My Lost

My Lost

Hyun

صبح شد و فلیکس با صدای بوق و تصادف هیونجین که تو گوشش میپیچید بیدار شد.

از اتاق بیرون رفت مینهو و جیسونگ رو دید که نشسته بودن و صبحانه میخوردن.

جیسونگ فلیکس رو دید و لب زد:

+عه لیکس بیدار شدی!صبح بخیر!ببخشید برای صبحانه بیدارت نکردم گفتم استراحت کنی هر وقت خواستی بیدار شی"

_صبح بخیر.نه نه اشکال نداره ممنون

+بیا باهامون صبحانه بخور

_مرسی اشتها ندارم ، یک سر میرم پایین بعدم میرم بیرون

+مطمئنی بهتری؟بیرون میری مراقب خودت باش

_اره بهترم باشه مراقبم

+شبم برگرد همینجا

_قول نمیدم شاید برم خونه

+نه لیکس برگرد فعلا این هفته رو پیش ما بمون بعد

*گوش کن لیکس جیسونگ راست میگه برای خودته

_خیله خب باشه من میرم فعلا

فلیکس از خونه مینهو و جیسونگ خارج شد و به خونه خودش برگشت.

در خونه رو باز کرد و سرمایی به صورتش خورد

داخل رفت و لامپ هارو روشن کرد

نگاهی به دور برش انداخت و بغض گلوش رو گرفت.

خونه دیگه سرد و بی روح شده بود.دیگه صدای هیونجین نمیومد،دیگه هیون نبود که فلیکس رو صدا کنه.

لیکسی من سردت نیست؟صبحانه خوردی؟

دیگه هیونجین نبود که این سوال هارو ازش بپرسه، مراقبش باشه،تو صورتش نگاه کنه و نوازشش کنه و لبخند بزنه‌.

نه،دیگه هیونی نبود.

فلیکس با فکر به این چیزها دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و اون بغض دردناک و بزرگ ترکید و اشک هاش جاری شد.

دلش میخواست فقط داد بزنه.حاضر بود هرچی داره بده تا بازم هیون عزیزشو ببینه.

اشک هاشو پاک کرد لباس هاشو عوض کرد و از خونه خارج شد.

اما دیگه اون لیکس لیکس قبل نیست.

اون دیگه فلیکسی نیست که وقتی به خیابون میرفت پر سروصدا بود و با دیدن مغازه ها ذوق میکرد‌.

حالا دیگه اون به سکوت عمیقی رفته

و سر به زیر شده.

فلیکس به ایستگاه اتوبوس رسید اما خودش هم نمیدونست کجا میخواد بره.

فقط میخواست از خونه دور بشه و هوا بخوره.

سوار اتوبوس شد و به سمت (کوه ایلسان)رفت.

وقتی به منطقه گردشگری کوه رسید کلاه هودیشو پایین داد و نفس عمیقی کشید.هوا جریان داشت و نسیم ملایمی رد میشد.

پر سر صدا بود و صدای خوشحالی همه جا پر بود.

اما دیگه برای اون خوشحالی معنایی نداشت.

هر حسی درونش میگنجید جز خوشحالی

ناراحت و عصبانی بود.

کلاهشو دوباره به سرش کشید و فقط دوید

هرچی میدوید سرعتش بیشتر میشد.حواسش به اطرافش نبود و وقتی که دیگه خسته شد و وایستاد دید روبه روی کوه ایستاده.

اصلا نفهمید که اون همه راه رو چجوری دوید و رسیده به کوه.

کلاهش رو عقب زد و عرقش رو پاک کرد

پاهاش دیگه بی جون شده بودن و باعث شد همون پایین کوه بشینه.

بعد چند دقیقه دکه ایی پایین تر از کوه دید به این فکر بود که چیزی بخره و بخوره‌

به سمت د‌که رفت پیر مردی نشسته بود و درحال روزنامه خوندن بود:

+سلام!

_سلام پسر جون

+ببخشید قهوه دارین؟

_بله که دارم غلیظ میخوای؟

+اره اگه میشه

_حتما صبر کن تا درست کنم

+ممنون

..............................

_هی پسر جون بیا قهوه ات اماده اس

+اوه خیلی ممنون

میشه یک کیک هم بهم بدین لطفا

_چرا که نه، از اینا دوست داری؟

فلیکس قورتی از قهوه خورد و برگشت سمت پیرمرد تا کیکی که نشونش میده رو ببینه.

اما کیک دست اون پیرمرد همون کیک هایی بودن که هیونجین قبل تصادف رفته بود تا براش بخره.

