Most enough person
ayaبا صدای باز شدن در بالاخره از ور رفتن با ظاهر خودش دست کشید و به سمت دوستپسر خستهش رفت.
“خوشاومدی هیونگ!”
پسر بزرگتر لبخندی زد و همونطور که با یکدست کوله پشتیش رو بالای جاکفشی میزاشت دست دیگهش رو دور کمر فرشتهش حلقه کرد. “دلم برات تنگ شده بود جهیونا.”
جهیون طبق عادت با حلقه کردن دستش دور گردن دوستپسرش سرش رو تو گردنش فرو برد و یک دم عمیق و پر از دلتنگی کشید؛ البته که بازدمش هم شباهت زیادی به آه داشت. “منم همینطور هیسونگی هیونگ.”
بعد از چند دقیقه دو پسر بالاخره از هم دیگه دل کندن و هیسونگ وقتی با دقت به پسرش نگاه کرد، متوجه شد که یک چیزی توی ظاهر پسر تغییر کرده؛ اما نمیدونست چی؟
جهیون که با دیدن نگاه محتاط و درعینحال گیج دوستپسرش خندهش گرفته بود سعی کرد خودش رو کنترل کنه و تو چشمای پسر زل زد. “خب؟”
با باز شدن دهنش پسربزرگتر بالاخره متوجه تغییر شد و چندبار دهنش رو باز و بسته کرد تا بتونه حرفی بزنه اما با صدای خنده پسر کوچیکتر دهنش رو بست.
“هیونگ… قیافهت خیلی دیدنی شده.”
و این هیسونگ بود که هربار اون پسر دهنش رو باز میکرد فقط و فقط متوجه اون شئ نقرهای براق داخل دهنش میشد. “خب… عام… چرا؟”
جهیون بالاخره دست از خنده برداشت و کمی جدیتر شد. “خوشت نمیاد هیونگ؟ من که فکر میکنم خیلی قراره بهمون حال بده.”
و تنها کاری که از دست پسر بیچاره برمیومد این بود که سرشو تکون بده و به سمت اتاق بره تا لباسشو عوض کنه.
پسر کوچیکتر که انتظار همچین ریکشنی رو نداشت، با فهمیدن اینکه پارتنرش از این تصمیمش خوشش نیومده کمی ناراحت شد و به سمت آشپزخونه رفت تا حداقل یکم اسنک درست کنه و شاید بالاخره میتونستن حرف بزنن؟
اما با دیدن هیسونگی که فقط لباسش رو به یه لباس بیرونی دیگه تغییر داده و داره میره بیرون دستگاه رو خاموش کرد و به سمتش رفت. “کجا میری هیونگ؟”
هیسونگ دوباره نگاهش به داخل دهن جیک افتاد، آهی کشید و جوابش رو داد. “میرم بیرون جهیونا، امشب دیر میام پس منتظرم نمون، خودت غذات رو بخور و بخواب.”
پسر کوچیکتر نمیدونست چرا هیسونگ داشت اینطوری واکنش میداد و برای اولین بار در طول این ۳ سال رابطه، به جای ‘جهیونی’، ‘جهیونا’ خطاب شده بود؛ نوک انگشتاش از شدت فشاری که به ستون آشپزخونه وارد میکرد سفید شده بودن و مغزش رسما خالی شده بود، اینکه فقط بخاطر یه پیرسینگ— که اونم فیک بود، فقط هیسونگ هنوز خبر نداشت— انقدر ریکشن نشون بده اصلا نرمال نبود.
در طول این دو هفته پسر بزرگتر بدون استثنا هرشب دیرمیومد خونه و شاید اصلا نمیومد. همون شباییهم که میومد از شدت خستگی مستقیم میخوابید! اون دو پسر دو هفته بود که نتونسته بودن زمانی رو به رابطهشون اختصاص بدن و جهیون فقط به عنوان یه مجازات کوچیک اون رو به زبونش چسبونده بود.
پسر کوچیکتر سریع جلوی در رفت و نزاشت هیسونگ خارج بشه. “من… من واقعا پیرسینگ نزدم هیونگ… این فیکه!” با دست پیرسینگ رو از روی زبونش برداشت و به هیسونگ نشون داد. “پس لطفا… خواهش میکنم نرو… میدونی چندوقته نتونستم تو بغلت بخوابم؟ میدونی چندوقته یه فیلم باهم ندیدیم؟ ما تقریبا یه هفتهس حتی همدیگهرو نبوسیدیم!”
