Movement
Blue signبه دختر روبه روش زل زده بود و منتظر بود تا دختر حرفی بزنه، دختر لبخند مهربونی زد و تمام جراتش رو جمع کرد تا چیزی که میخواد رو بگه
-سونبه..
سرش رو پایین انداخت و با دوباره بالا آوردن سرش نگاهش رو به به چشمای پسر داد و با رفتن روی مچ پاش صورتش رو به صورت پسر نزدیک کرد
نیکی که پشت دیوار ایستاده بود و از اتفاقی که میخواست بیفته مطلع بود لعنتی زیر لب گفت و بعد سریع اون مکان رو ترک کرد
دختر در ادامه جلوتر رفت و به محض بستن چشماش لباش رو به سمت لبای پسر برد
+چیکار میکنی؟
پسر انگشت اشارش رو روی پیشونی دختر گذاشت و نگاه پر از تعجبش رو به دختر داد، دختر بدون هیچ معطلی ای از اونجا فرار کرد، هیسونگ سرش رو پایین انداخت و ابروش رو بالا انداخت و دستش رو به پشت موهاش کشید و دوباره نگاهش رو به سمت مسیری که دختر فرار کرد داد، دستاش رو کنار بدنش انداخت و شروع به راه رفتن سمت کلاسش کرد
راهرو ساکتِ ساکت بود و تنها صدایی که میومد صدای قدم های آروم هیسونگ بود، داخل کلاس شد و به محض این که نیکی رو دید سرش رو به منظور سلام تکون داد و روی صندلیش نشست
-چطور بود؟
هیسونگ سرش رو سمت صدایی که متعلق به نیکی بود چرخوند و ابروش رو بالا انداخت، نیکی نیشخندی زد و نگاه نافذش رو به هیسونگ داد
-بوسیدن..
هیسونگ که متوجه حرف نیکی شد نیشخندی زد و دستی به لباش کشید
+میشه گفت تا حدودی.. خوب؟
نیکی تقریبا سمتش حمله کرد و یقش رو گرفت، از روی صندلی بلندش کرد و بهش نزدیک شد
هیسونگ پوزخندی زد و نگاه خنثیش رو بهش داد
+چیه نکنه معشوقه ای چیزیت بود؟
با تمسخر گفت و با زبونش گوشه ی لباش رو خیس کرد
-پس هنوز نمیفهمی، آره؟
هیسونگ دستش رو بالا آورد و بعد محکم به دست نیکی ضربه زد
+تقصیر من نیست که خودش قدم گذاشت سمتم
نیکی دندوناش رو به هم فشرد و سعیش رو کرد تو صورتش داد نزنه
-تقصیر تو نیست؟ اگه تقصیر تو نیست پس تقصیر کیه؟
هیسونگ دوست نداشت نیکی ادامه بده، در واقع دوست نداشت بشنوه که نیکی اون دختر رو دوست داره
از اینکه نیکی فردی رو دوست داشته باشه و اون فرد خودش نباشه، متنفر بود
-پس تقصیر کیه؟؟
این بار تو صورت هیسونگ داد زد و ازش جواب میخواست
سابقه نداشت که انقدر عصبی بشه که همچین دادی بزنه، اونم سر یه دختر، دختری که به هیسونگ نزدیک شده بود
دختری که قبل از خودش لب های هیسونگ رو بوسیده بود، کسی که به نظر میومد هیسونگ هم متقابل بهش حس داره
+اگه میخوای سرم داد بزنی، بزن
مکث کرد و زبونش رو به دیواره لپش کشید و خودش رو کنترل کرد که نشون نده حسادت میکنه
+من سرزنشت نمیکنم، اما یچیزیو باید راجبش بگم، این بوسیدن..
-ساکت شو
آب دهنش رو قورت داد و نفسش رو پر فشار بیرون داد، همش برای کنترل خشمش بود
نگاهش به لب های هیسونگ افتاد و باز تمرکزش رو از دست داد
لحظه ای خواست جلو بره و تا میتونه اون لب هارو ببوسه اما به خودش اومد و روش رو برگردوند
+ما همو نبوسیدیم
سریع گفت و باعث برگشتن نگاه نیکی سمتش شد، بدنش کامل سمتش چرخید و حالا که هیسونگ فرصت این رو داشت بهش توضیح بده ادامه داد
+ما.. یعنی من، مانعش شدم.. تو هنوزم میتونی قلبشو به دست بیاری چون از طرف من رد شده و دیگه فکر نکنم حسی باقی مونده باشه، یا حداقل تلاش میکنه که حسی که بهم داره رو متوقف کنه
بدون ثانیه ای مکث حرفاش رو میزد، بدون اینکه وقفه ای بینش ایجاد کنه
+قبولش داری دیگه، درسته؟
-نبوسیدیش؟
هیسونگ سریع سرش رو به منظور منفی تکون داد و با صدای تحلیل رفته ای گفت
+نه.. من علاقه ای بهش ندارم..
