Moonstruck
𝐁𝐨𝐫𝐚⋆نور خورشیدی که بهتازگی طلوع کرده بود، از پنجرهی بزرگ اتاق به داخل میتابید و روشناییاش روی بدن برفی پسر میریخت و تصویر زیبایی از اندام خوشتراشش رو به نمایش میگذاشت.
نور، آروم از روی شونههاش سر میخورد و روی ترقوه و بازوش پخش میشد، طوری که پوستش زیر اون گرمای ملایم برق خیلی ظریفی میزد. پردهی نازک کنار پنجره با نسیم کوچیکی تکون میخورد و سایههای نرم و لرزونی روی تنش میانداخت. البته خودش متوجه این تصویر نبود و تنها معشوقهاش، هیسونگ بینندهی اون زیبایی بود.
نگاه هیسونگ از بدن پرستیدند معشوقش سر خورد و به پایین رسید، جایی که یکی شدن دوبارهاشون رو بهش یادآوری میکرد.
با شنیدن دوبارهی ناله های اغواکنندهی سونو ، که بعد از هر بار ورود خروج عضوش درون حفرهش حتی بلند تر و گوشنواز تر از قبل میشد؛چشماشو بست و سرش رو به عقب پرت کرد و نالید.
کمی بعد با حس نزدیکیش، سرعت ضرباتش رو بالا برد و با خم شدن روی پسرک ریز جثه خیمه زد و لب های خیسشون رو بهم رسوند.
مک محکمی به لب بالایی سونو زد و سپس با گزیدن لب زیرینش نالهی خفه ای کرد و با جیغ سونو درونش ارضا شد.
سونو با حس پر شدن حفرهاش بلند نالید و خودش هم بین شکم هاشون ارضا شد؛ دو پسر ثانیه ای بی حرکت ایستادن و بعد هیسونگ به نرمی بوسه ای روی لبهای ورم کردهش کاشت و سرش رو سمت گردنش برد و عمیق بویید.
بوی خونِ پسر، مثل همیشه وسوسهاش میکرد و پوست سفیدش، برای هیسونگ بیشتر شبیه یک وسوسهی خطرناک بود تا یک خواستهی ساده.
دندانهای نیشش به خارش افتاده بود و هیسونگ سخت سعی داشت عطشش رو کنترل کنه. فکش رو کمی به هم فشار داد و نفس عمیقی کشید؛ همون کاری که همیشه وقتی اوضاع از کنترلش خارج میشد انجام میداد.
با همون حسِ خواستنی که همیشه مجبور بود مهارش کنه، مثل همیشه فقط بینیاش رو بیشتر به شاهرگ پسر کوچکتر نزدیک کرد و عمیقتر بو کشید، بعد خیلی زود خودش رو عقب کشید؛ انگار با همین چند ثانیه هم داشت زیادی جلو میرفت.
سونو که تازه کمی نفساش منظم شده بود، نالهی کوتاهی کرد و دستش رو سمت موهای پسر بزرگتر برد و به نرمی نوازش کرد. هیسونگ به این حرکت عادت داشت و صادقانه ازش لذت میبرد؛ همون لمس سادهای که همیشه آرومش میکرد.
«چرا یکم ازش مزه نمیکنی؟»
با شنیدن صدای پسر کوچکتر که جملهی همیشگیاش رو، بعد از هر بار نزدیک شدنشون، به زبون میآورد، هیسونگ سرش رو عقب کشید و به چشمهای زیباش که حالا خمار و خسته شده بود خیره شد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد لبخند کمرنگی زد، جلو رفت، بوسهای آروم روی پیشانی پسر کاشت و گفت:
«چون نچشیدنش لذتبخشتره.»
بعد از همون جملهی کوتاه، بوسهی خیلی آرومی روی پلکهای سونو زد و به محض اینکه عقب رفت، سونو طوری که انگار همین چند بوسه معجزه کرده باشند، پلکهاش رو روی هم گذاشت و به خوابی عمیق رفت.
هیسونگ نگاهی به چشمهای بستهاش انداخت و لبخندش بیشتر کش اومد.
سونو بیش از اندازه زیبا و وسوسهکننده بود؛ درست به همون شکلی که همیشه کار رو براش سخت میکرد.
بهآرومی از روی پسر بلند شد. سونو نالهی خیلی خفیفی کرد و از دردِ توی خواب، اخم بامزهای روی صورتش نشست.
