Moonlight Chicken

Moonlight Chicken

Families face

راوی سانتا:

با پچ پچ آهسته ی کسی متوجه اطراف شدم و آروم چشامو باز کردم. هنوز روی تخت بیمارستان بودم. تنها حس خوبی که بعد از بیدار شدن داشتم، این بود که دیگه حالت تهوع نداشتم و ولی خب بودن تو بیمارستان چندان هم لذت بخش نبود و نیست. مخصوصا که هر آن حس ترس بستری شدنم تو بخش روانی هم پیش اومده بود. حس انزجار خاصی نسبت به بیمارستان گرفته بودم.

صدای دختر کوچولویی که تازه باهاش آشنا شدم و شنیدم که درحال بحث با کسی بود گفت :

«امروز ببریمش خونه امروز که همه هستن»

پوفی بلند شد و با ناله گفت :

«نمی‌شه اصرار نکن«

صدای نیک غمگین تر از ناله بود دست هامو خواستم بالا بیارم که متوجه گره انگشت های یکی با انگشت هام شدم آروم جداشون کردم و کمی خودمو بالا کشیدم تا بتونم ببینمشون که متوجه بیدار شدنم شدند ، درست از وجود سوئت با نیک شده بودم که گوشه راست اتاق نسبتاً روبروی من مشغول صحبت باهمدیگه بودند. سرمو چرخوندم به اطراف نگاهم رو چرخوندم تا کسی که دستم رو گرفته بود رو ببینم.اون روی مبل کنار دستم چشماشو بسته بود و فکر کنم پرث خواب بود..‌.

تکیه‌ام رو به تخت دادم که باعث شد اون دوتا بچه سمتم بیان! نیک بعد از مرتب کردن ملافه ی روی شکمم کمی سمتم خم شد آروم پرسید :

« بهتری عمو سانتا»

سرمو تکون دادم . لفظ کلمه عمو یجور عجیب دلنشین بود لبخند زدم :

«خوبم! بهتر از قبلم»

برای اطمینان اون بچه بیانش کردم و یه بار دیگه به اطراف اتاق نگاه کردم. اتاق سفید و خالی که با اجسام بزرگ و کوچیک ترسناک بودنش رو می‌خواستند کمتر کنند. دنبال اجسام نبودم، دنبال یه شخص بودم. کسی که انتظار بودن کنارم رو داشتم رو ندیدم پس زیر لب زمزمه کردم :

«حالا شما چرا اینجایین پی بین پس کجاست»

انگار متوجه زمزمه آرومم نشدند که نیک چرخید سمت میز و لیوان آبی رو سمتم گرفت و نی رو سمت لب هام آورد :

«عمو بهتره یکم آب بخوری»

برای ناراحت نکردنش کمی از آبی که سمتم گرفته بود رو خوردم و عقب کشیدم. سکوت اتاق آزارم میداد پس مکالمه ای که بینشون بود رو یادآوری کردم :

«چرا داشتی می‌گفتی امروز نمی‌تونم مرخص بشم و برم خونه؟»


نیک از نگاه کردن بهم طفره رفت و با لیوان توی دستش مشغول بازی شد و چند ثانیه بعد دوباره بدون نگاه بهم با خنده سمت سوئت برگشت و با پس و پیش کردن کلمات کنارهم میخواست چیزی ادا کنه :

« بهتره... برای اینکه مطمئن بشیم...امروز... حال عمو سانتا خوبه بمونه فردا صبح زود...»

لکنت داشت و می‌خواست جملشو طولانی‌تر کنه تا من قانع بکنه ولی سر و ته جمله هاش باهم همخوانی نداشت… از طرفی هرچی نباشه، من حداقل از اون چند سالی بزرگ بودم و متوجه رفتارش بودم و می‌دونستم سعی در مخفی کردن چیزی داره ولی توانایی دروغ رو نداره.

نفس عمیقی کشیدم و صداش کردم :

«نیک ؟!»