با دیدن اونا صحنه تصادف تو ذهنش تکرار میشد و فقط به اون فکر میکرد.

_پسر جون؟هی آقا پسر؟

+ب..بله ببخشید.

_میخوای از اینا؟

+نه مرسی

_خب مدل دیگه میخوای؟

+نه اگه میشه از اون شکلات تلخ ها بهم بدین

_بیا

+ممنون

_ببینم اسمت چیه؟

فکر فلیکس مشغول بود و پیرمردی جوابی برای سوالش نگرفت.

_اقا پسر!!

+بله ببخشید حواسم نبود

_حالت خوبه؟

+بله خوبم

_مطمئنی؟

+ب بله

_پرسیدم اسمت چیه؟!

+آها لی فلیکس هستم.

_درست آقای لی.

نمیدونم چرا فکر میکنم جایی دیدمت

+نمیدونم من اولین باره شما رو میبینم

_البته خب طبیعیه من خیلی وقته که این دکه رو دارم و خب ادم اینجا زیاد میاد

+بله درسته

_بشین تا قهوه ات رو میخوری جلوت صندلی رو بکش عقب و بشین

+اه بله ممنون

_خب اقای لی چند سالته

+سالمه23

_آها...

صبر کن..فهمیدم تو مدل هستی درسته؟

+بله

_پس درست حدس زدم جایی دیدم تو مدل هستی

فکر کنم همرات یک پسر دیگه-

+ببخشید من باید برم اینم پول قهوه

فلیکس موقع گفتن این جمله بلند شد و به سمت پایین کوه رفت.

_عه چرا اینجوری کرد؟

صدای بیسیم"

*مارتین!مارتین

_بله قربان؟

*چطور پیشرفت؟حالش چطوره؟

_از لحاظ روحی معلوم بود داغونه قربان

*اون که عجیب نیست طبیعیه جسمی مشکلی نبود؟

_نه مشکلی نداشت

*خیله خب خوبه نفهمید که ماسک زدی؟

_نه یک ذره هم به پیر بودنم شک نکرد اصن حواسش اینجا نبود بعد دیدن اون کیکا

*اره اون کیکا دیگه فکر نکنم براش موردعلاقه حساب بیاد.

خب فعلا کارت خوب بود

_فعلا

*بیا هینکس خیالت راحت شد؟حال دوس پسرت خوبه.

=م..ممنون کاش میشد ببینمش

*فکر خراب کردن نقشمون بهتره نیوفته به سرت

=ب..باشه

................

فلیکس از منطقه کوه ایلسان خارج شد و در راه برگشتن به خونه بود.

به مارکت کنار اپارتمان رسید که نفسش بند اومد.

دستش رو رو قلبش گذاشت انگار یکی داشت قلبش رو با تمام توان فشار میداد.نفسش درنمیومد روی زمین افتاد و بی هوش شد.

..................

(چند ساعت بعد)

شب شد و جیسونگ نگران تو خونه از این سمت به اون سمت قدم بر میداشت.

+مینهو واقعا نگرانشم دیر کرده

_شاید رفته بالا میرم نگاه بندازم

"""""""""

+نبود؟

_نه در قفل بود هر چی هم در زدم کسی جواب نداد فکر نکنم خونه باشه.

+وای!باید بریم دنبالش بگردیم بیا اول این دور و بر رو بگردیم.

_باشه آروم باش بیا بریم.

برو اون سمت میرم دور و بر مارکت و میگردم

+باشه

_لیکس!!فلیکس!!لی فلیکس کجایی

مینهو درحال صدا کردن بود که به مارکت رسید زیر پاش کسیو دید که افتاده بود برش گردوند و دید که لیکس بیهوش افتاده و صورتش قرمز شده بود...

_لیکسس!!!!

جیسونگ دوید سمت مینهو و دید که لیکس رو تو بغلش گرفته

+مینهو چیشده؟؟

_نمیدونم اینجا افتاده بود بیهوشه باید ببریمش بیمارستان سوییچ رو از جیبم بردار ماشین رو بیار.

+باشه باشه

.....................

+ببخشید دکتر

_دکتر کجاس مورد اورژانسی

*چیشده آقایون؟

_دکتر کجاس این پسر بیهوش شده باید معاینه شه

*از این سمت

(در زدن)

=بله؟

*دکتر معاینه اورژانسی

=بیا

_سلام.ما بیهوش پیداش کردیم نمیدونیم چیشده

=اروم باشین بزارینش رو تخت

(چند دقیقه بعد)

=خب طبق معاینه ایشون سکته قلبی داشتن.

+چی!!!؟؟

_بله؟؟!!

Report Page