My Safe Place🦢
~






—————————————————–Perth×santa
شب آرامی روی شهر نشسته بود. چراغهای خیابان مثل ستارههای کوچک روی زمین میدرخشیدند و سکوت نیمهشب، اتاق پرث را پر کرده بود. او روی تخت نشسته بود، گوشی در دستش و ذهنش پر از فکرهایی که نمیتوانست از آنها فرار کند.
همیشه عادت داشت خستگیهایش را پنهان کند. لبخند میزد، وانمود میکرد همه چیز خوب است و اجازه نمیداد کسی بفهمد پشت آن آرامش ظاهری، چقدر خسته شده است.
اما سانتا فرق داشت.
او از آن آدمهایی بود که لازم نبود چیزی گفته شود تا بفهمد. از یک سکوت کوتاه، از یک جواب دیر، از یک لبخند کمرنگ، همه چیز را میفهمید.
آن شب هم مثل همیشه، قبل از اینکه پرث بتواند خودش را پشت جملههای معمولی پنهان کند، حضور سانتا را حس کرد. نه فقط در پیامها، بلکه در احساسی که همیشه همراهش میآورد؛ حس اینکه کسی هست که واقعاً مراقب اوست.
برای پرث عجیب بود که چطور یک نفر میتواند بدون تلاش زیاد، تبدیل به آرامش آدم شود.
سانتا همیشه پر از انرژی بود؛ پر از شوخی، لبخند و شیطنت. اما پشت تمام آنها قلبی بود که بیشتر از هر چیزی میخواست پرث تنها نماند.
روزها گذشت و فاصلهای که بینشان بود، کمکم سختتر شد. دلتنگی آرام آرام خودش را نشان میداد؛ در نگاههایی که طولانیتر میشد، در لحظههایی که جای خالی یک نفر بیشتر از همیشه احساس میشد.
تا اینکه یک روز، وقتی پرث انتظارش را نداشت، سانتا جلوی او ایستاد.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. فقط به هم نگاه کردند؛ انگار تمام حرفهایی که در روزهای دوری نگفته بودند، در همان نگاه خلاصه شده بود.
پرث برای اولین بار اجازه داد کسی خستگیاش را ببیند. اجازه داد کسی بفهمد همیشه قوی بودن آسان نیست.
سانتا نزدیکتر شد؛ نه برای اینکه چیزی را تغییر دهد، فقط برای اینکه یادآوری کند پرث دیگر مجبور نیست همه چیز را تنها تحمل کند.
آن لحظه، بین تمام شلوغیهای دنیا، فقط آن دو نفر وجود داشتند.
سانتا آرام دست پرث را گرفت و با نگاهی پر از اطمینان، تمام احساساتی را که مدتها پنهان کرده بود نشان داد. بعد آرام خم شد و بوسهای لطیف روی لبهای پرث گذاشت؛ بوسهای کوتاه اما پر از معنی، پر از دلتنگی، پر از تمام لحظههایی که منتظر رسیدن به این نقطه بودند.
بوسهای که بیشتر از یک لمس ساده بود؛ انگار قولی بود برای ماندن.
پرث چشمهایش را بست و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد لازم نیست چیزی را ثابت کند. لازم نیست وانمود کند همیشه خوب است.
چون کسی کنارش بود که حتی در سکوت هم او را میفهمید.
سالها بعد، وقتی به آن شب فکر میکردند، هنوز باورشان نمیشد که همه چیز از یک لحظهی ساده شروع شده بود؛ از شبی که یکی از آنها خوابش نمیبرد و دیگری تصمیم گرفت تنها نگذاردش.
چون بعضی آدمها فقط وارد زندگی ما نمیشوند.
بعضی آدمها میآیند تا خانهی آرام ما شوند.
و برای پرث، سانتا همان خانه بود. 🤍💙
---پایان