به چشم هام که نگاه کرد سوال کردم :

«چرا امروز نمی‌تونم؟»

سوئت با لبخند معصوم اش خودشو کمی جلو کشید. صورتش بامزه بود ، ولی رفتار یه زن سلطه گر رو داشت به صورت معترض نالید :

« من هم میگم امروز بهترین تایم برای اینکه بیای تا پیش هممون حالت بهتر بشه »

لبخند زدم و نگاه کوتاه ولی جدیم رو به نیک دادم که سوئت گفت :

«امروز سونگکران تموم میشه بهتره با هم جشن بگیریمش»

با شنیدن حتی کلمه اش بدنم منقبض شد. نمی‌دونستم چرا روزی که همه دعا میکردند و معتقد بودند که خدا اون روز از آسمون برای اجابت به زمین میاد تا نزدیک موجودات به اسم انسان ها باشه.

برای من منفورترین روز بشنار بیاد. توی ذهنم یه وقت هایی زمزمه میکنم شاید من بنده خدای آب و روشنی نیستم که این روز از سال، کنارم نبود...

سه سال پیش اون کنارم نبود تا مراقب قلب و روح و جسم من و پرث باشه...

به دخترک نگاه کردم هنوز اون ، مشغول صحبت از جشن بود و دست هاش رو با خوشحالی بازو بسته میکرد و مثل خیلی از آدم های اطرافم از بدی حال درونم رو متوجه نمی‌شدند . و بی اطلاع مشغول به کار خودشون می‌شدند.

ولی خب افراد خیلی کمی هم بودند که جزو مستثنی ها باشند مثل نیک!

نیک از اون یه درصد آدم ها بود که متوجه حالم شد که بازومو گرفت و به سوئت توپید و تکونم داد. هرچند متوجه نبودم چی می‌گفتند. اصلا شاید خودم از خودم بی خبرتر بود که …بی حواس داشتم تموم هوای اتاق رو به ریه‌هام می‌فرستادم ولی بدون هیچ بازدمی دوباره بدتر همه هوا رو میبلعیدم . متوجه باد کردن ریه هام شده بودم ولی چرا نمی‌تونستم بازدمی داشته باشم.تا اون هواها رو خالی کنم... لرز حاصل از ترسیدنم شروع شد. از مرگ هیچ وقت نترسیدم ولی الان ترس از اینکه مرد کنار تخت هنوز کنارمه و نمی‌خواستم این تجربه براش باقی بزارم. هرچند اون چشم هاشو باز نکرده تا برای آخرین بار ببینمش. مابین همون فکر و خیال پرث از خواب بیدار شد و کنار نیک ظاهر شد.

پرث دستامو محکم گرفت و دردی رو بهم طوری منتقل کرد که تموم وجودم حسش کردم و با آخ بهش ری اکشن رفتم. حواسم به پرث دادم که با صدای جدی و بمش صدام کرد.

«سانتا بهم نگاه کن»

هنوز وقتی صدام می‌کنه خاص تر از بقیه بود.

یکی از انگشت هامو خم کرد تا دوباره توی هپروت غرق نشم :

« هی کوچولوی من! نگام کن و مثل من نفس بکش فقط همین »

به لب هاش خیره شدم و پرث ، هوای اتاق رو به ریه‌هاش داد و و با انگشتش بهم اشاره کرد. چشمم رو از لب هاش بالاتر آوردم تا با پرث هوایی که به‌ ریه هام سپردم رو به بیرون بدم :

«یک بار فوت کن…»

انجامش دادم. دست دیگه اش روی شونم اومد و تکونم داد :

«آفرین...دوبار فوت کن»

ادامه دادم تا اینکه بار سوم همراه با بازدمم اشک کنار چشمم راهی شد…

دستشو بالا ول کرد و آروم روی موهامو نوازش کرد. به چشم هاش نگاهمو دادم. مصمم بود ولی من میتونستم ترسی که ته نگاهش رخ نمایی میکرد رو ببینم ولی مشغول اطمینان دادن به من بود:

«ما تو بیمارستان هستیم و قرار نیست اتفاقی بیفته.»

چشم به کنار چرخوندم و دوباره بهش زل زدم... دلم میخواست وارد دنیای نگاهش بشم تا می‌تونستم دنیارو از نگاهش ببینم و مثل اون میشدم.

