Morning Light ⋆
ساعت ۷ چانگبین از خواب پاشد و دید پاپیش هنوز خوابه. و طبق معمول چانگبین نمیدونست چند دقیقه گذشته که داره سونگمین رو تو خواب تماشا میکنه. تصمیم گرفت تا وقتی سونگمین پا میشه براش سوپ خماری درست کنه چون میدونست سونگمین از صبح هایی که شب قبل مست شده باشه متنفره.
از اونور از اونجایی که فلیکس هنوز نیومده بود معلوم بود که با هیونجین خیلی خوش گذروندن و آره دیگه وارد جزئیات نشیم.
ساعت ۸ سونگمین با سردرد وحشتناکی از خوب بیدارشد اومد هال و دید چانگبین براش میز صبحونه چیده.
+بیدار شدی؟
-آره ولی سرم خیلی درد میکنه
+بیا برات سوپ خماری درست کردم
-ولی شاید بغلم کنی بهتر بشم
سونگمین با گفتن این جمله دستش رو باز کرد و رفت پیش بینیش. چانگبین محکم بغلش کرد و چند لحظه همونطوری نگهش داشت؛ انگار دلش نمیخواست ولش کنه.
چند دقیقه همینجوری موندن بعد سونگمین گفت: هیچی از دیشبم یادم نمیاد، کمرمم درد نمیکنه... نکنه دیشب ...کاری نکردیم؟
+راستش نمیخواستم تو مستی انجامش بدیم دوست دارم اون لحظه ها یادت بمونه چون برای من با ارزشن و نمیخوام فراموششون کنی.
-تو خیلی رمانتیکی میدونی؟
+تازه... اینا حتی نصف چیزایی نیست که دلم میخواد بهت بگم.
بعدش مشغول صبحونه خوردن شدن و از اونجایی که ساعت ۵ کنسرت داشتن باید بعد صبحونه میرفتن تا با اعضا تمرین کنن.