چشمهای گرد شده هیسونگ بین پیرسینگ توی دست دوستپسرش و چشمهاش که بخاطر جمع شدن اشک برق میزد میچرخید. “جهیونا-“
حرفش توسط پسر کوچیکتر قطع شد. “حتی دیگه بهم نمیگی جهیونی! هیونگ نکنه… دیگه منو دوست نداری؟ ازم خسته شدی؟ برات کافی نیستم؟ یا اینکه… یه نفر دیگه اومده تو زندگیت؟”
با هر سوالی که میپرسید چشمهای پسر بزرگتر گردتر میشد و هرلحظه امکان داشت از حدقه بزنه بیرون. هر دو دست مشت شده پسر رو گرفت و با انگشت شستش پشت دستش رو نوازش کرد. “جهیونی… فرشته من… چرا همچین فکرایی میکنی؟ من… من میدونم این مدت پیش تو نبودم… درک میکنم که ازم ناراحت بودی ولی باور کن من نه تنها مثل قبل بلکه خیلی بیشتر از قبل عاشقتم، هیچوقت ازت خسته نمیشم و یکی دیگه؟ کور بشن چشمهایی که به چشمهای کس دیگه ای به جز تو نگاه کنن.”
دستهاش رو ول کرد و صورتش رو قاب گرفت، با نوازش های آرومی روی گونهش یک بوسه کوتاه ولی عمیق روی لبهاش گذاشت. “و میخوام اینو بدونی که، تو برای من کافیترین آدمی. بهترین، کاملترین و دوستداشتنی ترین. من واقعا حس میکنم برای عشق ورزیدن به تو پا به این دنیا گذاشتم و توهم برای دریافت این عشق از طرف من.”
یک قطره اشک به آرومی از گونه جهیون سر خورد که سریعا توسط دست های هیسونگ شکار شد. گریه پسر کوچیکتر شدت گرفت و خودش رو توی بغل دوست پسرش پرت کرد. اشک هاش تیشرت هیسونگ رو خیس میکردن اما کی بود که اهمیت بده؟
پسر بزرگتر بیوقفه موهای معشوقهش رو نوازش میکرد و بوسه های کوتاهی روی موهاش میزاشت و بعد هر بوسه، نفس عمیقی توی موهاش میکشید.
بعد اینکه جهیون یکم آروم شد، خیلی کم، در حدی که فقط بتونه صورت هیسونگ رو ببینه ازش فاصله گرفت و با اخم ازش پرسید. “پس این دو هفته کجا بودی؟”
هیسونگ لبخند خجالتی زد و یکی از دستهاش رو برد پشت گردنش. “نمیخواستم بهت بگم ولی… برای این ماه شیفت اضافه برداشتم، وقتشه دیگه اسبابکشی کنیم به یه خونه ویلایی”
ابروهای پسر بیشتر توهم فرو رفتن و نگاهی به اطراف خونه انداخت. آشپزخونه متوسطی که توسط دوتا ستون از سالن جدا شده بود و راهروی روبهروش که در ورودی خونه بود. سمت چپ هم اتاقخواب و اتاق مهمان کنار هم قرار داشتند. دکور خونه سبک مدرن ترکیب شدهای با رنگ کرمی بود که سلیقه پسر کوچیکتر بود. “چرا؟ مگه این خونه چشه؟”
لبهای هیسونگ بیشتر کش اومدن. “این خونه چیزیش نیست. ولی مگه پسر من نمیخواست به یه خونه ویلایی اسبابکشی کنیم تا بتونیم یه پاپی بیاریم تو خونهمون؟ شاید یه گلدن رتریور مثل خودش؟”
چهره عصبی جهیون سریعا جاش رو به یک چهره خندون و متعجب تغییر داد و پسر دستهاش رو دور گردن پارتنرش حلقه کرد. “هیووونگ”
هیونگش دستهاش رو دور کمرش حلقه کرد و پس از گذاشتن چندتا بوسه روی گردنش از پسرکش جدا شد.
“پس ازت خواهش میکنم یک یا دو هفته دیگه تحمل کن خوشگلم. اگه خیلی احساس تنهایی میکنی میتونی به جونگوون یا سونو بگی بیان پیشت.”
جهیون با لبخند لبهاش رو به لبهای هیسونگ نزدیک کرد و روی لبهاش زمزمه کرد. “بعدا یه فکری به حال تنهایی من میکنیم، لازمه من دوباره پیرسینگ رو بزارم روی زبونم؟”
هیسونگ اخم کرد. “دیگه. هیچ وقت. اینکار رو. نمیکنی.”
پسر کوچیکتر که به خوبی از تنفر پارتنرش از پیرسینگ، سوزن و هرچیزی مربوط به اونها میشد مطلع بود فقط لبهاش رو روی لبهاش گذاشت تا بعد از مدتها، طعم خوش اونهارو بچشه؛ و هیسونگ؟ به راحتی بیخیال شیفتش شد و تصمیم گرفت برای جبران اون مدت بهترین شب رو به معشوقهش هدیه کنه.