Moon Prince

Moon Prince

@MidJuly_Hyonho

قصر بعد از غروب، دیگه شبیه جایی نبود که آدم ها در آن زندگی کنند. سنگ‌ های بلند دیوارها در تاریکی محو می شدند و مشعل هایی که دو طرف راهرو ها می سوختند، فقط به اندازه ای نور داشتند که سایه ها رو زنده نگه دارند. پشت پنجره های بلند، شهر زیر پای قصر آروم آروم در تاریکی فرو می رفت و صدای دور زنگ کلیسا، هر چند ساعت یک بار، سکوت شب رو خط می انداخت.

اما تالار بزرگ هنوز بیدار بود، موسیقی می‌نواخت، جام ها بهم می‌خورند. لباس های ابریشمی روی کف سنگی کشیده می‌شدند و صدای خنده اشراف زیر سقف بلند تالار می پیچید.

هیونجین وسط همه آن ها ایستاده بود. کلاه دلقکی قرمز و سیاهش کمی کج شده بود و زنگوله های کوچیکی کن به نوک هایش وصل بودند، با هر حرکت به صدا در می آمدند.

لبخند روی صورتش بود، همیشه بود. دلقک قصر نباید اخم می کرد، نباید خسته می‌شد، نباید از شوخی هایی که هیچکس واقعا به آن نمی خندید، خسته می شد‌. وظیفه اش ساده بود‌. شاه را سرگرم کند و اشراف را بخنداند و کسی بیش از اندازه جدی شد، کاری کند که برای چند دقیقه یادش برود در چه دنیای کثیفی زندگی میکند. او در این کار خوب بود، خیلی خوب.

اما امشب حتی یک نفر هم نمی‌توانست بگوید حواسش کجاست. چون از لحظه ای که درهای تالار باز شده بودند، چشم‌هایش فقط یک نفر را دنبال می‌کردند.

شاهزاده میهنو. بالای چند پله ی کوتاه، کنار پادشاه ایستاده بود. لباس سفید با جزئیات طلایی به تن داشت و شنل آبی تیره ای از روی شانه هایش پایین افتاده بود. جواهر کوچکی روی سینه اش می درخشید و موهای مرتبش زیر نور مشعل ها تقریبا نقره ای به نظر می‌رسیدند.

هیونجین از فاصله دور به او نگاه می‌کرد، نه برای اولین بار. دیگر حتی نمی توانست به خاطر بیاورد اولین بار چه زمانی متوجهش شده بود.

شاید روزی که شاهزاده هنگام عبور از حیاط، دستکش سفیدش را در آورده و به کودکی که پشت نرده ها ایستاده بود داده بود. شاید شبی که همه ی اشراف از شوخی هیونجین می خندیدند و شاهزاده لی تنها کسی بود که نمی‌خندید، فقط نگاهش کرده بود، انگار برای اولین بار متوجه شده باشد که پشت آن لباس رنگارنگ، یک آدم هم وجود دارد. یاد شاید هم خیلی قبل تر.

هیونجین نمی‌دانست، فقط می‌دانست حالا چشم هایش عادت کرده‌اند او را پیدا کنند، حتی در میان صد نفر یا هزار نفر. شاهزاده یک قدم جا به جا میشد و نگاه هیونجین، بی اختیار دنبالش می رفت.

جام را روی میز می‌گذاشت و هیونجین می‌فهمید،با کسی حرف میزد می‌فهمید. می‌خندید و هیونجین، بدون اینکه بداند چرا، همان لحظه به گوشه ی لبش نگاه می‌کرد.

آن شب شاهزاده از کنار یکی از نجیب زادگان جوان رد شد، مرد چیزی در گوشش گفت. شاهزاده لبخند زد، هیونجین هم لبخند زد. اما لبخندش این بار برای نمایش نبود. چیزی درون سینه اش جمع شد.

آن مرد چه گفته بود؟ چرا شاهزاده این طور خندیده بود؟

هیونجین یک قدم عقب و جلو رفت. اما جلوی خودش را گرفت، مسخره بود او یک دلقک بود و مینهو شاهزاده. فاصله بینشان فقط چند متر نبود یک دنیا بود.

