My Last Sin - Part 5

My Last Sin - Part 5

@jeonxtthv




بعد پوشیدن تیشرت سفیدش از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخونه در طبقه پایین کلبه رفت. قصد داشت این دفعه خودش برای جونگ‌کوک صبحونه درست کنه پس در یخچال رو باز کرد و هر چی رو که فکر میکرد برای یه صبحونه خوشمزه‌ لازمه رو در آورد.

حدود نیم ساعت در حال اماده کردن صبحونه بود که نگاهش به جونگ‌کوکی افتاد که با بالاتنه برهنه از پله‌ها پایین میومد. موهاش به صورت شلخته روی صورتش ریخته بود و اروم اروم به سمتش قدم برمی‌داشت. جونگ‌کوک چشمش به میز افتاد و ابرویی بالا انداخت :

- خبریه؟ چقدر باهام مهربون شدی که واسم صبحونه اماده کردی، نکنه قراره بمیرم؟

جونگ‌کوک صندلی رو عقب کشید و روی اون نشست و کف دستاشو بهم زد و نگاهی به صبحونه‌ای که نامزد سابقش اماده کرده بود انداخت و فکر کرد که باید از کدومش شروع کنه. تهیونگ هم روی صندلی مقابل جونگ‌کوک نشست و لیوان ابمیوه‌ای رو برداشت و نوشید.

پسر کوچیکتر یه تیکه نون تست برداشت و کمی مربای توت فرنگی مالید و گاز بزرگی بهش زد و از خوشمزگی‌اش هومی کشید. تهیونگ لبخندی به حرکت پسر زد. حس خوبی داشت، بودن کنار کسی که دوسش داری سرشار از حس خوب بود و دلش میخواست تا اخر عمر تو همین کلبه کنار جونگ‌کوک زندگی کنه.

یاد حرفای دیشب پسر مقابلش افتاد اینکه قراره با پاسپورت جعلی از کشور فرار کنن. تهیونگ از ریسک کردن میترسید و نگران بود که نکنه یه وقت اتفاقی بیفته و به مشکل بخورن، در واقع ترس اصلیش این بود که مشکلی واسه جونگ‌کوک بیفته و از دستش بده‌. تو افکار خودش غرق بود که با صدای پسر کوچیکتر به خودش اومد :

+ باید برم بیرون یکم خرت و پرت نیاز داریم واسه امروز

- هر روز داری میری بیرون نمیترسی یکی تو رو ببینه و لو بده؟

جونگ‌کوک ابمیوه‌اش رو تا اخر نوشید و لیوان رو روی میز گذاشت و را تک‌خندی گفت :

+ طبیعتا همينطوری نمیرم، مجبورم مثل سلبریتی‌ها استتار کنم که کسی منو نشناسه

از روی صندلی بلند شد و پسر بزرگتر هم به طور ناخوداگاه اینکار رو انجام داد و به چهره قاتل که در حال نزدیک شدن بهش بود نگاه کرد. جونگ‌کوک وقتی مقابل نامزد سابقش قرار گرفت خیلی سریع بوسه کوتاهی روی گونه‌اش گذاشت و عقب کشید.

+ ممنونم بابت صبحونه

تهیونگ لبخند خجالتی زد و سرشو تکون داد و به رفتن جونگ‌کوک نگاه کرد. وقتی پسر کوچیکتر از دید رسشش خارج شد دستش رو روی گونه چپش کشید و لبشو گاز کرد. الان میفهمید که چقدر دلش برای جونگ‌کوک تنگ شده و واسش سوال بود چطوری تونسته بود این چند سال رو بدون اون پسر تحمل کنه؟












بعد نیم ساعت رانندگی اونم با سرعت بالا بالاخره خودش رو به کلبه رسوند و در رو با شدت باز کرد. تهیونگ رو صدا زد اما جوابی نگرفت. چندین بار دیگه صداش زد و جای جای خونه رو چک میکرد تا پیداش کنه

+ تهیونگ

با صدای بلندتر فریاد زد. میخواست به طبقه بالا بره که پسر بزرگتر رو وسط پله‌ها دید که داره به سمتش میاد

- چیشده جونگ‌کوک چرا داد میزنی؟

تهیونگ خودش رو به جونگ‌کوک رسوند و مقابلش ایستاد. پسر کوچیکتر چشماش رو بست و نفس راحتی کشید. نگران بود که نکنه یه وقت اتفاقی واسه تهیونگ افتاده‌ باشه.

