Music band

Music band

EWAN

صدای موسیقی، توی راه رو های مدرسه پخش شده بود. گروه موسیقی مدرسه اینچون، درحال تمرین واسه مراسم ورودی های امسال بودن.

هنوز تابستون تموم نشده بود و گرمای هوا اینو ثابت میکرد. اونا برای اجرا مجبور بودن ده روز زودتر به مدرسه بیان و واسه اجرا تمرین کنن.

با اخرین نوتی که پخش شد، برای چند لحظه سکوت توی اتاق پخش شد که با صدای نوازنده ها، دوباره سکوت از بین رفت.

-بلاخره تموم شد

-تموم نشده ابله فردا تازه اجرا داریم

جی با تشر زدن به عضو کوچیک بند، یعنی برادرش نیکی، گیتارش رو پایین اورد و توی جعبه اش برگردوند.

نیکی هم بعد از تشر جی، در پیانو رو بست و کتاب نوت هاش به همراه وسایلش رو داخل کیفش برگردوند.

سونگهون هم مثل بقیه، چوب هاشو جمع کرد و طبل هاشو مرتب کرد.

هیسونگ، لیدر بند بعد از چک کردن همه چیز، وسایل جمع شده اش رو برداشت و همراه اعضای گروهش از سالن خارج شدن.

-بلاخره فردا اجرا داریم و تموم میشه.

سونگهون همونطور که کیفش رو روی دوشش می انداخت، با صدای ارومی گفت.

-بعدش دیگه باید بچسبیم به درسامون.

نیکی همونطور که کیفش رو به زور به دست برادرش میداد، جواب سونگهون رو داد. جی چشم غره ای به برادرش رفت و کیف اون هم روی دوشش انداخت و همراه هم از مدرسه خارج شدن.

-امشب همتون حسابی استراحت کنین بچه ها فردا جشنه و اجرا داریم، همینطور روز اول مدرسه هست پس مراقب خودتون باشین.

هیسونگ همونطور که برای بار هزارم به اعضاش یاداوری میکرد، حرفش رو زد و بعد سمت خونه اش راه افتاد.

هیسونگ کسی بود که این بند رو جمع کرد. اولش فقط خودش و جی و سونگهون بودن که از کلاس ششم باهم دوست بودن. سال بعد با اومدن نیکی به مدرسشون، از جی خواست برادرش رو به بند بیاره تا به عنوان پیانوییست بند اجرا کنه.

کم کم گروهشون نه تنها بین بچه های مدرسه خودشون، بلکه توی مدرسه های دیگه هم معروف شد. یه بند کامل و پر از استعداد که خیلی از دخترا بخاطر اونا به این مدرسه میومدن.

فردا هم مثل سال های قبل، اجرای جشن ورودی دانش اموزا به عهده اونا بود. اونا از سال هفتم که وارد این مدرسه شدن، از اجراهای کوچیک شروع کردن تا اینکه از سال بعد جشن ورودی مدرسه به عهده اونا بود.

هیسونگ بعد از رسیدن به خونه، دوش کوتاهی گرفت و کمی نت هاش رو تمرین کرد و زودتر به خواب رفت تا برای فردا انرژی داشته باشه.


روز بعد، سالن اجرا


هر چهارتا عضو، دور هم جمع شده بودن و بعد از اماده کردن وسایلشون، تصمیم گرفتن یه دور دیگه اجرا کنن تا کاملا اماده باشن.

کمی بعد از تموم شدن کارشون، در های سالن باز شدن و دانش اموزا اروم اروم وارد شدن. بعد از حدود نیم ساعت سالن کاملا پر شد.

همشون توی پشت صحنه منتظر بودن تا بعد از تموم شدن صحبت های مدیر مدرسه، به روی صحنه برن و اجراشون رو انجام بدن.

با به پایان رسیدن حرف های مدیر، پرده ها کشیده شد و سالن برای چند دقیقه ساکت و تاریک شد. همشون وارد صحنه شدن و اماده شدن.

با پخش شدن موسیقی، پرده ها کنار رفتن و نور ها روشن شدن. توی مرکز، هیسونگ قرار داشت که کنارش جی با گیتار بیسش، پشت سرش نیکی پشت پیانو و اونطرف سونگهون در حال طبل زدن بود.

اجراشون مثل همیشه عالی و خارق‌العاده بوده. بعد از تموم شدن اجرا، صدای تشویق ها بلند شد و بعد از تعظیم کوتاهی، به پشت صحنه برگشتن تا به کلاس هاشون برن.

