزنند. خاتانگ به سمت فرست رفت و رو به پلیسها کرد: "لطفا یه آمبولانس خبر کنید! کلی خون ازش رفته."
فرست دست پسر را در دستهایش گرفت و با صدایی گرفته لب زد: "نگران نباش... چیـ... چیزی نمیشه." سرفهای بین حرفش کرد و لبخندی به پسر زد. خاتانگ که همچنان اشکهای داغ مرواریدیاش از چشمان قهوهای خوشگلش سرازیر میشد، به پسر غر زد: "چطور میتونی تو این وضعیت لبخند بزنی؟ آه..."
لحظهای بینشان سکوت شد و فقط به هم خیره شده بودند. خاتانگ با شرم لبش را گزید و آرام گفت: "من بابت همهچیز متاسفم... متاسفم که دیدمت. من یه دردسر به تمام معنام پی... ببخشید که دردسر زندگیت شدم."
فرست به آن چشمان معصوم خیره شد که حالا از گریه پر از خون شده بودند و باید این همه غم و غصه را با خود حمل میکردند.
آن چشمها سزاوار این همه درد نبودند... این جسم، سزاوار این روح خسته نبود. بغض کوچکی روی گلوی فرست نشست و فقط به پسر خیره شد.
"آمبولانس رسید. الان میبریمش." افسری که برای صورتجلسه کنارشان مانده بود، همراه با آنها با آمبولانس به بیمارستان آمد. فرست از شدت خونریزی بیهوش شده بود و ضربان قلبش به شدت پایین آمده بود
*دو روز بعد*
خاتانگ دو روز بود با همان سر و وضع از بیمارستان بیرون نرفته بود و منتظر بود فرست به هوش بیاید.
"پسر جون."
خاتانگ که از خستگی زیر چشمانش گود افتاده و از شدت خواب، چشمانش خمار بود، به سمت پرستار برگشت و به او نگاه کرد.
"همراه فرست کاناپان هستی؟"
با شنیدن اسم پسر، چشمانش درشت شد و با عجله سرش را به نشانه تایید تکان داد و منتظر به زن خیره شد. "به هوش اومده. فکر کنم شما رو صدا میزد. بهتره برید پیشش."
خاتانگ با خوشحالی از پرستار، شمارهی اتاق را پرسید و پرستار با اشارهی دست، اتاق را به او نشان داد.
"ممنون خانم."
خاتانگ سریع به سمت اتاق رفت و وارد شد. از دور نگاهی به فرست کرد و لبخندی از روی آسودگی بر لبانش نشست. "چطوری پی؟ حالت خوبه؟"
فرست لبخندی زد و پلکی آرام زد تا حرف پسر را تایید کند. خاتانگ جلو رفت و کنار تخت ایستاد تا دستش را بگیرد. "میدونی برای تمام این اتفاقات متاسفم؟ من متاسفم که باعث شدم اینجوری آسیب ببینی... من..."
"هیشش، بسه."
فرست آرام گفت و با اخمی غلیظ به پسر نگاه کرد.
"از وقتی که همدیگه رو دیدیم، فقط داری عذرخواهی میکنی. بسه."
خاتانگ لبش را گزید و با بالا کشیدن بینیش، بغضی را که داشت قورت داد.
"من حالم خوبه. بهتره تو هم یه شکایت به خاطر کارهای اون مرد بکنی. اینجوری میتونی تو هم اموالت رو پس بگیری."
خاتانگ سرش را تکان داد و لبخند زد.
"حتما این کار رو میکنم. اول باید برگردم خونه مدارک هاش رو همیشه داخل خونه میذاره."
فرست سرش را تکان داد و دست پسر را در دستش فشرد .
"عالیه "
*دو سال بعد*
"اوه فرست، بمون اینجا ازت عکس بگیرم، مرد! اوهووو."
خاتانگ غر میزد و فرست بوسههای پشت سر هم روی صورتش میگذاشت.
"اوهو، مرد خوبه من هنوز قبول نکردم درخواستت رو. اینجوری خودتو لوس نکن برام."
فرست ابرویی بالا انداخت و چشمغرهای به پسر کوچولو رفت.
"کی میخوای قبول کنی پسر؟ من سنم شده سن بابابزرگت!"
