My blue

My blue

𝖢𝖺𝗇𝖺 𝖣𝗂𝗒𝖺𝗇

-رنگ مورد علاقه‌ات چیه؟


نگاه سرد و بی‌روحش رو به پسر بزرگ‌تر داد. می‌دید که اون پرستار، چطور سعی می‌کرد باهاش ارتباط برقرار کنه. متوجه نمی‌شد چرا باید زبان اشاره یاد بگیره، اونم فقط برای اینکه همچین سوال های مسخره‌ای بپرسه.


چوی یونجون یجورایی باعث می‌شد، سوبین حس کنه که پارانوئید داره. نگاهش رو از پسر گرفت و به منظره‌ی سرسبز بیرون از پنجره داد.


+آبی.


بالاخره زبون باز کرد. لبخندی روی لب های یونجون نشست و دوباره دست هاش رو حرکت داد. سوبین خمی به ابرو‌هاش داد. از این پرستار عجیب و غریب چیزی متوجه نمی‌شد.


یونجون برعکس بقیه، ازش می‌خواست به زبون اشاره صحبت کنه. یجورایی می‌شد گفت، ناراحت شده؟ اما برای چی؟ اون که حتی صدای خودش رو نمی شنید. پس چرا می‌خواست صداش رو فقط یونجون بشنوه؟


پسر بزرگ تر لبخندش پهن شد و دستش رو، روی شونه‌ی سوبین گذاشت. کمی شونه‌ی پسر رو فشرد و دوباره دست‌هاش رو حرکت داد.


-صدات خیلی قشنگه، هرکسی لیاقت شنیدنش رو نداره.


سوبین آب گلوش رو قورت داد و سرش رو پایین انداخت. اما با تکونی که تخت خورد، از جا پرید. فکر کرد اون یونجون باشه، اما اینطور نبود.


سرش رو بالا آورد و مادرش رو دید که اشک می‌ریخت و دست‌هاش رو بی‌صدا توی هوا تکون می‌داد. زن روی زمین نشست و به سر و صورت خودش ضربه می‌زد.


یونجون سریع به‌سمت مادر سوبین رفت و دست‌هاش رو گرفت. اون رو از روی زمین بلند کرد و ازش خواست که تمومش کنه.


+لعنت بهت سوبین... کاش اول من رو می‌کشتی، تمومش کن پسره‌ی احمق.


سوبین خوب می‌دونست این ریکشن بیش از حد مادرش برای چیه. نگاه خیره و متعجبش رو از زن و پرستار گرفت و دوباره به پنجره چشم دوخت. اما این دفعه حتی خودشم نمی‌دوست به کجا زل زده.


آب گلوش رو پایین داد و بدون اینکه اهمیت بده یونجون مادرش رو از اتاق بیرون می‌بره، شروع کرد به خاروندن زخم های قدیمی روی دستش. دوازدهمین خودکشی ناموفقش. البته این دفعه نه با زخمی کردن رگ هاش.


توی آینه‌ی روبه‌روی تخت، نگاهی به کبودی دور گردنش کرد. لب پایینش رو گزید و نگاهش رو اطراف اتاق چرخوند. این کار دیگه براش ترسی نداشت، بلکه براش یه لذت شده بود.


لذتی که جایگزین آهنگ گوش دادن، و ساختن بیت‌های مختلف شده بود. لذتی که جایگزین شنیدن صدای دریای آبی بود. دریای آبی‌ای که دیگه مثل قبلا، آبی بودن سابقش رو نداشت.


دوباره سرش رو پایین انداخت و با زخم‌هاش ور رفت. تا جایی که می‌تونست، پوست‌هاشون رو می‌کند و دوباره باعث می‌شد رنگ قرمز، روی پوست سفیدش به چشم بیاد.


با گرفته شدن دستش توسط یونجون، سرش رو بالا آورد و نگاه خیره‌اش رو به پسر داد. از نظر خودش این نگاه عصبانی، ترسناک و معترض بود.


اما نظر پرستاری که مشغول بستن زخم‌هاش بود، این چشم‌های درشت، پر از ستاره های پنهان بود، که اسیر شده بودن. ستاره هایی که پشت کلی بغض و اشک و نفرت پنهان شده بودن.