هیونجین شب همان روز وقتی همه خوابیده بودند، از راهروی شرقی رد شد. اتفاقی حداقل برای خودش این اسم را گذاشته بود. راهروی شرقی به اتاق های سلطنتی می‌رسید. او می‌دانست مثل خیلی چیزهای دیگری که نباید می‌دانست.

صدای قدمی از دور آمد، هیونجین فورا پشت فورا پشت یکی از ستون ها ایستاد. شاهزاده بود، تنها، شنلش را روی شانه انداخته بود و بدون محافظ در راهرو قدم می‌زد.

هیونجین از پشت ستون نگاهش کرد. شاهزاده همیشه شب ها تنها راه می‌رفت، گاهی تا کتابخانه گاهی تا باغ گاهی فقط تا انتهای راهرو و برمیگشت.

هیونجین از این موضوع خوشش نمی آمد، قصر جای امنی نبود. آدمهای زیادی در آن لبخند می‌زدند، در حالی که پشت همان لبخندها نقشه می‌کوشیدند.

هیونجین این را بهتر از هر کسی می‌دانست، او دلقک بود. دلقک ها حرفهای زیادی می شنیدند. و هیونجین شنیده بود. درباره شاهزاده درباره تاج درباره جنگ.

درباره کسانی که آرزو داشتند روزی مینهو دیگر زنده نباشد.

برای همین، آن شب هم پشت سرش راه افتاد، فاصله را حفظ کرد. شاهزاده به باغ رفت، هیونجین هم رفت.

شاهزاده کنار فواره ایستاد، هیونجین هم پشت درخت ماند. شاهزاده دستکش هایش را در آورد، دستش را زیر آب گرفت. هیونجین به انگشت هایش نگاه کرد، به جای زخم باریکی که روی بند انگشت اشاره اش بود. قبلا هم دیده بود، اما نمی‌دانست از کجا آمده.

مینهو سرش را بالا آورد، ماه درست پشت سرش بود و هیونجین برای چند ثانیه فراموش کرد نفس بکشد. همان جا بود که فهمید مشکل جدی تر از یک علاقه ی احمقانه‌ است.

او دیگر فقط نمی‌خواست شاهزاده را ببیند. می‌خواست بداند، کجا میرود چه چیزی دوست دارد چه چیزی عصبانی اش می‌کند. چه کسی باعث می‌شود بخندد. وقتی ناراحت است کجا پنهان می‌شود. چه کتابی را بیشتر از همه میخواند و بدتر از همه، میخواست تنها کسی باشد که جواب تمام این سوال ها رو میداند.

از آن شب به بعد،هیونجین شروع کرد به جمع کردن تکه های کوچک زندگی مینهو.

من چیزهایی که دیگران می‌دیدند، چیزهایی که هیچ‌کس به آن توجه نمی‌کرد. مینهو‌ همیشه صبح ها چای تلخ میخورد. وقتی عصبانی بود، حلقه انگشت کوچکش را می‌چرخاند. وقتی دروغ می‌گفت، مستقیم به چشم طرف مقابل نگاه نمی‌کرد. در کتابخانه همیشه صندلی کنار پنجره را انتخاب می کرد. از صدای رعد و برق خوشش نمی آمد و وقتی فکر می‌کرد هیچکس نگاهش نمی‌کند، لب پایینش را بین دندانهایش می‌گرفت و به نقطه ای نامعلوم خیره می شد.

هیونجین همه را می‌دانست، همه. گاهی خودش را سرزنش می‌کرد. بعد روز بعد دوباره همان کار را می کرد.تا اینکه یک عصر، بارانی مینهو در باغ نبود. در کتابخانه نبود، در تالار نبود. هیونجین برای اولین بار از صبح او را ندیده بود و عجیب بود که نبودنش، بیشتر از حضورش حواسش را پرت می کرد.