خاتانگ خندید و با دوربینش شروع به عکس گرفتن از پارک روبروی خودش کرد.
"سنت اصلاً هم زیاد نیست، خیلی هم خوبه!"
از داخل دوربین، فردی را از دور دید و سریع سرش را از دوربین بیرون کشید. نگاهی به اطراف انداخت. فرست با دیدن قیافهی خاتانگ، نگاهی به اطراف کرد و از او پرسید: "چی شده عشقم؟"
خاتانگ با استرس شانهای بالا انداخت. "نمیدونم... احساس کردم کسی رو دیدم..."
فرست دوباره نگاهی به اطراف کرد و خاتانگ را در آغوش کشید و سرش را به سینهش فشار داد.
"چیزی نیست پسرم."
خاتانگ دستش را دور کمر فرست حلقه کرد و سرش را تکان داد.
"دوستت دارم... تو دلیل داشتن این زندگیای، فرست."
فرست میدانست شخصیت اصلی پسرکش شیطونتر و بازیگوشتر از این حرفهاست و این حالتش یعنی ترسیده... ترس از گذشته، گذشتهای که دلش نمیخواست هیچوقت دیگر برگردد.
"میدونی که نمیذارم دیگه حتی انگشتاش هم بهت بخوره، هوم؟ تو مال منی پسرم. اجازه نمیدم کسی دیگه آزارت بده... اجازه نمیدم با فکر زنده بودنو آزاد بودنش خودت رو آزار بدی... من همینجام، تا همیشه."
خاتانگ دستهایش را محکمتر دور فرست حلقه کرد و پشتش را نوازش کرد. فرست زمزمه ارامی کرد تا فقط پسر صدایش را بشوند "منم دوستت دارم، خاتانگ."
چند دقیقهای در آن حالت ایستاده بودند که صدای پیامک گوشی فرست، توجهشان را جلب کرد. فرست گوشیش را از داخل جیب کتش بیرون کشید و پیامک را روی صفحهی گوشی نگاه کرد.
"اما اون پسر منه کاناپان، حد خودتو بدون."
فرست گوشی را دوباره داخل جیبش گذاشت و دست خاتانگ را در دست گرفت و او را به جلو کشید. خم شد و بوسهای روی لبهای پسر گذاشت و مک عمیقی به لب بالاییش زد. کمی بعد جدا شد و به چشمان پسر نگاه کرد. "اون چشمان شکلاتیت... خواستنیتر از هرچیزیه، پسرم!"
خاتانگ آرام بینی فرست را کشید و او را خمتر از قبل کرد. "بریم بستنی شکلاتی بخوریم؟"
فرست صورتش را در هم کشید و خندید. "اوهو، هوا سرده پسر!"
خاتانگ شانهای بالا انداخت. "تو نخور، واس من بخر!"
فرست موهای پسر کوچک روبرویش را به هم ریخت و لبخند زد. "چشم ارباب تاناوات."
"من چهار تا اسکوپ میخورما!"
"چشم."
مردی که از دور شاهد زیبایی و تغییر پسر شده بود، حالا آتش داشتنش بیشتر در وجودش رخنه کرده بود. نیک، تنها سرپرست خاتانگ نبود، او آنچنان دلباختهی پسر شده بود که دیوانهوار او را طلب میکرد. برایش مهم نبود قلب پسر چه کسی را میخواهد. هوس و خودخواهی خودش بود که تمام وجودش را بلعیده بود... علاقهی دیوانهوارش به خاتانگ حالا از او یک مریض ساخته بود. به خودش قول داده بود تا زمان مرگش فقط یک نفر را طلب کند: خاتانگ... خاتانگ... خاتانگ!
اجازه نمیداد پسری که یکشبه پیدایش شده، او را اینگونه از خودش دور کند. خاتانگ مال او بود، چه بخواهد قبول کند و چه نکند..
صدای پیامک، توجهش را موقع پک زدن به سیگارش جلب کرد. گوشیش را از جیب شلوارش بیرون کشید و نگاهش کرد؛
"اون پسر منه. برام مهم نیست چه فکری تو سرت داری. برام اهمیتی نداره میخوای چیکار کنی... اون تا همیشه پسر من میمونه. "