با فهمیدن اینکه، این نگاه به ظاهر وحشتناک به هیچ جای یونجون نیست، سرش رو پایین انداخت و به دست‌هاشون خیره شد.


+چرا نمی‌ذارید بمیرم؟ فایده‌ی من روی این زمین چیه؟ آدمی که نمی‌تونه صدای اطرافش رو بشنوه و یکی همیشه باید مراقبش باشه... چرا باید وجود داشته باشه؟


سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به پرستار داد. منتظر بود دوباره دست‌هاش رو به کار بگیره و حرف بزنه، اما سرش به کار خودش بود و پماد روی زخم‌های سوبین می‌ذاشت.


+نکنه توهم ناشنوایی؟ یا من حتی دیگه صدا هم ندار-

-میای بریم ساحل؟



حرفش با حرکات دست‌های یونجون نصفه نیمه موند. نگاهش رو از دست‌هاش، به چشم‌هاش داد. لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، بجای اینکه بلند بگه، با اشاره گفت که «میام.»



درسته صدای موج‌های دریا رو نمی شنید... اما شخصی آبی رنگ کنارش بود، که آرامش رو بهش تزریق می‌کرد و از فضای سفید و سرد بیمارستان دورش می‌کرد.


مجبور بود دست یونجون رو بگیره تا مشکلی براش پیش نیاد. روی سکوی سیمانی قدیمی، نزدیک ساحل نشستن و بعد دست هاشون رو از هم جدا کردن.


چشم‌هاش رو بست و اجازه داد، باد موهای قهوه‌ای رنگش رو نوازش کنه. دست‌هاش رو پشت سرش ستون کرد و بهشون تکیه داد.


سعی کرد صدای موج‌های دریا رو توی مغزش تصور کنه. اما لحظه‌ای غم عمیقی وجودش رو پر کرد. فکرش رو نمی‌کرد یک روز اون سوبینی که همیشه خودش صداها رو خلق می‌کرد، کنار پرستارش بشینه و صدای موج‌های دریا رو تصور کنه.



قطره اشکی از چشمش چکید، اما برعکس همیشه پنهانش نکرد. یونجون هم درست مثل سوبین به دست‌هاش تکیه داده بود، اما نگاهش رو به پسر کوچیک تر دوخته بود. سوبین این رو می‌دونست، اما اهمیتی نداد و بغضش رو آزاد کرد.



هفت سال بود که صدایی رو نشنیده بود. هفت سال از اون اتفاق لعنتی گذشته بود اما هنوزم با اینکه صدایی نمی‌شنید، جیغ و گریه‌های خواهر کوچیکترش توی مغزش می‌چرخید.


این دفعه خودش فریاد زد، که دوباره باعث شد سردرد بدی بگیره و گوش‌هاش تیر بکشه. با خودش می‌گفت، کاش همون‌طور که چیزی نمی‌شنید، چیزی هم حس نمی‌کرد.


اون یه پسر 23 ساله بود، که از 17 سالگی خودش رو کشته بود. فقط سعی داشت جسمش رو از دنیا خلاص کنه و بقیه رو راحت.


+من... خیلی خودخواهم...


یونجون با دست پرسید که چرا، و بعداز چند ثانیه‌ی طولانی، سوبین جوابش رو داد:«حق ندارم بخوام مادرم بمیره... اما این، اون زندگی‌ای نیست که می‌خواست.»


-زندگی هیچکس، اونی نیست که می‌خواد، چون خودت باید بسازیش.

+اینقدر مزخرف نگو... من زندگی مادرم رو نابود کردم.

-تقصیر تو بود که ناشنوا شدی؟


مردم از کنارشون رد می‌شدن و گاهی با تعجب نگاهشون می‌کردن. اینکه یک طرف بلند داد بزنه و طرف دیگه در سکوت، با زبان اشاره حرف بزنه، کمی عجیب بود. اما اونا اهمیتی نمی‌دادن و به مکالمه‌اشون ادامه می‌دادن.

Report Page