«امشب نه تو تنهایی نه من!»

دست های سرد و لرزونم مابین دست های گرم و بزرگش که می‌تونست به هرکسی این اطمینان رو بده که امن ترین دست ها احاطه اش کردن.... ولی! دریغ از یه حس کوچیک از اطمینانی که باید داشته باشم... مخصوصا که مطمین بودم من قرار بود گند بزنم به همه گفته های این مرد جذاب....

«همه جا روشنه سانتا ... یک عالم دکتر و پرستار هستند که با بودنشون! میخوان بگن که تنها نیستیم!»


همه حرفاشو جوری می‌زد که فقط من و خودش متوجهش باشیم. شاید این استدلال من بود. وگرنه کی جز منِ! تنها یک مرد سی و یک ساله از تاریکی و تنهایی ترسی داره. جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم. چون هر آن مستعد این بودم که یه کاری دست خودم و اونا بدم.

ولی خوب پرث و نیک انگار متوجه حال روحیم شده بودن که نیک! سوئت و به بیرون اتاق راهنمایی کرد و پرث لب تختم نشست. ساعدمو به دست گرفت و نزدیک بازومو آروم نوازش می‌کرد و زمزمه ای شروع کرد :

« از چیزی بترس که بقیه انجامش میدن! نه از کاری که تو می‌خوای انجام بدی.»

عرق از ستون فقرات ام سرازیر شده بود . تنگی نفس بدی سراغم اومده بود که نمیخواستم بهش بگم.

«من و نیک کنارت هستیم تا اتفاقی نیفته!»

لرز ثانیه ام باعث شد اشک هام سرازیر بشه. این مرد رو اشتباه انتخاب نکرده بودم. اون می‌تونست مثل خدا آرامشی که آدم ها ازم گرفته بودند رو بهم برگردونه ولی من ضعیف تر از چیزی بودم که اون تصور داشت.

«از جونم می‌گذرم ولی نمی‌ذارم صدمه ببینی»

چونم لرزید . من نمیتونستم از اتفاقات اون شب بگذرم. اون شب قرار بود برای من بزرگترین و زیباترین شب عمرم باشه. ولی آدم های خدای آب و روشنی اونو ازم گرفت.

«سانتا کافیه نگام کنی»

کسی از وجودم می‌تونست با خبر بشه؟ شاید واقعا پرث خدا بود. خدایی جدا که باید می‌دیدمش... اون شب حتی اگه پرث رو ملاقات هم نمیکرد برای اینکه کمی از شلوغی جشنواره و خونه دور باشه به اون مکان می‌رفت تا دوباره با مادر دعوا نکنم. تا پدرم و بین رو بخاطر اون همه بی منطقی مادر آزرده نکنم. اگه پرث نبود شاید اگه جزئی از خدا کنارم نبود . و من واقعا تنها دست اون وحشی ها میفتادم ! همونجا، همون شب زیر خروارها خاک دفن میشدم. پوزخند زدم... نمی‌دونم تا چه حدی می‌تونستم نگاه ام رو سمت چشم‌های کسی که دوسش دارم سوق بدم که بین خدا بودن و نبودنش توی وجودم درحال جدل بودم و بی‌خیال بشم. من با این حال خرابم و زمزمه‌های توی سرم، شاید من! خوده دست نشانده شیطان بودم که هربار کاری میکنم که به پرث و خودم صدمه می‌زدم و بی‌پناه نشون دادن خودم همه رو جذب خودم میکردم. شاید درست می‌گفتم اون خدا بود و من شیطان... چرا که شیطان هم بنده خداست ولی بنده ای که قسم خورده تا اشک خداش رو دربیاره. مثل الان... مثل همین لحظه که پرث نوازش میکرد و من با همه علایق و آرامشی که از اون می‌گرفتم داشتم برای قطع کردن دستش از روی بازوم توی مغزم نقشه میچیدم .

اون برای آروم کردن من نوازشم میکردم تا از این لرز و ترس نجات پیدا کنم ولی همه وجودم حالت دفاعی گرفته بودند.

