Mr. Invisible

Mr. Invisible

Luna

با هر غروب آفتاب به پایان خودم نزدیک‌تر می‌شم. اولین جملهٔ شکل گرفته تو ذهنم بود وقتی نظاره‌گر ذوب شدن برف‌های مارچ به واسطهٔ نور خورشید شدم.

من و برف شباهت‌های زیادی داریم: اون سفید، من رنگ و رو پریده، اون بی‌صدا، من ساکت و مهم‌ترین وجه اشتراکمون اینه که تا آخر این ماه به طور کامل آب می‌شیم.

می‌دونم! می‌دونم! من همیشه غیر مستقیم حرف می‌زنم. بهتره بگم سنگینی بار احساساتم اونقدر به قفسهٔ سینه‌م فشار وارد می‌کنه که قادر به ساده بیان کردن چیزی که درونم می‌گذره نیستم. همهٔ این حرف‌ها یک راه شاعرانه‌ست برای گفتنِ دارم می‌میرم. البته هیچ‌وقت چندان فرقی هم با مرده‌ها نداشتم. متاسفانه حضورم حس نمی‌شه و از اونجایی که مثل برفم سرمام باعث می‌شه بقیه منجمد شن! شاید برای همینه کسی نزدیکم نمی‌شه. راستی می‌تونید آقای نامرئی صدام کنید!

«چوی یونجون»

نگاهم رو از آسمون بیرون پنجره برداشتم و به دبیر هندسه آقای کیم دادم.

«کجایی؟ می‌خوای برات لالایی بخونم تا خوابت ببره؟»

از شدت خنده، کلاس مثل بمب منفجر شد.

«بیا جلو و مسئلهٔ ۳۳ رو حل کن»

دستم رو از زیر چونه‌م برداشتم، صندلی رو عقب کشیدم و پای تخته رفتم.

نگاه همهٔ بچه‌ها روم بود اما چشم‌های یه نفر باعث می‌شد قلبم از درد فرو بپاشه و به قطعات نامساوی تقسیم شه.

گچ رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم.

«وقتی حل می‌کنی توضیح بده»

توضیح دادن! اگه حوصله داشتم چیزی رو توضیح بدم الان توی مدرسه نبودم و مجبور نبودم دستورات آقای کیم رو بشنوم.

بی‌توجه به درخواست آقای کیم، بدون جاری کردن کلمه‌ای مسئله رو به پایان رسوندم و بعد از قرار دادن گچ سر جاش، دستام رو تکوندم.

«درسته، اما اگه یکم به حرفام توجه کنی ضرر نمی-»

صدای زنگ آخر بلند شد.

آقای کیم بلند شد و در حالی که کتاب‌هاش رو جمع می‌کرد گفت:«خسته نباشید. برای جلسهٔ بعد سوالات ۳۴ تا ۷۰ جزوه رو حل کنید. می‌تونید برید»

به سمت میزم رفتم تا کیفم رو بردارم.

«یونجون! می‌تونیم صحبت کنیم؟»

معرفی می‌کنم! چوی سوبین، مبصر کلاس، بهترین و محبوب‌ترین دانش‌آموز مدرسه و همون آدمی که نگاهش بین این همه آدم اذیتم می‌کنه.

ما هر روز صبح همدیگه رو تو ایستگاه اتوبوس ملاقات می‌کنیم اما حرفی بینمون رد و بدل نمی‌شه. عمدتاً بخاطر اینکه تظاهر می‌کنم ندیدمش وگرنه اون واقعاً انسان اجتماعی و خوش‌مشربیه.

اولین تلاقی نگاهمون با احاطه شدنش توسط کلی آدم همراه بود. من همونجا به خودم گفتم بعضی اوقات بهتره که غریبه بمونی. ما دنیاهای کاملاً متفاوتی داشتیم و اینو هر کسی می‌تونست ببینه.

دلم می‌خواست ازم دور شه. آره! من آدمی که بیشتر از همه دوست دارم پس می‌زنم و قصد ندارم چیزی از احساسم بهش بگم، چون نمی‌خوام بعد از مرگم بابت اینکه متقابلاً دوستم نداشت عذاب وجدان بگیره.