هیسونگ ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و بعد، با لبخندی کمرنگ، به بدن پسر که حالا زیر نور خورشیدی که کامل طلوع کرده بود واضحتر دیده میشد نگاه کرد. ردِ کبودی و لاو مارک های هیسونگ روی پوست سفیدش به چشم میخورد و نور صبح همهی اون ردهای کمرنگ رو واضحتر میکرد.
هیسونگ با خودش قسم خورد اگر حتی چند ثانیهی دیگه نگاه میکرد قطعا کنترلش رو از دست میداد پس سریع نگاهش رو دزدید.
بیسر و صدا و با دقت، بدن سونو رو تمیز کرد، بعد بالش زیر سرش رو کمی جابهجا کرد و در نهایت پتوی صورتیرنگش رو آروم روی بدنش کشید. بعد خیلی آهسته به سمت حمام گوشهی اتاق رفت.
دقیقهای بعد، مرد بزرگتر از حمام بیرون اومد، لباساش رو پوشید و نوشتهای کنار تخت پسرک گذاشت. دوباره به چهرهی غرق در خوابش خیره شد؛ صورت آرومش، لبهای نیمهباز و نفسهای منظمش.
بهآرومی خم شد و بوسهای کوتاه روی پیشانی پسر کاشت و سپس آروم، طوری که انگار از اول هم حضور نداشته، اتاق رو ترک کرد.
***
پسرک بهآرومی چشمهای عسلیرنگش رو باز کرد. نور کمرنگی از لای پردهی نازک کرمرنگ، خط باریکی روی صورتش انداخته بود و پلکهاش هنوز سنگین بود. بلافاصله بعد از بیدار شدن تنهایی رو حس کرد و روی تخت نشست.
یه لحظه مکث کرد؛ نفس عمیقی کشید، انگار میخواست مطمئن بشه واقعاً بیداره.
به محض نشستن کمرش تیر کشید، اما اونقدر آزاردهنده نبود؛ بیشتر شبیه یه درد خفیفِ آشنا بعد از یه خواب طولانی بود. پس دستی به موهای بلوندش کشید و اطراف رو بررسی کرد؛ ساعت روی دیوار دوی ظهر رو نشون میداد و تخت بزرگ و بههمریخته، بالش کناری که خالی بود، لیوان نیمهپر روی میز کوچک کنار پنجره… درست حدس میزد، تنها بود.
سکوت اتاق با صدای آرام تیکتاک ساعت دیواری میشکست . همون سکوتی که همیشه بعد از رفتن اون مرد، توی اتاق میموند.
به نرمی پاهاشو از زیر لحافش بیرون کشید و روی پارکتهای گرم گذاشت؛ گرمایی که معلوم بود از آفتاب ظهرِ زودرس میاد. انگشتهای پاش کمی جمع شد، از اون حس خوب تماس اولین قدم با زمین.
اما قبل از اینکه بلند شود، نگاهش به پاتختی خورد.
روی پاتختی، کنار گوشی خاموش و ساعت مچی مرد، یه کاغذ تاخورده جا خوش کرده بود. با دیدن کاغذ روش، اون رو برداشت و لبخندی به خط زیبای مرد زد و شروع به خوندنش کرد.
«خوب استراحت کن و غذای خوب بخور، امشب شب عشاقه.
پس بیا همین امشب رو عاشقی کنیم سونویا؛ساعت هشت منتظرم باش»
لبخند روی لبش با هر کلمه بیشتر کش میاومد. حتی موقع خوندن اسمش، نفسش یه لحظه توی سینه حبس شد. همیشه وقتی اون مرد «سونویا» صداش میکرد، دلش نرمتر از همیشه میشد.
درستِ، اون روز ولنتاین بود.
برای چند ثانیه به کاغذ خیره موند. لبههاش رو با شستش صاف کرد و ناخودآگاه دوباره متن رو توی ذهنش مرور کرد، انگار میترسید جملهها از یادش برن.
بارها اون روز رو تصور کرده بود و حالا میتونست تصوراتش رو زندگی کنه. تصویر دستهای گرمش، صدای خندههاش، قرار امشب… همهچیز توی ذهنش روشن و زنده بود. اونها دو سال بود که با هم قرار میگذاشتند و این اولین ولنتاین بعد از عمیق شدن رابطهشون بود و سونو عمیقاً بابتش خوشحال بود.