نفس نامنظمم را فوت کردم و بالاخره چشامو به چشم‌های کسی که عاشقش بودم دادم عشقی که نهایتش به نابودی روح اون مرد منتهی میشد.

نگاهش هنوزم قشنگ بود. نگاه آروم و ته مایه یک ترس رو داشت، نگران بود، ولی پر بود از عشق...من‌هنوز می‌تونستم حرف های داخل چشم هاشو بخونم ،برخلاف الان که توانایی شنیدن حرف‌هایی که داشت بلند و رسا می‌گفت رو نداشتم.

از این می‌ترسیدم بگم صدات نمیاد و بیشتر بترسه ولی نمی‌خواستم منو بی توجه از خودش بدونه.

دستش زیر چونم رفت ناخودآگاه بدتر لرزیدم .

اون هوشیارتر از این حرف ها بود تا این لرزش من از چشماش دور نمونه

پرث دستش روعقب کشید و نگار درحال عذرخواهی بود. چشم های این مرد همیشه باهام حرف می‌زدند. حرف هایی از دلتنگی‌هاش از غمی که همیشه ته اون نگاهش اذیتم می‌کرد. اون نگاهی که صدام می‌کرد.

هنوزم مشغول حرف زدن بود نمی‌خواستم بترسونمش ولی اینکه نمی‌تونستم اون حرف های قشنگ و التیام بخشش رو بشنوم تا روحم رو سیقل بده دیوونه ام میکرد. با زمزمه‌ای که تو سرم درحال فریاد بود که ؛

«می‌بینی این همون مردیه که تمام دنیا، یه گوشه از نگاهشو نیاز داشتند ولی تو با خواستنت و قبول کردنش ! وویرونش کردی و دنیاشو خراب کردی... سانتا تو مقصری... مقصر سانتا برای صدمه دیدن قلبش... مقصر برای صدمه دیدن جسمش...

تو مقصر صدمه دیدن روحش هستی...

بیا بیشتر از این نه خسته‌اش کن...نه بهش صدمه بزن...»

پرث رو پسش زدم و سرمو تکون دادم و فریاد زدم :

« پی نمی‌شنوم»

دستم رو روی یکی از گوش هام گذاشتم و ادامه دادم :

« پی میشه خودتو به خاطر من خسته نکنی ؟!»

چشم های سرگردونم رو ‌بهش دادم :

«پی به اندازه کافی بهت صدمه زدم »

سرمو تکون دادم از این همه نزدیکی ایش از این همه بودنش می‌ترسیدم:

« اینقدر نزدیکم نباش.»

پرث خواست دستم رو بگیره که کنار کشیدم :

«نباید دوباره بهت صدمه بزنم.»

حواسم نبود انگار داشتم فریاد می‌کشیدم.

دستاش صورتمو قالب کرد و خودشو بهم نزدیک کرد سرش تقریباً چند سانتی‌متری صورتم فاصله داشت سرشو تند تند تکون داد تا ادامه ندم.

انگشت های زیر چشمم که حرکت کردند متوجه خیسی تموم صورتم شدم.

بالاخره منم برای اتفاق ناراحت کننده ای زار می‌زدم ولی خب! بازم وقتی که پرث کنارم بود آدم ضعیفه ی دنیا شده بودم.

آروم آروم صدای دور و برم درحال بر‌گشتن بودند

متوجه اطراف و آدم های اطرافم شدم! پی بین ، مادر و ماریا و هونگ دم ورودی اتاقم بودند. و نگاه ناخوانای همشون آزارم می‌داد.که دوباره نگاهم رو دوباره به چشم های خیس پرث چرخوندم.

که برای واسه دوباره از سرگیری گریم کافی بود تا مثل بچه چند ساله بی پناه بشم براش! که منو به بغل خودش بکشه ... این بار بدون اطلاع قبلی انجامش داد... بدون اینکه از من و حالم بترسه ، منو توی بغلش گرفت.

آره همون جایی که آرزو می‌کردم مکان مرگم باشه. مثل بچه‌ها می‌لرزیدم ، ولی دلم برای بغلش تنگ شده بود...

