My Thoughts

My Thoughts

Shahrzad

از زمانی که یادمه، از نظر همه بچه آروم و سر به زیری بودم.

از اون بچه‌هایی که تمامی مادرها به بچه‌های خودشون نشونش می‌دادن و به عنوان یه الگوی عالی، بهشون سرکوفت می‌زدن و می‌گفتن که کاش حداقل یک درصد شبیهش بودید.

البته حق هم داشتن، من واقعا مودب و آروم بودم.

به مادرم توی کارهای خونه کمک می‌دادم، همیشه مودب بودم و حتی نمراتم توی مدرسه هم فوق العاده عالی بودن!

اما پشت این شخصیت معقول و نرمالی که داشتم، ذهن هیولایی خوابیده بود که هیچ کسی ازش خبر نداشت.

برای مثال وقت‌هایی که شخصی عصبیم می‌کرد، همیشه با لبخند بهش نگاه می‌کردم و مودبانه جوابش رو می‌دادم؛ اما این ظاهر ماجرا بود و توی ذهنم اون شخص رو با فجیع‌ترین حالت‌های ممکن زجرکش می‌کردم.

سال‌ها گذشت و زندگیم روی روال عادیش پیش می‌رفت، تا این که برای اولین‌بار تصمیم گرفتم افکار و ذهنیاتم رو عملی کنم...

Report Page