- جونگ‌کوک چیشده؟

تهیونگ با نگرانی پرسید و قاتل چشماش رو باز کرد و گفت :

+ پلیس نزدیک اینجاست

پسر بزرگتر متعجب و با چهره ناباور به جونگ‌کوک نگاه کرد.

- چطور ممکنه؟؟ مگه نگفتی اینجا امنه؟؟

+ اینجا امن بود هیچ ادم زنده‌‌ای اطراف این جنگل نیست، یک نفر اینجا رو لو داده.

جونگ‌کوک با نگاه جدی به چشم‌ های پسر خیره شد. تهیونگ سرشو به چپ و راست تکون داد و با مظلومیت لب زد :

+ جونگ‌کوک قسم میخورم من لو ندادمت

قاتل هیچی نگفت و این باعث شد تهیونگ استرس بگیره، استرس اینکه جونگ‌کوک رو ناامید کنه و از خودش برونه.

+ جونگ‌کوک... دارم قسم میخورم... کار من نبوده... من تمام مدت کنار خودت بودم... کار من نبوده... بهم باور نداری؟

تهیونگ با چشم هایی که اشک داخلش جمع شده بود ملتمسانه به پسر کوچیکتر خیره شده بود. جونگ‌کوک تحمل دیدن اشک های پسر رو نداشت. اون میدونست تهیونگ اینجا رو لو نداده اما ته دلش میترسید، میترسید که شکی که اونوو به دلش راه داده بود درست باشه و عشقش دوباره قلبش رو بشکنه.

جونگ‌کوک از لو رفتن نمیترسید از شکستن دوباره قلبش میترسید. هر دو دستش رو بالا اورد و روی گونه های خیس تهیونگ گذاشت. با سر انگشت‌هاش اشک های پسر رو پاک کرد.

+ هیششش گریه نکن، من بهت باور دارم

جونگ‌کوک اخرین قطره اشک روی صورت نامزد سابقش رو پاک کرد و با جدیت اما ملایم پرسید :

+ تو این مدت با کسی حرف نزدی؟ منظورم موبایلیه که واست گذاشتم

تهیونگ به سرعت اسم ووشیک تو ذهنش اومد. تنها کسی که باهاش حرف زده بود ووشیک بود، یعنی اون لو داده؟ ولی ووشیک که ادرس اینجا رو نمیدونست چطور ممکنه؟ جدا از اون ووشیک دوست صمیمیش بود، امکان نداره که بهترین دوستش اینکار رو باهاش بکنه.

قاتل سوالش رو دوباره تکرار کرد و تهیونگ سرش رو به منظور نه به چپ و راست تکون داد.

جونگ‌کوک با خودش فکر کرد پس چطور اینجا لو رفته؟ هیچی با عقل جور در نمیومد.

- میخوای چیکار کنی؟

تهیونگ مضطرب پرسید و پسر کوچیکتر گونه‌اش رو نوازش کرد و اروم گفت :

+ تو باید از اینجا بری، پلیس تا کمتر از نیم ساعت دیگه کلبه رو پیدا میکنه. تو باید خودت رو پیش پلیس‌ برسونی و جوری رفتار کنی که از دست من فرار کردی فهمیدی؟

تهیونگ دست راستش رو روی دست جونگ‌کوک که روی گونه‌اش بود گذاشت و سرش رو تکون داد.

- پس تو چی؟؟ نه... من نمیتونم تنهات بزارم، هر جا تو بری منم میام

+ تهیونگ لجبازی نکن، من باید خودمو به یک جای امن برسونم نمیتونم ریسک کنم و جون تو رو به خطر بندازم، لطفا به حرفم گوش کن.