کل روز چیزی توجه هیسونگ رو جلب کرده بود. پسری که تاحالا ندیده بود اما کل مدت اجرا چشماش روی هیسونگ بود و حتی تمام زنگ تفریح ها اطراف پسر بود و نگاهش میکرد.

تنها حدسی که هیسونگ داشت این بود که پسر یکی دیگه از همون افرادی باشه که بخاطر گروهشون به مدرسه اومده.

کل هفته به همین شکل گذشت. هیسونگ کم کم داشت میترسید. برای همین تصمیم گرفت روز اول هفته که به مدرسه رفت، سراغ پسر بره و دلیل کارش رو بپرسه.

هر چند به این کار نیاز نشد چون به محض ورودش به کلاسش، خود پسر سراغش اومد و گفت میخواد باهاش حرف بزنه.

با رسیدن به پشت بوم مدرسه، هر دو وارد شدن و سمت صندلی های اضافی روی پشت بوم رفتن.

-ببینم کل این هفته برای چی همش دنبالم بودی؟

-چون ازت خوشم میاد

- چ-چی؟

هیسونگ با تعجب به پسر نگاه کرد. پسر خیلی جدی بهش زل زده بود و خیلی راحت بهش گفته بود دوسش داره.

-من دوستت دارم. چیز عجیبیه؟

جیک با اشاره به چهره متعجب پسر جواب داد.

- نه فقط... خیلی رک بود توقع نداشتم

-حالا باهام قرار میزاری؟

-چطور ازم توقع داری با کسی قرار بزارم که حتی نمیشناسمش؟

هیسونگ به تبعیت از جیک، به سرعت جواب پسر رو داد.

-میتونیم بیشتر همو بشناسیم. اسم من جیکه

-خارجی ای؟

-از استرالیا اومدم.

-اها... نمیتونم بهت قول بدم که باهات قرار میزارم ولی میتونیم فعلا دوست باشیم تا بیشتر باهم اشنا شیم.

-قبوله

هر دو پسر تصمیم گرفتن با هم دوست بشن تا بعد از اینکه همو بهتر شناختن، به قرار گذاشتن فکر کنن.


چند ماه بعد


با تموم شدن امتحانات میان ترم، دوباره روند قبلی مدرسه ها شروع شد.

توی این مدت، هیسونگ و جیک بیشتر با هم صمیمی شدن. اونا هردو هم سن هم بودن ولی توی دو تا کلاس جدا بودن. بعضی وقتا به خونه ی هم میرفتن و با هم درس میخوندن، حتی یک بار جیک موقع تمرین به اتاق موسیقی اومد و اونا رو تماشا کرد.

توی این مدت کم، عشق توی دل هیسونگ ریشه کرد. حسی که جیک داشت، متقابلا درون هیسونگ شکل گرفته بود.

هیسونگ تصمیم خودش رو گرفته بود. میخواست درمورد احساساتش به جیک بگه تا همونطور که جیک اول اشناییشون گفته بود، باهم قرار بزارن.

با ورودش به مدرسه، مستقیم به کلاس جیک رفت. با ورودش پسر رو دید که سرش رو روی دستاش روی میز گذاشته و چشماش رو بسته.

اروم به سمت پسر رفت و کنار نشست. جیک با احساس نشستن کسی کنارش، چشماش رو باز کرد و با هیسونگ رو به رو شد.

-هیونگ

جیک با صدای خواب آلودی، پسر رو صدا زد. هیسونگ لبخندی به پسر زد و مثل اون، سرش رو روی دستاش گذاشت و به پسر چشم دوخت.

-یادته اولین باری که باهم حرف زدیم چی ازم خواستی؟

-اینکه باهم قرار بزاریم؟

-اره

-خب؟

-حالا بیا قرار بزاریم.

جیک با پاسخ پسر سرش رو از روی میزش بلند کرد و به پسر چشم دوخت.

-الان جدی ای؟

-اره. بهت گفتم نیاز دارم بیشتر بشناسمت تا بتونم دوستت داشته باشم. الان شناختم و دوستت دارم پس بیا قرار بزاریم

جیک با لبخند پسر رو بغل کرد.

-قول میدم بهترین دوست پسر دنیا میشم برات هیونگ

تصمیمی که گرفته شد، زندگی هر دو رو تغییر داد.

بعد از چند سال، هیسونگ یه گروه واقعی برای خودش زد، نه فقط یه بند که توی مدرسه اجرا میکنن. گروهی که همیشه ارزوش رو داشت

بعد از اون، با جیک ازدواج کرد و با هم سرپرستی دختری رو به عهده گرفتن و بزرگش کردن.

تصمیم اونا، زندگی ای رو براشون رقم زد که بدون هم دیگه براشون ممکن نبود.

Report Page