خوشحالیای که آروم و بیسروصدا زیر پوستش میدوید. از اون خوشحالیهایی که آدم نمیدونه باهاش چی کار کنه؛ فقط لبخند میزنه و دلش میخواد سریعتر برسه به شب.
با یادآوری اینکه کمتر از شش ساعت تا قرارمون فرصت داره و با شادی عمیقی که احساس میکرد از تخت بلند شد و سمت حمام پرواز کرد.
اون روز مال پسرک بود و هیچ چیزی نمیتوانست خرابش کنه.
***
سونو آماده بود، لباس سادهای به تن داشت و روی کاناپه نشسته بود. پاهاش هیجانزده تکون میخورد و نگاهش به ساعت بود؛ عقربهها 19:58 رو نشون میدادن، دلش تند میزد و کمی مضطرب بود، نمیتونست صبر کنه.
کم کم عقربه دقیقه حرکت کرد و فقط یه دقیقه مونده بود. نفسش توی سینه حبس شد و وقتی ساعت دقیق هشت شد، در واحد زنگ خورد.
سونو با شوق بلند شد و سمت در دوید.
پشت در، دوست پسر خوشتیپش ایستاده بود، استایل شیکش پسر که جذابیتش رو دو چندان میکرد باعث شد سونو لبخند بزنه و نگاهش به چشماش دوخته بشه.
«سونگ…»
«زیبا شدی، نفسم!» هیسونگ با لبخند حرف پسر رو قطع کرد و بهش خیره شد.
گونههای سونو رنگ گرفت و خجالت کشید و بعد سر شروع پایین انداخت؛اما درست همون موقع، دست هیسونگ که تا حالا پشتش پنهان بود جلو اومد و یه دسته گل بزرگ رز صورتی جلوی سونو گرفت.
سونو دهانش باز شد و لبخند زد، بعد دسته گل رو گرفت و بو کرد ،خوشبو بود و رنگش هم همون رنگ مورد علاقهاش بود.
«خدای من، چقدر قشنگه»
هیسونگ لبخند شیفته ای زد و گفت :«درست مثل تو فرشته کوچولو»
با حرف مرد سونو خندید، دسته گل رو محکم گرفت و به مرد نگاه کرد که همون لحظه دست مرد کمر باریکش رو گرفت و جلو کشید. هیجان و انتظار لحظهی قرار توی هوا بود و هر دو حس میکردن یه چیز خاص در حال اتفاق افتادنه.
هیسونک روی صورت پسر خم شد و مماس لب هاش لب زد.
«آمادهای بریم و عاشقی کنیم، سونو شی؟»
سونو با لبخندی که هیچ جوره از روی لبش کنار نمیرفت سری تکون داد و گفت: «البته که امادهام ، هیسونگ شی!»
بعد از جواب پسر ، هیسونگ هم لبخند بزرگی زد و بوسه ای به گوشهی لب های سونو زد و دستش رو به سمت پشت سونو دراز کرد و در رو بست.
سپس دوباره به پسر نگاه کرد و انگشتاشون رو توی هم گره زد و با هیجان، از ساختمون خارج شدن.
دو ساعت بعد، دو پسر توی خیابونهای شهر قدم میزدن، میچرخیدن، میخندیدن و گاهی چند بوسهی کوتاه رد و بدل میکردن. بعد از اینکه حسابی خوش گذروندن و کمی گرسنه شدن، هیسونگ راهشون رو سمت یه رستوران ساده و قشنگ کج کرد؛ رستورانی با نور ملایم و شمعهای کوچیک روی میز، برای یه شام رمانتیک، جایی که عاشقا میتونستن بدون هیچ نگرانی با هم باشن.
هر لحظه سونو حس میکرد داره بهترین خاطرهی زندگیش رو تجربه میکنه، یه شب که هرگز از ذهنش پاک نمیشه.
تمام مدت که دو پسر مشغول خوردن شام بودن، نگاه هیسونگ از لبخند زیبای سونو جدا نمیشد. سونو با لذت آخرین تیکه استیکر رو خورد و نگاهش رو بالا آورد، همون لحظه متوجه هیسونگ شد که بدون توجه به غذای خودش، دستش رو زیر چونه گذاشته و شیفته نگاهش میکنه.
گونههای سونو گرم شد و لبخند زد.