این لرز لعنتیم مثل خوره همه افکار و رفتارم رو به دست می‌گرفت! ولی هر چقدر هم وجودمو خالی کنه باز دلم می‌خواست توی بغل پرث ، آخرین نفسمو بکشم.

صدای پرث رو شنیدم که زمزمه کرد :

« صدمه ای ندیدم فقط بیشتر عاشقت شدم.»

مثل خودش سعی کردم زمزمه کنم :

«منم»

با یه منم من!

بغلش رو برام تنگ کرد. پرث با تنگ کردن بغلش بهترین دارویی که هیچ دکتری نمی‌تونست، برای من تجویز کنه. رو تجویز کرد. و یه خلسه برام ایجاد شد، یه خلسه ای ناشناس که از همه صداهایی که توی سرم می‌پیچید لذت بخش تر بود.

صدام بلند بود بدون هیچ مزاحمی از طرف مغزو قلبم داشتم خودمو خالی میکردم. کمی که گریه کردم و لرزم تموم شد پرث عقب کشید .

بعد اون آغوش تازه متوجه شدم که داشتیم با این آغوش همه چیز رو فریاد می کشیدیم. راستش ، کسی حتی تصورشو نمی‌کرد ما چه ارتباطی با هم داشتیم . چه برسه به اینکه چطوری من باعث صدمه دیدن پی پرث شده باشم!؟

هر دومون بعد اون آغوش ثانیه ای به هم نگاه کردیم و سرمونو پایین انداختیم. نمیدونم از خجالت بود یا از هر حسی که اسمش رو نمی‌دونستم ، و بینمون موج میزد. دوستش داشتم و ما بهش نیاز داشتیم به اون بغل و به این سکوت که ، کسی حرفی نمی‌زد و اجازه داده بودند بیشتر آرامش داشته باشیم رو...

نمی‌دونم باید قدردان می شدم یا از اتفاقاتی که بخاطرش در آینده قرار بود اتفاق بیفته بخاطرش و بترسم…

صدای آرومش که هنوزم کنارم بود بلند شد :

« می‌دونم هر بغلی که از اطرافیانت دریافت می‌کنی باعث صدمه دیدنت میشه... من بلد نبودم خودمو کنترل کنم. واقعا حس کردم اگه بغلت نکنم قلب خودم از درد بترکه»

زیر چشمی به مرد قوی خودم نگاه کردم..

جمله رو دوباره زیر لبم زمزمه کردم مرد قوی خودم

جالبه با یه بغل می‌تونستم اونو مرد خودم بدونم

حتی اگه ناراحتم بوده باشم یا ترسیده بوده باشم هنوز میشد بهش، مرد من بگم...

یه لبخند شیرین روی لب‌هاش بود شاید اونم دلش واسه یکی مثل من تنگ شده باشه...

مثل من … من!...

ولی همون لحظه مغزم شروع به حرف زدن کرد

کاش میشد مغزم رو در می آوردم و جایی میزاشتم

کاش دکمه نشنیدن حرف های مغزم دستم بود

ولی هیچ کدوم جز توانایی هام محسوب نمیشد و حرف ها هر لحظه بدتر وجودمو خارو خفیف میکرد

«تو باعث شدی...

تو می‌خوای بازم اون لبخند رو ازش بگیری....

تو می‌خوای باز دنیاشو خرابش کنی...

تو می‌خوای لهش کنی...

می‌خوای اون هیچی نباشه...

فقط با دوست داشتنت…تو...تو ...تو»

دستمو روی سرم گذاشتم با مشت بهش ضربه زدم

نمی‌خواستم حرف‌های تکراری این همه سال‌ برام ردیف بشن.

خودم! بهتر می‌دونستم این کلمات و حرف ها دست خودم نیستند که مانع بیانش بشم.

من می‌خواستم یه بار هم شده برعکس حرف ها واسه ی خودم زندگی کنم. زیبای لبخند پی رو ببینم.

دست های روی سرم محکم بودند یا مغزم باد کرده بود که اینقدر درد داشت جیغ زدم: «نمی‌خوام..»