دلقک در تالار قدم می‌زد و مردم را می‌خنداند. اما هر چند دقیقه یک بار چشمش به در می افتاد. نیامد، تا غروب تا شام. تا وقتی آخرین مهمان قصر را ترک کرد.

هیونجین دیگر طاقت نیاورد، راه افتاد. از راهروی شمالی گذشت، از پله های باریک پایین رفت تا رسید به اتاق قدیمی موسیقی. در نیمه باز بود، صدای آرام پیانو از داخل می آمد.هیونجین همان جا ایستاد.

مینهو پشت پیانو نشسته بود، لباس رسمی اش را عوض کرده بود موهایش کمی به هم ریخته بودند و برای اولین بار، هیچکس اطرافش نبود. هیونجین به چهارچوب در تکیه داد.

مینهو بدون اینکه برگردد گفت:

«می‌دونی چند وقته پشت سرم راه میری؟»

هیونجین خشکش زد. زنگوله‌ی کلاهش با حرکت ناگهانی سرش صدای کوتاهی کرد.

مینهو دستش را روی کلیدهای پیانو نگه داشت،بعد برگشت. نگاهش مستقیم روی او نشست.

«یک سال.»

هیونجین چیزی نگفت. مینهو از پشت پیانو بلند شد.

«یک سال هر جا می‌رم، یا چند دقیقه قبل از من اونجایی، یا چند دقیقه بعدش پیدات می‌شه.»

یک قدم جلو آمد.

«فکر کردی متوجه نمی‌شم؟»

هیونجین برای اولین بار در زندگی‌اش چیزی برای گفتن نداشت. تمام شوخی‌هایی که بلد بود، تمام جمله‌هایی که می‌توانست با آن‌ها یک سالن را بخنداند، همان لحظه بی‌ارزش شده بودند.

مینهو روبه‌رویش ایستاد.

«چرا؟»

هیونجین نگاهش کرد. و شاید برای اولین بار، تصمیم گرفت دروغ نگوید.

«چون تو رو دوست دارم.»

سکوت. مینهو پلک زد.

هیونجین ادامه داد:

«اول فکر کردم فقط می‌خوام ببینمت.»

صدایش پایین آمده بود.

«بعد خواستم بدونم کجا میری.»

یک نفس کوتاه کشید.

«بعد دیگه یادم رفت از کجا شروع شده.»

مینهو چیزی نگفت. هیونجین نگاهش را پایین انداخت.

«می‌دونم که نباید.»

این بار مینهو نزدیک‌تر شد. آن‌قدر که هیونجین می‌توانست بوی عطر خیلی ملایمش را حس کند.

«نه.»

هیونجین سرش را بالا آورد. مینهو آرام گفت:

«نباید این‌قدر بدجنس باشی و منو این‌همه مدت کنجکاو نگه داری.»

هیونجین خیره نگاهش کرد. لبخند کوچکی روی لب مینهو نشست. همان لبخندی که هیونجین ماه‌ها از دور دیده بود. اما این بار فاصله‌ای بینشان بود.

«فردا.»

مینهو‌ برگشت سمت پیانو.

«اگه هنوز میخوای دنبالم بیای...»

مکث کرد:

«این بار لازم نیست قایم بشی.»

هیونجین چند لحظه همان جا ماند.

انگار تمام قصر، با تمام دیوارهای سنگی و راهرو های بی انتها و درهای بسته اش، ناگهان کوچک شده بود.

لبخند محوی رو لبش نشست. برای اولین بار، دیگر دلیلی برای پنهان شدن نداشت.

نگاهش رو قامت مینهو ماند؛ روی شنل تیره ای که پشت سرش افتاده بود و نوری که از پنجره روی موهایش ریخته بود.

«شاهزاده ماه»

این اسمی بود که هیونجین هیچوقت جرئت نکرده بود بلند بگوید.

اما از آن شب به بعد، هر بار که اسم مینهو را میدید، همین نام بی صدا در ذهنش تکرار می‌شد.

شاهزاده ماه، کسی که حتی یک دلقک هم نتوانسته بود از دوست داشتنش فرار کند.

Report Page