Mr. Neighbor
𝘗𝘪𝘯𝘬𝘺;
"بذارش داخل!"
هیسونگ به مچ آلفا چنگ انداخت و تقریبا التماس کرد. انگشتهای جونگسونگ یک لحظه هم دست از بازی کردن با حفرهی خیسش بر نمیداشتن.
"ج..جی!"
ظاهرا جونگسونگ قصد نداشت به خواستهاش توجهی نشون بده؛ پس ایندفعه ناخنهاش رو با شدت بیشتری وارد پوستِ دست مرد کرد و غرید.
"فاک... ب..بسه.."
آلفا در واکنش اخم کمرنگی کرد. بدون اینکه نگاهش رو از چشمهای نیازمند پسر بگیره، یکباره هر سه انگشتش رو از بدنی که زیرش درحال لرزیدن بود، بیرون کشید. هیسونگ با حس خالی شدن، لب پایینیش رو گاز گرفت تا کمتر سر و صدا کنه، ولی تلاشش نتیجهی چندانی نداشت.
"ششش... خیلیخب... یک دور دیگه بهم بگو چی میخوای.."
هیسونگ قوسی به کمرش داد و سعی کرد با ساعدهاش، صورتش رو بپوشونه.
"بچههات...رو... داخل خودم میخوام..."
جونگسونگ با ابروهای بالا پریده پوزخند زد. خم شد و به آرومی کنار گوش امگا زمزمه کرد:
"بگو لطفا..."
هیسونگ نه تنها با به زبون آوردن -لطفا- مشکلی نداشت، بلکه حاضر بود بخاطر چیزی که میخواست التماس کنه؛ اما لحظهای که تصمیم گرفت جواب آلفا رو بده، درب اتاقش به صدا دراومد و فریادهای مادرش رویای خیسش رو به کابوس تبدیل کردن.
"هیسونگ! نمیخوای بیدار بشی؟ همین الانش هم دیرت شده!"
امگا علاوه بر بچههای آقای همسایه، حتی یک خواب درست و حسابی هم نمیتونست داشته باشه. لعنت به مدرسه.
همزمان که در تلاش بود خیسی بین پاهاش رو نادیده بگیره، کلافه دستی روی صورت سرخ و عرق کردهاش کشید و متقابلا فریاد زد:
"بیدارم!"
:
هیسونگ به معنای واقعی کلمه نمیدونست داره با زندگیش چیکار میکنه. مقصر تمام حواس پرتیهاش، همسایهی جدید و فوق جذابشون بود.
اگه پارک جونگسونگ به اون آپارتمان نقل مکان نمیکرد، پسرک میتونست با خیال راحت به زندگی حوصله سربرش ادامه بده و لازم نبود هربار با استرس پاش رو از خونه بیرون بذاره.
"صبح بخیر..."
بهتر از این نمیشد...
هیسونگ توی دلش گفت، و بدون اینکه نگاهش رو از بند کفشهاش بگیره جواب داد.
"ص..صبح.. شما هم بخیر..."
حفظ کردن خونسردی کار سختی به نظر میرسید، چون همین الان هم با شنیدن صدای مرد کل محتوای خوابش براش تداعی شده بود.
"حالت خوبه؟"
فورا سری تکون داد و کف دستهای عرق کردهاش رو به شلوارش مالید.
"آره...آره..فقط... خواب موندم و الان دیرم شده..."
آلفا متوجه شد که هیسونگ از بالا آوردن سرش اجتناب میکنه.
دکمهی آسانسور رو فشرد و در همین حین پیشنهاد داد "من میتونم سر راه برسونمت اگه می..." اما قبل از اینکه بتونه جملهاش رو تمام بکنه، پسرک با عجله از روی زمین بلند شد و سمت راه پله دوید.
"نه، نمیخوام. خیلی ممنون..."