به پشت حرکت کردم دوباره جیغ زدم انگار با هر بار بلند گفتنش می‌تونستم مانع تکرارش بشم :

«نمی‌خوام بشنوم»

راوی : پرث

صحنه عقب عقب رفتن و افتادن سانتا از تخت چیزی نبود بتونم برای خودم هضمش کنم. شوکه از اتفاق افتاده ، خشک مثل یه تیکه چوب همونجا ایستاده بودم. برعکس من، بین! برادر سانتا بخودش اومد ، با صدای بلند ، پرستارها رو خبر داد و گفت دکتر رو صدا کنند و خودشو به سانتا رسوند و مشغول بررسی و نوازشش بود تا آرومش کنه ولی من هنوزم همون جا ایستاده بودم و منتظر بودم...!نمی‌دونم منتظر چی..؟ انتظار واسه کی..؟

شاید منتظر برگشت زمان بودم ! زمانی که از دست دادم و نتونستم سانتا رو از عقب عقب رفتن منصرف کنم یا مچ دستش رو بگیرم تا پایین تخت سقوط نکنه.

یا منتظر بودم زخم خنجری که از حرفاش مدام از قلبم در میاد و دوباره واردش میشه متوقف بشه...شایدم منتظر خودم بودم که متوقف شدم.

نیک بازوم گرفت و آروم از بین آدم های دم ورودی ردم کرد و سمت بیرون اتاق هدایتم کرد. اون مرد بزرگی شده بود.

همیشه می‌نالیدم که فقط دارم با کارها و رفتارم بیشتر از هرچیزی میرنجونمش ولی باز دوباره کارم رو تکرار می‌کردم.

نیک دورترین نیمکت به اتاق رو انتخاب کرد و باهم روش نشستیم. هنوز شوکه بودم. هنوز نمیتونستم تحلیل کنم چه اتفاقی افتاده. ولی نیک! مثل یک فرشته کنارم نشسته بود تا کسی متوجه حالم نباشه و بتونم روی خودم کنترل داشته باشم.

دست که روی زانوم گذاشت و آروم زمزمه کرد :

«خوبی؟»

خوب نبودم . اصلاً کلمه خوب برام توی اون لحظه به بن‌بست رسیده بود. سرمو تکون دادم . به جیب هام دست کشیدم . دنبال چیزی برای خالی کردن استرسم بودم. با خالی بودن جیب هام از درد چشم هامو بستم و باز کردم ، دوباره دفترچه و مدادم رو از یاد برده بودم و جایی جا گذاشته بودم.

نیم نگاهی به نیک انداختم و زمزمه کردم :

«باید یه چیزی بکشم باید آروم بشم.»

کتمو نمی‌دونستم کجا گذاشتم، نیک با گذاشتن دفتر و مداد روی زانوم استرسم رو کمتر کرد . نیک مثل همیشه حواسش بود تا این عموی پیرش وقتی قاطی کرد ، گند نزنه به زندگی خودش و اون...نیک خیلی از مواقع اون دفترچه و مداد رو مثل یک چیز خیلی حیاتی همیشه همراهش داشت.

زیرلب تشکر کردم گفتم :

«یه ربع بهم وقت بده تا آروم بشم.»

بلند شد رفت سمت سوئت که چند نیکمت از من فاصله داشت و کنارش نشست.

نیاز داشتم کمی سیگار بکشم ولی خب طراحی بیشتر روانم رو به آرامش هدایت می‌کرد. پس مثل خیلی از وقت های دیگه، بدون اینکه چیزی مد نظرم باشه بدون هدف دوباره شروع به طرح کشیدن کردم. طرح؟ نمی‌دونم خط‌های درهمی که می‌کشیدم آخرش به کجا می‌رسند. اصلا می‌شد به اسم طرح ترتیب بندی کرد یانه. مثل مردم توی فروشگاه ها و یا اجتماعات که بدون هیچ شناختی از کنار هم رد می‌شدند. مثل خط های من که بی دلیل کنار هم رد می‌شدند و مجبور به سکون کنارهم می‌شدند.