«چرا غذاتو نخوردی، سونگ؟»
هیسونگ بدون اینکه لبخندش رو پنهون کنه از صندلیش بلند شد و سمت سونو رفت، دستش رو جلو آورد و سونو بیحرف دستش رو گرفت. همونطور که بلند میشدن، سونو جوابش رو شنید:
«چون برای سورپرایز اصلی هیجان دارم فرشته کوچولو.»
هیسونگ دستش رو آرام روی کمر سونو گذاشت و سونو هم با علاقه خودش رو به مرد نزدیک کرد. دستاش رو روی شونههاش گذاشت و به چشمهایش خیره شد. نگاه هیسونگ از چشمهاش به لبهاش سر خورد و به آرامی بوسهای زد.
«حاضری همراه من باشی عزیزم؟»
سونو لبخند زد و گفت: «حتماً، عشق من.»
هیسونگ با شنیدن کلمهی «عشق من» لبخند زد و آروم گفت: «چشماتو ببند.»
سونو نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست. تاریکی همه جا رو پر کرد، اما میتونست انگشتهای هیسونگ که روی کمرش فشار میآورد رو حس کنه.
نفسهای گرم هیسونگ نزدیک لبهاش شد، و با اولین بوسه، لبخند سونو باز شد و قلبش مثل پروانهها در شکمش پرواز کرد.
هیسونگ آرام بوسه میزد و سونو هم با شوق جوابش رو میداد، سعی میکرد خودش رو کنترل کنه و آروم بمونه. دستهاش رو دور هیسونگ حلقه کرد و حس کرد از زمین جدا شده، اما وقتی فاصله کمی ایجاد شد و نفسش به حالت عادی برگشت، هیسونگ دستش رو از کمرش جدا کرد و یک قدم عقب رفت.
سونو کمی حس عجیبی گرفت ولی تلاش کرد بهش فکر نکنه و لحظهی بوسهی عاشقانهشون رو فراموش نکنه.
«چشماتو باز کن، فرشته کوچولو.»
سونو کمی مکث کرد و بعد پلکهاش رو باز کرد. دیدش کمی تار بود، پس چند بار پلک زد تا واضحتر ببینه. به محض اینکه جلوش رو دید، چشماش درشت شد و دهانش باز موند.
چند قدم جلوتر از سونو، هیسونگ ایستاده بود. پشت سر سونو، ماه صورتی رنگ بزرگ و کامل قابل دیدن بود. نزدیک بود انگار سونو به فضا سفر کرده و حالا درست روبهروی ماه ایستاده بود.
«سونگ…»
«چطوره سونویا… دوستش داری؟»
هیسونگ چند قدم باقیمانده رو طی کرد و جلوی سونو ایستاد.
«گفتی دلت میخواست ماه کامل رو از نزدیک ببینی، منم برات آوردمش، سونویا. میتونی امشب هر چقدر دوست داری بهش نگاه کنی. حتی ماه هم برای دیدنت خجالت کشید و خودش رو به رنگ مورد علاقهت درآورد تا شاید کمی در مقابل چشمهای زیبای تو قشنگ دیده بشه.»
با هر کلمهای که هیسونگ میگفت، سونو احساسات جدیدی درون خودش حس میکرد؛ هیجان، شوق و عشق توی وجودش موج میزد.
«هیسونگا این… محشره، خدای من باورم نمیشه!»
پسرک با شوق نگاهش رو به ماه دوخته بود و نمیتونست ازش چشم برداره، دلش میخواست این لحظه همونطور بمونه و تموم نشه.
ثانیهای بعد نگاهشو به هیسونگ داد و با دیدن نگاه و لبخند مهربونش گفت:
«ممنونم سونگ، خیلی ممنونم… من واقعاً خیلی خوشحالم»
جلو رفت و دستای سرد مرد رو بین دستای گرم خودش گرفت، دستاش ناخودآگاه محکمتر دور انگشتهای هیسونگ جمع شد.
«من با تو، همیشه خوشحالترینم سونگ.»
مرد بزرگتر به چشمهای شفاف پسر خیره شد، اون چشمها همیشه همهچیز رو واضح میگفتن، حتی وقتی خود سونو چیزی نمیگفت.
اون چشمها صادقترین خلق خدا بودن و هیسونگ دقیقاً همون صداقت سادهی توی نگاهش رو دوست داشت.