- اما...

+ خواهش میکنم تهیونگ

پسر کوچیکتر با التماس خواهش کرد و تهیونگ چاره‌ای جز قبول کردن نداشت چون نمیخواست آسیبی به نامزد سابقش برسه

- باشه انجامش میدم

قاتل لبخندی زد و گفت :

+ افرین هیونگِ من

تهیونگ دلش برای اون کلمه ضعف رفت. خیلی وقت بود که کلمه هیونگ رو از جونگ‌کوک نشنیده بود و حالا تو این شرایط، این کلمه رو دوباره از زبون نامزد سابقش شنید.

+ میتونم... میتونم ببوسمت تهیونگ؟

جونگ‌کوک با خواهش و تمنا از پسر زیبای مقابلش درخواست کرد و تهیونگ با تکون دادن سرش بهش اجازه بوسیدن داد. پسر کوچیکتر خودش رو به صورت تهیونگ نزدیک کرد و لباش رو روی لبای نامزدش قرار داد. اروم اما عمیق همو میبوسیدن به دور از شهوت و نیاز جنسی.

جونگ‌کوک دستاش رو دور کمر پسر حلقه کرد و بدنش رو به خودش چسبوند و بوسه رو عمیق تر کرد. تهیونگ هم به رسم عادت دستاش رو دور گردن جونگ‌کوک حلقه کرد و با عشق اون رو میبوسید.

در نهایت بعد از گذشت چند دقیقه دست از بوسیدن همدیگه برداشتن و به چشم های هم خیره شدن

- بهم قول بده که دوباره منو میدزدی

جونگ‌کوک خندید و گفت :

+ بهت قول میدم که دوباره میدزدمت

- نباید بزنی زیر قولت فهمیدی؟

تهیونگ با حالت غر مانند و تخس و لحنی که کمی بغض الود بود جمله اش رو گفت و باعث شد دل قاتل براش ضعف بره

+ تهیونگ مگه شده من بهت قول بدم و بزنم زیرش؟

پسر بزرگتر سرش رو به معنای نه تکون داد. نامزد سابقش تا حالا زیر هیچ قولی نزده بود پس این بار هم به قولش عمل میکرد.

جونگ‌کوک دستاش رو از روی کمر تهیونگ برداشت و دو طرف صورت پسر بزرگتر گذاشت و کمی خم شد و پیشونی پسر رو اروم بوسید و عقب کشید و به چشمای تهیونگ نگاه کرد

+ خیلی دوست دارم تهیونگ، تو هم منو دوست داری مگه نه؟

- چرا داری جوری حرف میزنی که انگار بار اخره که داریم همو می‌بینیم

تهیونگ با بغض گفت و جونگ‌کوک برای بار هزارم دلش برای این پسر ضعف رفت

+ نگران نباش چشم به هم بزنی دوباره پیش هم هستیم، ولی جواب ندادی تهیونگ، من رو دوست داری؟

تهیونگ با اخم مصنوعی مشت ارومی به سینه پسر کوچیکتر زد و گفت :

- معلومه که دوست دارم احمق

پسر کوچیکتر لبخندی از رفتار بامزه نامزدش زد و موهای خوش رنگ تهیونگ رو نوازش کرد

+ وقتش رسیده که بری

با گفتن جمله‌اش از تهیونگ جدا شد و به سمت کشوی کنار تلویزیون رفت و اسلحه‌ای برداشت. تهیونگ در حال تماشا بود و دید که جونگ‌کوک بعد چک‌ کردن تعداد تیر های داخل اسلحه اون رو پشت کمربندش قرار داد.