همین مردمی که فکر می‌کنند و درمورد همه حتی کسایی که طرح‌های عالی دارند. تحلیل و تفسیر می‌چینند دنبالشون و مدام درمورد زندگی و طراح هاشون نطق میکنند. مثل همین خط ها فقط مجبور به بودن کنار بقیه هستند و مثل بعضی خط ها طرح ویژه رو نشون میدن و هدف والای پروژه ای میشن و بعضی ها بی مصرف ...کاش مردم دیدگاه ما رو هم میدونستند ولی خب هیچ اطلاعی از دیدگاهی که نسبت بهشون داریم ندارند. بی دغدغه بودن و بی هدفی همین ادمها باعث صدمه دیدن و پایان نامه زندگی بقیه میشه و که باید با پاک کن از اون صحفه حذف کرد. و ما طراح ها مثل کسی که داره انسان هارو میگردونه تلاش میکنیم تا حذفشون نکنیم یا ...

نفسمو بیرون دادم نباید مغزم رو سمت این ایده فلسفی میبردم وگرنه باز نمیتونستم تمرکز کنم. آدم ها برای هم نوع خودشون می‌تونند دغدغه درست کنند و حتی اگه طرف بی ‌دغدغه‌ترین باشه.و گند بزنند به همه آرزوها طرح‌هایی که واسه آینده‌اش داشته.

مداد رو آروم تر از صحفات قبل روی صفحه می‌کشیدم ولی نمی‌دونم صفحه چندم به این آرامش رسیدم. حتی نمیدونم چه مدت از وقتی که از نیک خواسته بودم گذشته. با نشستن کسی کنارم سرمو بلند کردم. پوند کنارم نشسته بود.دکتر پوند...!

خوب حتما الان با دیدن این طرح‌های تودرتو مطمئنا واسه خودش لیستی از داروهایی که باید مصرف می‌کردم و نوشته بود و می‌خواست بهم تحویل بده.

دفترچه رو بستمو پوزخند زدم :

«اینجا چیکار می‌کنی»

دست به سینه به روبرو خیره شد :

«استاد جیمز احضارم کرده بود! داشتیم درمانده پرونده سانتا حرف می‌زدیم که پرستار خبر داد سانتا حالش بد شده. استاد جیمزم بهم گفت که باهاش بیام پایین...»

سکوت کرد و ناگهان گفت :

«پرث سوالم رو‌جواب میدی؟»

جدی شده بود و کمی اخم داشت :

«واقعا می‌خوای سانتا هم مثل تو بره تو اون ویلا»

کامل سمتش چرخیدم . نیمرخ این دکتر جذاب‌تر از اینی بود که بخواد خودشو درگیر روانیا بکنه. آروم ولی جدی بود. سعی می‌کرد سوالاتت رو با حوصله جواب بده. توضیحاتش رو با حوصله پیش ببره. هیچ وقت لج کسی رو در نمی‌آورد. وهمین الان وقتی سکوتم رو دید سرشو سمتم چرخوند و لبخند زد :

« می‌ترسی؟»

لبخندش آزاردهنده نبود و میتونستی جوابشو به راحتی بدی! آروم سرمو تکون دادم. وقتی با پوند بودم نیازی به بیان کلمات نبود. لبخندش رو بزرگتر کرد و نفسی کشید.:

« بیا یه سوال دیگه بپرسم»

خنده آرومی کرد و ابرویی بالا انداخت :

«به نظرت نفس کشیدن راحته یا سخت؟»

متوجه حرفش نمی‌شدم ...نفس کشیدن؟ ما بدون اراده داریم نفس می‌کشیم خب معلوم بود باید راحت باشه. شونه بالا انداختن :

« راحته»

دوباره سرشو به دیوار تکیه داد و به روبرو خیره شد :

«فکرکنم بهت گفتم ! من به این اعتقاد دارم که نفس کشیدن مثل دوست داشتن یه نفر می‌تونه راحت باشه! بدون اراده بودن نفس و عشق رو بارها واسه همه توضیح دادم...»

پوزخند زد و به لبخند تبدیلش کرد زیر چشمی بهم نگاه کرد :

« ولی هیچ وقت نمی‌تونم در مورد تو، نفس کشیدنت، کارهات و حتی عشقت حرف بزنم»

نفس عمیقی کشید. امروز عجیب شده بود:

« می‌دونی وقتی سانتا رو دیدم ، توی ذهنم برای اتفاقاتی که واسه تو افتاده خیلی سناریو ها ردیف کردم...»