نگاهش رو از چشمهای سونو گرفت و به دستهای زیبایش داد، انگار نمیخواست بیشتر از این توی نگاهش غرق بشه.
هر چیزی مربوط به سونو برای هیسونگ «زیبا» بود… حتی همین لرزش خیلی ریز دستهاش.
بغضی که از صبح سعی کرده بود نگهش داره دوباره به گلوش هجوم آورد و راه نفسش رو بست.
دیدش کمکم تار میشد و لبهاش موقع حرف زدن میلرزید.
«سو… سونویا!»
با شنیدن صدای لرزون مرد، سونو جا خورد.
یه قطره روی دستش چکید و ناخودآگاه سرش رو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد، هوا اصلاً شبیه هوایی که قصد باریدن داشت نبود.
یه لحظه بعد یکی از دستهاش رو زیر چونهی هیسونگ گذاشت و سرش رو بالا آورد.
اون… داشت گریه میکرد.
دل سونو خالی شد.
واقعاً خالی شد.
«سونگ… چرا گریه میکنی؟»
هیسونگ بینیش رو بالا کشید و سعی کرد اون بغض سنگین رو قورت بده.
«سو… سونویا… میخوام یه چیزی بهت بگم، پس فقط بهم گوش بده… باشه؟»
سونو تندتند سر تکون داد و با دستهاش اشکهای مرد رو پاک کرد، دلش بیدلیل شور افتاده بود و از همون لحظه ته قلبش ترس افتاده بود.
هیسونگ سرش رو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد و چند بار نفس عمیق کشید.
اما هیچکدوم از این کار ها آرومش نمیکردن.
«سونویا، از وقتی دیدمت… همهچیز توی من عوض شده، هر دومون… هر دومون میدونیم چیزی که بینمون هست، سالم نیست.»
با هر کلمه اشک بیشتری از چشمش میریخت و سعی میکرد به اطراف نگاه کنه و به سونو نگاه نکنه، چون میدونست اگه نگاهش به سونو بیفته، دیگه نمیتونه ادامه بده.
اما با خودش تکرار میکرد که باید انجامش بده.
«میدونستم دارم اشتباه میکنم، اما نمیتونستم… واقعاً نمیتونستم جلو خودمو بگیر؛ همهچیز من… همش شده بودی تو… بوی تنت، رنگ مورد علاقهت، خندهت، چشمهات… همهی زندگی من شده بود تو.»
سونو بیصدا نگاهش میکرد.
اصلاً نفهمیده بود کی صورت خودش هم خیس شده.
دستهاش سرد شده بودن و دیگه حتی ماه بزرگی که پشت سر هیسونگ بود رو هم نمیدید.
فقط توی دلش التماس میکرد پایان حرفهای مرد اون چیزی که فکرش رو میکرد نباشه.
«انگار… انگار تو منو تسخیر کردی، دیگه اون آدمی که توی آینه میبینم رو نمیشناسم، دیگه اون خوی وحشی توی وجودم رو نمیبینم… دیگه وقتی دندونهای نیشم شروع به خارش میکنه، به هر کسی که جلومه حمله نمیکنم…من… با عشق تو دارم خودمو عوض میکنم سونویا… و دارم جفتمونو نابود میکنم.»
بعد از جملهاش یه سکوت بد و سنگین بینشون افتاد.
سونو حرفی نمیزد و هیسونگ نمیدونست بعدش چی بگه.
«من انقدر دوستت دارم… که نمیخوام آسیب ببینی فرشته کوچولو.»
نفس سونو توی سینهش گیر کرد و سرش رو به دو طرف تکون داد.
«انقدر دوستت دارم که میخوام همیشه خوب باشی سونویا.»
با حرف مرد سونو سرش رو به دو طرف تکون داد و بیتفس گفت:
«نه…»
هیسونگ بینیش رو بالا کشید و ادامه داد.
«فقط برای امشب-»
«نه.»
«فقط برای امشب بیا-»
«گفتم نه.»
«فرشته-»
«خفه شو»
سونو فریاد زد و بعد قدم های باقیماندهی بینشون رو طی کرد.
«به من نگاه کن.»
سونو محکم فریاد زد و بدن هیسونگ رو تکون داد تا توجهش رو جالب کنه، هیسونگ اما نگاهش رو به زمین دوخته بود.
«لی هیسونگ، گفتم به من نگاه کن!»
سونو با صدای بلند تری فریاد زد و دستاشو روی شونههای مرد گذاشت و فشارش دادم.