-پس اینطوره؟
هیسونگ سرش رو به منظور تایید تکون داد و دستاش رو به هم قفل کرد، شاید نباید میگفت که نبوسیدن، شاید این از علاقه ی نیکی نسبت به اون دختر کم میکرد و اگه هیسونگ فقط اجازه نمیداد نیکی امیدی درون دلش نسبت به، به دست آوردن دل اون دختر نداشته باشه بهتر میشد
نیکی نگاهش رو به لب های هیسونگ داد و بدون ترس جلو رفت و بدون فکر فقط میخواست ببوستش
قلبش تند تند میزد و هر قدم کوتاهی که برمیداشت فکر اینکه پیش نره بیشتر مانعش میشد
آهسته بهش نزدیک شد و نگاهش رو از لب های هیسونگ به چشماش داد، آب دهنش رو قورت داد و همون لحظه حرکت اضافی ای نکرد
فکر اینکه رد بشه، اینکه هیسونگ نخواد ببینتش مانعش شد، درسته که اون ها حتی دوست های نزدیکی هم نبودن و همه چی از یه کراش ساده شروع شده بود، اما اون فقط دوست نداشت همین هم ازش گرفته بشه
قدمی به عقب برداشت و خواست عقب تر بره که هیسونگ مچ دستش رو گرفت و نیکی سمتش چرخید
نیشخندی زد و دست نیکی رو فشرد، قدمی به جلو برداشت و با لحن جدی ای لب زد
+تو واقعا دوستش داری؟ منظورم اینه که اون.. مگه دوستت نبود؟
-برات مهمه؟
هیسونگ سرش رو با مکث تکون داد و نیکی رو سمت خودش کشید و با نزدیک تر شدن بهش دست دیگش رو گرفت
+نمیخوای یه حس جدید رو تجربه کنی؟
چشم های نیکی مستقیم بهش خیره بودن و از حرکات و رفتارایی که هیسونگ میکرد گیج شده بود، هیسونگ که حرکتی از نیکی ندید سرش رو جلو برد و صورتش رو یه صورت نیکی نزدیک کرد، لب هاشون تنها پنج سانتی متر فاصله داشتن و حالا قلب جفتشون به تپش افتاده بود
نیکی باز حرکتی از خودش نشون نداد، در واقع منتظر بود، منتظر سناریویی که تو مغزش ساخته بود
اینکه هیسونگ جلوتر بیاد، جلوتر بیاد و بدون اینکه سرکارش گذاشته باشه لب هاش رو ببوسه، خیلی نرم و آروم توی خلوتشون هم رو ببوسن
+نمیخوای حرکتی کنی؟
با هر صحبت نفس هاش به لب هاش میخورد و همین حین داخل چشماش زل زده بود، حرکت؟ قلب نیکی داشت پر سرعت داخل قفسه سینش میتپید
+خیلی خب..
حالا از اینکه نیکی هم منتظر این لحظه بوده اطمینان داشت، درونش خندید و برای اذیت کردن نیکی عقب رفت اما بلافاصله نیکی با گذاشتن لب هاش روی لب های پسر بزرگتر به آرومی بوسیدش و عقب رفت، هیسونگ نیشخندی زد و لحظه ی دیگه با چرخوندن نیکی سمت صندلی نیکی رو بین خودش و صندلی گیر انداخت و بلافاصله لب هاش رو روی لب های نیکی گذاشت
دست هاش رو سمت موهای نیکی برد و اون هارو بین موهاش فرو کرد، لب هاش رو مک های ریزی زد و بدنش رو به بدن نیکی چسبوند
نیکی دستاش رو روی سینه هیسونگ گذاشت و کمی به عقب هلش داد
-تو هم..
+من مدت هاست منتظر این لحظم
دوباره لب هاش رو روی لب های نیکی گذاشت و خواسته ای که تمام این مدت داشت رو با بوسیدن لب های شیرین نیکی تلافی کرد