+ تو از در اصلی خارج شو منم از در پشتی میرم،‌ وقتی اب از اسیاب بیفته خودمو بهت میرسونم باشه؟

تهیونگ باشه ای گفت و جونگ‌کوک دستش رو گرفت و به سمت در خروجی کشید. کمی در رو باز کرد و اطراف رو چک کرد و بعد به سمت پسر بزرگتر برگشت و گفت :

+ همین راهی که هست رو فقط مستقیم برو تا به وقتی که پلیس رو ببینی

بعد اتمام جمله‌اش در رو کامل باز کرد و تهیونگ از کلبه خارج شد و به سمت راهی که پسر کوچیکتر گفته بود دوید. به عقب نگاهی انداخت و جونگ‌کوک رو برای اخرین بار در چارچوب در تماشا کرد و بعد با سرعت دوید.

حدود ۲۰ دقیقه در حال دویدن بود و کم‌کم داشت انرژی‌اش رو از دست میداد. وسط راه ایستاد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت و خم شد و نفس نفس زد. باید خودش رو هر چه سریعتر به پلیس میرسوند.

بعد چند دقیقه استراحت کردن دوباره شروع به دویدن کرد و بعد طی کردن چند صد متر تونست حدود ۱۰ تا پلیس که لباس مخصوص پوشیده بودن رو ببینه. به یاد حرف جونگ‌کوک افتاد اینکه طوری رفتار کنه که انگار از دست قاتل فرار کرده.

یکی از پلیس های جوون که نزدیک‌تر بود متوجه حضورش شد و با ناباوری لب زد :

× تو... تو.. خدای من.. کیم تهیونگی درسته؟؟

تهیونگ ایستاد و با نفس نفس زدن تایید کرد

پلیس جوون با فریاد مافوقش رو صدا زد و نظر همه افراد حاضر در صحنه رو به خودش جلب کرد. مرد سن بالایی که به نظر میرسید مقام بالایی داره خودش رو به اون دو نفر رسوند و با تعجب گفت :

× کیم تهیونگ شی؟؟ شما... باورم نمیشه... بالاخره پیداتون کردیم

مرد سن بالا با بی‌سیم به همکارش خبر داد که تهیونگ پیدا شده و هر چه سریع‌تر یه آمبولانس برسونن.

× شما از دست اون قاتل فرار کردید؟

پلیس پرسید و تهیونگ از روی اجبار تایید کرد و سرش رو پایین انداخت.

مرد میخواست سوال دیگه‌ای بپرسه که با صدای شلیک گلوله متوقف شد. تهیونگ سرش رو بالا اورد و با استرس پنهان نگاهی به پلیس انداخت. تو دلش از خدا میخواست که کسی که شلیک کرده جونگ‌کوک باشه نه پلیس. صدای شلیک گلوله دوباره شنیده شد و استرس و نگرانی تهیونگ رو چندین برابر کرد.

پلیس بی‌سیم رو نزدیک صورتش نگه داشت و از همکارش خواستار اعزام نیروی بیشتر به جنگل و محل احتمالی درگیری شد.

امبولانس به همراه دو ماشین پلیس رسید و پلیس جوونی که کنار تهیونگ بود اون رو به سمت آمبولانس هدایت کرد تا بتونن وضعیتش رو چک کنن. اروم اروم قدم برداشتن و خودشون رو به امبولانس رسوند و پرستار در رو با عجله باز کرد و تهیونگ وارد کابین شد و با خستگی خودش رو روی صندلی انداخت و چشماش رو بست.














شب قبل :

ساعت روی دیوار ۳ بامداد رو نشون میداد و جونگ‌کوک از خواب بیدار شده بود. تهیونگ هنوز تو بغلش بود و این موضوع خوشحالش میکرد. کمی خودش رو تکون داد و تن پسر بزرگتر رو از خودش جدا کرد و اروم روی تخت گذاشت و در نهایت بلند شد و به سمت سویشرت سفیدش رفت و از جیبش پاک سیگار و فندک برداشت و به سمت تراس حرکت کرد تا سیگار بکشه.

بیدار شدن های نصف شبی عادتی بود که زندان موجبش شده بود و تو این یک ماه هنوزم با این عادت دست و پنجه نرم میکرد.