«چرا چیزی نمی‌گی؟»

«ببخشید حواسم نبود»

از ناامیدیش کم شد و با لجبازی گفت:«چوی یونجون! اگه قرار باشه اینطوری نادیده‌م بگیری انقدر دنبالت راه میفتم تا حاضر شی باهام حرف بزنی!»

حسابی ازم دلخور بود. نکنه ناخواسته باعث ناراحتی آدمی شده بودم که اگه خاری به دستش می‌رفت تموم بدنم درد می‌گرفت؟

لبخندی زدم و گفتم:«باشه باشه آروم باش، صحبت می‌کنیم»

و به یک‌باره زیباترین صحنهٔ عمرم رو دیدم! درخشش ستاره‌های چشم‌هاش که به سطح کدرشون ذوق بخشیده بود.

ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ

همراه با هم به سمت نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس قدم برمی‌داشتیم.

«دوستات ناراحت نمی‌شن ما رو با هم ببینن؟ بهتره باهام نگردی!»

با تعجب بهم خیره شد.

«مگه ویروسی؟ کم مونده از پادشاه برف‌ها راجب روابطم با دیگران نظر بخوام!»

از لقبی که بهم داده بود خنده‌م گرفت.

«نمی‌خوای بگی چیکارم داری؟»

نفس عمیقی کشید که باعث پخش بخار توی اون هوای سرد شد.

«می‌دونم چی زیر اون کلاهی که تا زیر ابروهات پایین می‌کشی قایم کردی. اگه زمستون نبود چطور می‌خواستی پنهونش کنی؟»

فهمیده بود؟ تا قبل از این فکر می‌کردم کسی متوجه من نیست. به نظر می‌رسه یک دلیلِ بیشتر برای چنگ زدن به عشق ناامیدانه‌م پیدا کردم.

«چیز مهمی نی-»

با اعتراض وسط حرفم پرید.

«چطور داری همچین چیزی می‌گی؟»

فقط بلدی پول حروم کنی! اگه می‌خوای بمیری، لطفاً زودتر بمیر!

صدای مادرم تو مغزم اکو می‌شد.

سعی کردم با نگاه کردن به سوبین افکارم رو پس بزنم. چشم‌های عمیق و اسرارآمیزی داشت که حس می‌کردم با یک نظر تونسته بود به درون من نفوذ کنه. با اینکه چیزی از خودم بهش نگفته بودم، تموم کارت‌هام از قبل براش رو شده بود.

در برابرش خلع سلاح شده بودم. منو مضطرب می‌کرد. در واقع اون تنها عامل اضطرابم بود، برای همین می‌خواستم ازش فرار کنم.

«ازم فرار نکن»

داشت ذهنمو می‌خوند؟

«یه جورایی خوش‌شانسم که زمستونه و تا قبل از بهار تموم می‌کنم. برای همین لازم نیست به یه راهکار برای قایم کردن کلهٔ کچلم فکر کنم»

به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و منتظر وایسادیم.

«پس زیاد وقت نداری. دوست داری چطور به یادت بیارم؟»

به فکر فرو رفتم.

«چطوره برات بنویسم؟»

«بنویسی؟»

سرم رو تکون دادم.

«بهم نمیاد ولی توی نوشتن خوبم. یه دفتر می‌گیرم و برات می‌نویسم. انتهاش رو برای خودت خالی می‌ذارم تا کار ناتموم منو تموم کنی‌. اینطوری وقتی اتفاق افتاد می‌تونی لابه‌لای سطرهای نوشته‌هام دنبال بخش‌هایی از من بگردی که دیگه نیست»

به طرفم برگشت.

«ازت ممنون می‌شم! فقط...می‌شه وقتی فردا منو دم ایستگاه اتوبوس دیدی طوری رفتار نکنی که انگار وجود خارجی ندارم؟ فقط همین یه روز! یه کار مهم دارم»

«بابت اون...معذرت می‌خوام»

«اشکال نداره درکت می‌کنم»

اتوبوس رسید و بهش خیره موندیم تا پارک کنه.

ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ

حس می‌کنم بعد از یک سقوط بی‌پایان در حال اوج گرفتنم. چرا همه‌جا سفیده؟ چرا...هیچی این دور و بر نیست؟

در یک آن به ایستگاه اتوبوس منتقل شدم. توانایی تلپورت؟ زندگی واقعی انقدر هیجان‌انگیز نبود. وایسا...گفتم زندگی واقعی؟ مگه این زندگی واقعی نیست؟

یک نفر داره با عجله می‌دوئه. چقدر شبیه سوبینه. نه انگار خودشه! چرا انقدر زود اومده؟ نکنه بخاطر منه؟ آره فکر کنم بخاطر منه!

لبخندزنان به سمتش می‌رم.

«سوبین!»

متوجه‌م نشد، پس دوباره سعی می‌کنم.

با صدای بلندتری داد می‌زنم:«هی چوی سوبین!»

انگار داره نادیده‌م می‌گیره، اما اونکه کینه‌ای نبود. این بار می‌دوئم تا بهش برسم.

«سوبین؟!»

چرا نگاهم نمی‌کنه؟

شال گردن بافتنیش رو تا بالای بینیش می‌کشه و زانوهاش رو بغل می‌گیره. نامه‌ای توی دستش خودنمایی می‌کنه. داره...گریه می‌کنه؟ دستم رو جلو می‌برم تا اشک‌هاش رو پاک کنم، اما چرا من...دست ندارم؟

ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ

چه اتفاقی داره میفته؟ کلاس درس؟

آه بازم اقای کیم! شرط می‌بندم طبق معمول دانش‌آموزا رو با مسئله‌های مسخرهٔ جزوه‌ش سرگرم می‌کنه، برای همین به جای گوش دادن بهش به بیرون پنجره نگاه می‌کنم.

چرا درخت‌ها سرسبزن؟ برف‌ها آب شدن؟! مگه هنوز توی مارچ نیستیم؟

«بچه‌ها بعدِ از دست دادن دوستتون، از ماه قبل تا الان هیچ‌کدوممون سرحال نیستیم. منم دیگه دل و دماغ درس دادن ندارم»

فکر کنم تنها کسی که خوشحال شد من بودم، چون قیافهٔ همه گرفته‌ست. راستی کی از دست رفته؟

«به جاش بیاید برای آرامش روحش دعا کنیم. اون واقعاً دانش‌آموز خوب و پرتلاشی بود و سرش تو کار خودش بود. اونقدر قوی بود که بدون اینکه هیچ‌کدوم از ما از بیماری سختش خبر داشته باشیم، تنهایی می‌جنگید و خم به ابروش نمی‌آورد»

سوبین بهم نگاه می‌کنه. چرا انقدر غمگینه؟

یهو بدون اجازه گرفتن از کلاس می‌ره بیرون. در کمال تعجب آقای کیم اعتراضی نمی‌کنه.

سراسیمه بلند شدم و گفتم:«من می‌رم دنبالش!»

کسی بهم توجه نمی‌کنه اما این طبیعیه، هر چی نباشه من آقای نامرئیم!

ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ

اینجا دیگه کجاست؟ مطب دکتر؟ بازی جالبیه!

به دور و برم نگاه می‌کنم. اون سوبینه که رو‌به‌روم نشسته؟ چقدر بزرگ‌تر شده! انگار چند سالیه که می‌گذره. پاش ناخودآگاه روی پارکت مطب ضرب می‌گیره، اما آدمی که من می‌شناختم خونسرد بود و مضطرب نمی‌شد، چی به سرش اومده؟

«چوی سوبین»

منشی اسمش رو می‌خونه و سوبین وارد اتاق دکتر می‌شه، منم پشت‌سرش راه میفتم.

«سلام، چطوری؟»

دکتر دستش رو جلو می‌بره. سوبین به هر زحمتی که بود دستش رو از جیبش در میاره و دست دکتر رو فشار می‌ده، اما دستش داره می‌لرزه.

«سلام، خوبم ممنون»

بهش اشاره می‌کنه که بشینه و خودش پشت صندلیش جا می‌گیره.

«خوب بودی که کارت به اینجا کشیده نمی‌شد»

کامپیوترش رو روشن می‌کنه.