هیسونگ نفس عمیق کشید، لب هاشو کمی باز کرد و بالاخره بهش نگاه کرد؛ وقتی چشماش به چشمای خیس و پر از اشک سونو خورد، تازه متوجه شد که پسرش چقدر آسیب دیده.
قلبش فشرده شد و خودش رو بابت اون اشک ها سرزنش کرد.
«برات کافی نبودم؟»
صدای سونو لرزید و هیسونگ از شنیدن حرفش متعجب شد و سریع سرش رو به نوشتهی «نه» تکون داد، چشمهاش پر از درد و پشیمونی بود.
«اینطور نیست…»
«بهم بگو، میدونم کافی نبودم!»
سونو وسط حرف هیسونگ پریده بود، گوشهی یقهی پیراهنش رو محکم گرفت و پایین کشید، طوری که پارچه پاره شد و بخشی از بدنش نمایان شد.
«گازم بگیر…»
نفس هیسونگ توی سینه حبس شد و دندانهای نیشش شروع به خارش گرفتن کرد، اما خودش رو کنترل کرد.
«بهت اجازه میدم، هیسونگ… گازم بگیر، خونم رو بمک… من مال تو هستم، حتی اگر به معنای مرگم باشه… انجامش بده.»
هیسونگ نگاهش رو از سونو گرفت و نفس عمیقی کشید.
«سونویا، تمومش کن.»
«فقط گازم بگیر!»
«میگم تمومش کن.»
«چرا این کارو نمیکنی؟ خون من اونقدر برات وسوسه کننده و کافی نیست؟»
«بس کن!.»
با فریاد بلند هیسونگ، سونو ترسیده عقب رفت و چند قدم فاصله گرفت.
پسر کوچک تر شوکه شده بود و با چشمای باز به هیسونگ خیره نگاه میکرد؛هیسونگ اخم کرده بود، چشمهاش قرمز شده و نفسش تند بود، دهانش کمی باز بود و دندانهای نیشش واضح دیده میشدند.
سونو ترسید، و ترس توی نگاهش از دید هیسونگ دور نمونده؛مرد نفس عمیقی کشید، پشتش رو به سونو کرد و کمی بعد وقتی حس کرد آروم شده ، کتش رو از تنش خارج کرد، بعد سمت پسر چرخید بدون نگاه کردن به گردن و سینهی برهنهش، کتش رو روی شونههاش انداخت و اون رو توی آغوش گرفت.
سونو بدون حرف سرش رو روی شونهی هیسونگ گذاشت و اجازه داد اشکهاش دوباره جاری بشن و روی گونههاش بچک.
هیسونگ آروم کمر پسر و نوازش کرد و به نرمی گفت:
«برای امشب فقط من و تو هستیم و من… هر لحظه ای که کنارتم، عمیقتر از قبل عاشق و مجنونت میشم، سونویا…»
سونو نفسی عمیقی کشید و بیشتر اشک ریخت.
«بودن با تو برای من مثل یه رویای شیرینه، مثل بودن زیر افتاب بهاری، مثل بوی نسیم صبحگاهی، مثل همهی چیزای خوب دنیا… من تو رو توی گوشت و خونم حس میکنم، اما تو روشنی سونویا، و من پر از تاریکی…»
هیسونگ آروم سونو رو عقب کشید و به چشمهای خیسش نگاه کرد:
«خواهش میکنم سونویا، بزار روشنایی وجودت رو از تاریکی وجودم نجات بدم.»
سونو هیچ حرفی نزد، میفهمید هر کاری هم که بکنه، یا هر چیزی که بگه، نمیتونه تصمیم مرد بزرگتر رو عوض کنه.
«می… میخوای چیکار کنی؟»
هیسونگ گونهی سونو رو نوازش کرد و اشکهاش رو پاک کرد؛ خوناشام چندصد ساله برای اولین بار سعی میکرد بدون لرزیدن صداش حرف بزنه.
چون برای اولین بار طوری قلبش درد داشت که حس میکرد قراره بالاخره بمیره.
«حافظهات رو پاک میکنم و برت میگردونم خونه… فردا صبح که بیدار شی، تو همون کیم سونوی گلفروشی هستی که بودی، بدون حضور دوسالهی یه خوناشام توی زندگیت، فرشته کوچولوی من.»
