My Cute Little Thief

My Cute Little Thief

Dao


بارون شدیدی می‌بارید و نور چراغ‌های خیابون روی آسفالت خیس می‌افتاد.
نانی با نفس‌های بریده خودش رو به دیوار چسبوند و سعی کرد صدای نفس کشیدنش رو خفه کنه.

اولین دزدی زندگیش قرار بود فقط پنج دقیقه طول بکشه.

….پنج دقیقه

نه اینکه الان سه تا ماشین پلیس دنبالش باشن.

نه اینکه کیف کوچیکی که دزدیده بود، از چیزی که فکر می‌کرد مهم‌تر باشه.

و قطعاً نه اینکه یه انیگمای پلیس درست پشت سرش وایستاده باشه.

صدای مردی از پشت سرش اومد.

*«تموم شد، کوچولو»

نانی خشکش زد.

آروم برگشت.

اسکای چند قدم عقب تر ازش وایستاده بود . یونیفرم پلیسیش از بارون خیس شده بود و موهاش روی پیشونیش ریخته بود. نگاهش ولی مثل همیشه سرد و دقیق بود.

نانی گوش‌های کوچیکش رو که از لای موهاش بیرون زده بود، خوابوند.

~«من… من کاری نکردم»

ابروی اسکای بالا رفت.

*«پس اون کیف توی دستت چیه؟»

نانی به کیف نگاه کرد.

بعد به اسکای.

~«…هدیه‌ست»

اسکای برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

*«از کی؟»

~«از… صاحب قبلیش»

*«یعنی دزدیدیش»

~«گفتم هدیه‌ست»

اسکای جلو اومد.

نانی ناخودآگاه عقب رفت، ولی پشتش به دیوار خورد.

همون لحظه فرومون تند اسکای توی هوای بارونی پخش شد.

نانی نفسش رو حبس کرد.

برای یک هیبرید تازه‌کار، کنترل غریزه‌ها همیشه سخت بود مخصوصاً وقتی طرف مقابل یک انیگمای واقعی باشه.

اسکای متوجه تغییر حالتش شد.

صداش آروم‌تر شد.

*«اسمت چیه؟»

~«نانی»

*«فامیلی؟»

~«…ندارم»

*«سن؟»

نانی اخم کرد.

~«این دیگه به شما ربطی نداره»

اسکای چند ثانیه نگاش کرد.

*«باشه»

بعد دستش رو جلو برد.

*«کیف رو بده»

نانی کیف رو محکم‌تر گرفت.

~«نه»

*«نانی»

~«نه»

*«آخرین باره می‌گم»

نانی یهو چرخید و خواست فرار کنه.

اما اسکای سریع‌تر بود.

دستش دور مچ نانی حلقه شد و با یک حرکت جلوی فرارش رو گرفت.

*«گرفتـمت»

نانی با حرص گفت:

~«ولم کن!»

*«وقتی ولت میکنم که مطمئن بشم دوباره فرار نمی‌کنی»

~«من که مجرم خطرناکی نیستم!»

اسکای به گوش‌های لرزونش نگاه کرد.

*«نه»

بعد خیلی آروم اضافه کرد:

*«فقط یه دزد تازه‌کاری که حتی بلد نیست بعد از دزدی از دوربین‌های خیابون فرار کنه»

صورت نانی از خجالت سرخ شد.

~«من تازه شروع کردم…»

اسکای نتونست جلوی خندش رو بگیره.

*«می‌دونستم»

~«چی؟»

*«از همون لحظه‌ای که دوربینا گرفتنت»

نانی مات موند.

~«پس چرا دنبالم کردی؟»

اسکای نگاهش رو روی صورتش ثابت کرد.

*«چون نمی‌خواستم یکی دیگه قبل من گیرت بندازه»

قلب نانی یک ضربان عجیب زد.

~«یعنی… می‌خوای دستگیرم کنی؟»

اسکای چند لحظه سکوت کرد.