«خب بگو، مشکل چیه؟»

سوبین آهی می‌کشه.

«آقای دکتر من آدم بدی نیستم، یا حداقل این چیزیه که بقیه بهم می‌گن. لامپای اضافهٔ خونه رو خاموش می‌کنم، اگه شیر آب چکه کنه محکم می‌بندمش. به گنجشکا غذا می‌دم. به نیازمندا کمک می‌کنم. اگه توی اتوبوس سالمندی ببینم بلند می‌شم تا جام بشینه. با بچه‌ها بازی می‌کنم. به غریبه‌ها لبخند می‌زنم...من خوبم...واقعاً خوبم...اما حالم خوب نیست»

«تپش قلب داری؟»

«نه»

«حس می‌کنی مدام قراره اتفاق بدی بیفته؟»

«نه»

«می‌تونی بخوابی؟»

«نه»

«می‌تونی غذا بخوری؟»

«نه»

«سردرد داری؟»

«آره، اما بخاطر کم خوابیدنه»

دکتر به چهرهٔ سوبین دقیق می‌شه.

«کسی رو از دست دادی؟»

داره می‌لرزه. می‌خوام به دکتر حمله کنم و بگم این دیگه چه سوالیه اما سوبین قبلش گفت:«آره»

آره‌ش با بغض شکننده‌ای همراه بود.

«باهاش درگیری عاطفی داشتی؟»

سرش رو به نشونهٔ تایید تکون می‌ده‌.

«هنوز بهش فکر می‌کنی؟»

«فکر نمی‌کنم. اون همیشه باهامه»

«مطمئنی؟»

«آره»

«دو طرفه بود یا یک طر-»

«یک طرفه بود»

«یک طرفه از طرف کی؟»

«از طرف من»

داره گریه می‌کنه. منم می‌خوام گریه کنم.

«باهاش رابطهٔ جنسی داشتی؟»

«نه!»

«نگران چیزی نباش، همه‌چیز بین خودمون می‌مونه»

«نداشتم!»

«به هر حال منم دوست ندارم راجب این چیزا صحبت کنم اما در مواردی که تماس فیزیکی وجود داره بار روانی بیشتره»

سوبین آزرده خاطر می‌شه.

«بهتون گفتم که یک احساس یک طرفه بوده، ما حتی اونقدرا با هم صحبت نمی‌کردیم»

«که اینطور»

داره یه چیزایی رو تایپ می‌کنه.

«برای مشکل خوابت آلپرازولا-»

«یه چیزی هست که نگفتم»

دکتر عینکش رو روی بینیش جابه‌جا می‌کنه.

«چی؟»

«من نمی‌خوام زندگی کنم»

فهمیدم چی شد. داشتم خودمو گول می‌زدم. من...خیلی وقته مردم. ما همدیگه رو دوست داشتیم اما برای همه‌چی دیر شده بود، چه مصیبتی! می‌خوام بهش بگم تو باید زندگی کنی، اما چطور؟

ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ

بازم زمستونه. داره روی برف‌ها قدم برمی‌داره، توی جاده‌ای طولانی که انتهاش مشخص نیست و راه به جایی نمی‌بره. رد پاهاش رو دنبال می‌کنم، عین بچه کوچولوهایی که توی گودالِ جای پای بزرگتراشون گام برمی‌دارن. پاهاش از من بزرگ‌تر و قدش از من بلندتر شده. دلم می‌خواد صداش کنم و برای یک بار هم که شده بغلش کنم، اما نمی‌تونم‌، دیگه نمی‌شه.

به آدمای دور و اطراف که می‌خندیدن و کریسمس رو جشن می‌گرفتن نگاه می‌کرد. می‌تونستم احساس کنم درد محبوس قلبش هر لحظه به گلوش چنگ می‌زنه و می‌خواد خفه‌ش کنه و افکار محصور ذهنش، اجازه نمی‌دن به چیزی و کسی جز من فکر کنه. امیدوارم منو فراموش کنه.

این آخرشه، دیگه باید برم...قرار نبود اینجوری تموم شه ولی حداقل خوشحالم که ملاقاتش کردم.

Report Page