درک این وجه از پوند برام راحت نبود. تاحالا درمورد من حرف نزده بود :

« تا اینکه برادر سانتا گفت حتی تو رو نمی‌شناسه...!»

لبخندش از صورتش پاک شد. دستاش رو از جلوی سینه اش رها کرد و کمی بازشون کرد و جلو آورد :

«اینطوری بودم که پس اشتباه کردم ؟ منم می‌تونم اشتباه کنم! منم می‌تونم جلو جلو برای کسی قضاوت کنم؟!»

پوند فقط سرشو سمتم چرخوند و دستاشو روی زانوهاش گذاشت و آهسته گفت :

«حالت مساعده که با استاد جیمز حرف بزنیم؟»

پوکر شدم که ادامه داد :

« قراره بعد اینکه براش دارو تجویز کرد بریم بالا...تحمل حرف‌های استاد جیمزو داری؟!»

گوشه لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم :

« می‌خواد برام حکم بده؟»

سرمو خم کردم تا نگاش کنم . سرشو به معنی نه تکون داد. نمیدونم توی ذهنش چی بود! آروم بلند شد :

« حکم اینبار رو استاد جیمز نداده پرث! این بار طرف مقابلت منم...!»

سمتم چرخید و صدام کرد :

«پرث!»

کمی مکث کرد:

« تو و سانتا ناگفته‌هاتون به هم مربوطه ...باید براتون حکم بدم !

حکم برای خوب شدنتون

هر دارویی تلخی خودش رو داره

می‌تونی تلخیشو حس کنی

ولی آخرش خوب بشی

آزاد و آزادتر زندگی کنی

می‌تونی اون تلخی حکمی که بهت می‌خوام بدم رو بچشی؟!»


اون همیشه همین بود مثل یه کتاب که باید کشفش می‌کردی! کشف کلماتش باعث می‌شد مغزتو به کار بندازی ...وقتی شروع به درمان میکرد اون به آدم دیگه تبدیل میشد...

البته اینبار نیازی به بکار انداختن مغز نیاز نبود چون همون جمله اول! توی سطر اول هنوز درجا زده بودم.

پوند برخلاف چهره آرومش برخلاف رفتار آرومش کلماتی رو استفاده می‌کرد که می‌تونست همه وجودتو به آتیش بکشه و طوفان به پا کنه

مثل الان

مثل کلمه حکم دادنش

مثل تلخی حکمی که باید بچشمش و تحملش کنم....

سرمو تکون دادم و آروم روبروش ایستادم :

«پوند می‌خوای چیکار کنی !؟ تا الان همه کارهایی که گفتی را انجام دادم ...خودتم هم می‌دونی تا به امروز هم پات برای درمان این روان پیرم باهات جلو اومدم...ولی شاید این بار نتونم پا به پای نسخه‌هات جلو بیام.!»

از حرص سرفه ام گرفت و چند بار سرفه کردم و با اخم دوباره نگاش کردم :

«پوند! سانتا، اون پسر، نقطه ضعف همه سال‌های منه ...ناگفته هایی که هیچ وقت بهت نخواهم گفت چون گفتنی نیست...

به پشتش اشاره کردم و به اون پیرمرد که درحال صحبت با بین و مادر سانتا بود :

«اون پیرمرد،جیمز ! استادت...همون دقیقه اولم فهمید »

چشمم رو از اون پشت گرفتم و به نگاه نرم شده اش نگاه کردم :

«می‌دونم می‌خواد باهاش منو عروسک بازی خپدش قرار بده تا بقول خودش معالجه ام کنه ولی

از همین الان میگم...با سانتا باهام شوخی نکنید... به غیر از اون میتونم هر چیزی رو هر طور که میخوایین جلو ببرم...»

.

.****-******

بعد از داروی های شبانه اش ! بدون توجه به وجود بین و نیک دست سانتا رو مابین دستش گرفت و آروم بوسید.و مبل رو به نزدیک تخت کشید تا دست سانتا رو ول نکنه....



Report Page