بعد دستبند رو از جیبش بیرون آورد.

نانی با ترس بهش نگاه کرد.

اما اسکای دستبند رو کنار گذاشت.

*«نه»

~«پس چی؟»

*«یه فرصت بهت می‌دم»

~«برای چی؟»

*«برای اینکه دیگه دزدی نکنی»

نانی با شک نگاهش کرد.

~«و اگه قبول نکنم؟»

اسکای کمی خم شد تا صورتش هم‌سطح صورت نانی قرار بگیره.

*«اون‌وقت مجبورم هر بار که دزدی کردی پیدات کنم»

نانی لبخند کوچیکی زد.

«شاید دوست داشته باشم هر بار پیدام کنی»

اسکای برای چند ثانیه ساکت موند.

بعد آروم و با یه لبخند ریز رو لبش گفت:

*«این حرف رو به یه انیگما نزن نانی »

~«چرا؟»

*«چون ممکنه جدی بگیره و اونوقت باید مسئولیت سنگینشو گردن بگیری .»

نانی با صدای خیلی آروم و لپ های سرخ شده و قلبی که آروم و قرار نداشت گفت:

~«با کمال میل»

————

سه ماه بعد….


نانی تو این مدت دزدی نکرده بود.

البته اسکای مطمئن بود که دلیلش ترس از پلیس نیست.

هر بار که نانی مشکلی پیدا می‌کرد، اولین شماره‌ای که می‌گرفت شماره‌ی اسکای بود.

و اسکای هم، با وجود تموم قوانینی که بهش پایبند بود، هیچ‌وقت تماسش رو بی‌جواب نمیذاشت.

تا اون شب.

نانی با دست‌هایی لرزون جلوی در خونه‌ی اسکای وایستاده بود.

وقتی در باز شد، اسکای با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریدش سریع جدی شد.

*«نانی؟ چی شده؟»

نانی چیزی نگفت.

فقط یقه‌ی لباسش رو گرفت.

~«اسکای…»

*«جانم؟»

~«فکر کنم…»

صداش لرزید.

~«فکر کنم حامله‌ام»

سکوت…

اسکای برای اولین بار توی تموم عمرش نتونست چیزی بگه.

چشم‌های نانی پر از اشک شد.

~«نمی‌دونم چی کار کنم»

اسکای بدون مکث جلو رفت و دست‌های لرزونش رو گرفت.

*«اول، نفس بکش»

~«ولی…»

*«هیچ اتفاقی قرار نیست برات بیفته»

نانی با صدای خفه‌ای پرسید:

~«حتی اگه بچه…»

اسکای حرفش رو قطع کرد.

*«بچه‌ی ماست»

نانی سرش رو بالا آورد.

اسکای پیشونیش رو بوسید.

*«پس از این لحظه، دیگه تنها نیستی خودم میشم پناه و تکیه گاه تو و بچمون . نمیزارم آب تو دلتون تکون بخوره . جونمو برای مراقبت ازتون میگیرم کف دستم »

نانی با گریه لبخند زد.

~«ولی من یه دزد بودم»

اسکای لبخند زد.

*«می‌دونم»

~«یه هیبرید دردسرساز»

*«اونم می‌دونم»

~«پس چرا هنوز منو می‌خوای؟»

اسکای دستش رو روی شکم نانی گذاشت.

*«چون تو تنها دزدی هستی که تونست قلب یه انیگما رو بدزده»

نانی خندید و اشک‌هاش رو پاک کرد.

~«خیلی کلیشه‌ای بود.»

*«پلیسم. شرمنده بیشتر بلد نیستم»

~«دروغگو»

*«هیس»

اسکای دوباره پیشونیش رو بوسید.

*«دزد کوچولوی من»

و این بار نانی فرار نکرد.

فقط خودش رو توی آغوش اسکای جا داد و برای اولین بار از آینده نترسید.


Report Page