بعد کشیدن یک نخ سیگار دوباره وارد اتاق شد و در تراس رو اروم بست که نامزد سابقش بیدار نشه. به ارومی به سمت تخت قدم برداشت و روی اون نشست و به چهره غرق در خواب تهیونگ نگاه کرد.

پسر بزرگتر پاک ترین و معصوم ترین ادم زندگیش بود و لیاقت یه زندگی خوب و به دور از خطر رو داشت. همونطور که به اون پسر نگاه میکرد لب زد :

+ تو لیاقت یه زندگی خوب رو داری، یه زندگی بهتر، شاید هیچ‌وقت نباید تو رو وارد دنیای تاریکم میکردم اما متاسفانه یا خوشبختانه وقتی بحث تو میاد وسط من خودخواه ترین ادم روی زمین میشم و تو رو فقط برای خودم میخوام تهیونگ

جونگ‌کوک کمی خودش رو به پسر خوابیده روی تخت نزدیک کرد و موهای ریخته شده روی صورتش رو کنار زد

+ خیلی زود از اینجا خلاص میشیم و میریم جایی که فقط من و تو باشیم. بهت نگفتم اما من فرانسه رو انتخاب کردم، تو همیشه دلت میخواست اونجا زندگی کنی.

پسر کوچیکتر دست از مرتب و نوازش کردن موهای تهیونگ برداشت و این دفعه شروع کرد به نوازش کردن گونه های نرمش.

+ یه شغل خوب برای خودم دست و پا میکنم، شاید دوباره مثل دوران دانشگاه معلم نقاشی بشم‌، عاشق اینم که به بچه‌ها نقاشی یاد بدم خودت که بهتر میدونی.

جمله‌اش رو با لبخندی گفت و ادامه داد :

+ خونه پدر و مادرم رو فروختم و با پولش برات یه اموزشگاه موسیقی میزنم تا به بقیه ساز زدن یاد بدی، یک زوج هنرمند میشیم نه؟

میخوام تو تمام خیابون های پاریس ببوسمت و دوست داشتنت رو فریاد بزنم، نمیزارم حتی یک خیابون از دستم در بره.

جونگ‌کوک دست از نوازش کردن گونه‌ های پسر کوچیکتر برداشت و این دفعه دستای ظریف تهیونگ رو نوازش کرد و لب زد :

+ دلم میخواد اگه راضی باشی دو تا بچه به سرپرستی بگیریم و بزرگشون کنیم، یه دختر و یه پسر. شاید باورت نشه ولی حتی از الان اسماشون رو انتخاب کردم. به هر حال ما یک روزی پیر میشیم و باید حداقل دو نفر باشن که به درد پیری و کوری ما بخورن

جونگ‌کوک با تکخندی حرفش رو زد. کلی برای زندگی آیندشون نقشه داشت و میخواست با پسری که دوستش داره به تمام آرزوهاش برسه.

جونگ‌کوک برای تهیونگ بهترین زندگی رو می‌ساخت و دیگه اجازه نمیداد چیزی اذیتش کنه فقط کافی بود از اینجا برن.

پسر کوچیکتر کمی خم شد و بوسه ارومی روی گونه‌های تهیونگ گذاشت و نزدیک صورتش لب زد :

+ همه چیز درسته میشه هیونگِ من‌، بهت قول میدم زندگیت رو قشنگ کنم و اجازه ندم اب تو دلت تکون بخوره.

پسر بزرگتر با برخورد نفس های جونگ‌کوک به صورتش تکون ریزی خورد و باعث شد جونگ‌کوک به سرعت خودش رو عقب بکشه تا یه وقت بیدارش نکنه.

جونگ‌کوک وقتی از بیدار نشدن تهیونگ مطمئن شد به ارومی روی تخت دراز کشید و با آرامش تن به خواب رفته نامزد سابقش رو روی بالاتنه برهنه‌اش کشید و دوباره دست تتو شده‌ اش دور بدن تهیونگ حلقه کرد و چشماش رو بست.

THE END...

اینم از پارت اخر :(

امیدوارم دوسش داشته باشید و خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم بوس بهتون 💕

Report Page