سونو نفسی کشید و اشکهای بیشتری از چشماش چکید، حس کرد از درون داره فرو میریزه.
سرش رو پایین انداخت و اجازه داد صدایی که از درد قلبش کنترل کرده بود، از دهانش خارج بشه و این بار با صدای بلند گریه کرد.
«می… میشه *هق*برای آخرین بار یه درخواستی ازت کنم؟»
هیسونگ که با صدای گریههای سونو قلبش آتیش گرفته بود، نفس لرزونی کشید.
«بگو فرشته، هر چی باشه انجامش میدم.»
سونو دستش رو روی قلبش گذاشت، خیلی درد داشت.
«لطفاً… حافظهام رو *هق*پاک نکن، باشه؟»
هیسونگ سرش رو به نشونهی مخالفت با درخواستش تکون داد و قطرهی اشک از چشمش چکید.
«نه سونویا…»
«خواهش میکنم…*هق* این آخرین درخواست منه، *هق* بزار خاطراتمون رو داشته باشم سو..سونگ.»
هیسونگ سکوت کرد، چطور میخواست به چشم های خیس پسر که اونطور عاجزانه ازش درخواستی داشتند نه بگه، پس سرش رو پایین انداخت و زیر لب گفت: «باشه.»
آسمون و ماه صورتی پشت هیسونگ شاهد گریهها و دلهای شکستهی دو پسر بودند، چون بالاخره بعد از دوسال لحظهی خداحافظی فرا رسیده بود.
«هی… هیسونگا!»
هیسونگ با شنیدن اسمش سرش رو بالا آورد، بار دیگه اعتراف کرد عاشق صدای سونو بود وقتی اسمش رو صدا میزد.
سونو بدون تلاش برای کنترل اشکهاش، لبخند زد و گفت:«بـ..برای آخرین بار*هق*… مـ..من رو میبوسی؟»
هیسونگ آهی کشید و اجازه داد بغضش بیشتر بشکنه، سرش رو خم کرد و به معشوق قلبش که بدون تلاش دلبری میکرد برای آخرین بار نگاه کرد؛ به ارومی جلو رفت و دستهاش رو دو طرف صورت ظریف سونو گذاشت و به چشمهای خیسش نگاه کرد.
سونو با حس دست های مرد سریع دستاش رو بالا آورد و روی دستهای سرد هیسونگ گذاشت، انگار نمیخواست رهاشون کنه.
تند تند پلک میزد تا اشک های مزاحمش آخرین تصویر مرد رو براش تار نکنن و بتونه بیشتر و بهتر ببینه.هیسونگ نفس لرزونی کشید و آروم جلو رفت و لب هاشو روی لبهای سونو گذاشت.
دو پسر با درد، چشمهاشون رو بستند، دلشون نمیخواست تصویر همدیگه رو از دست بدن، اما چارهای نبود.
سونو نفسی لرزانی از بینی کشید و اشکهای بیشتری از چشماش چکید.
بوسهی عمیقی به لب مرد زد که ضربان قلبش رو به اوج خودش رسوند ، حس میکرد ممکنه اون شب از درد قلبش سکته کنه.
پسر کوچک تر سعی میکرد گرمای لبهای هیسونگ روی لبهاش رو عمیق توی حافظهاش ثبت کنه، اما اون گرما کمرنگ شد؛دیگه حتی سرمای دست های پسر رو هم روی صورتش و بین دستاش حس نمیکرد.
سونو دستایی که حالا کنار صورتش خالی بودن به سمت لبهاش برد، نمیخواست چشمهاشو باز کنه.
نمیخواست اون شب تموم بشه، نمیخواست.
زانوهای لرزونش دیگه نتونستن وزنش رو تحمل کنن و محکم روی زمین افتاد.
با وجود اینکه کت هیسونگ هنوز دور بدنش بود، اما سونو گرمای حضورش رو حس نمیکرد.
نفسی گرفت، دست دیگهاش رو روی قلبش گذاشت و اجازه داد غم نشسته روی دلش رو با صدای بلند فریاد بزنه و زجه زد.
در همون شبی که عاشقها با هم بودن، پسرکی که آخرین ارزوش اون شب برآورده شده بود، زیر سقف اتاقش با چشمانی بسته و با قلبی پر از درد، زجه میزد و گریه میکرد…
چون معشوقش رفته بود.
.
.
.
https://t.me/ItsMy_Fate