Мой месяц

Мой месяц

𝖧𝗎𝖽𝗌𝗈𝗇︎

ایستاده بود و خیره به جلو. به انتهای دریا. به راستی، اقیانوس روبه‌روی فرمانده، انتهایی هم داشت؟

+ می‌دونم، درد شدم.

سکوت. قبلنا میون جمله‌هاشون سکوت معنی‌ای نداشت. حرف‌هاشون پشت سر هم بیان می‌شد و شنوای هم بودن‌.

اما الان؟

الان بین هر کلمه، اندازه‌ی سال‌ها، سکوت دفن شده بود.

- مشکلت میدونی چیه فرمانده؟

کمی مکث کرد. اون هم به رنگ آبی‌‍ه روبه‌روش خیره بود.

+هیچوقت نگفتی اگه این کارو انجام بدم اون چی میشه.

و باز هم سکوت. تنها چیزی که به گوش می‌رسید، صدای آب بود. تنها چیزی آرام‌بخش بین‌شون‌.

فرمانده به خلاء گفتاری رسیده بود.

سمت سیگار رفت‌. چشم فرمانده قفل شد رو اون نوار صورتی رنگ میون انگشت‌هاش.

+ نکش. چرا به خودت، جسمت، روحت، آسیب می‌زنی؟ نکش اون کوفتی رو.

پوزخندی زد. فندکش رو داد دست فرمانده. سیگار رو بالا گرفت و طوری نگهش داشت که انگار منتظره فرمانده براش روشنش کنه.

- این، به اندازه‌ای که تو آسیب زدی، بهم آسیب نمی‌زنه فرمانده.

با چشم‌هاش به سیگارش اشاره کرد.

- روشنش کن. دودش درد آسیب تو رو برای چند دقیقه خفه می‌کنه.

به فندک خیره شد. دستش رو مشت کرد. اون‌قدر فشارش داد تا تیزی گوشه‌ی فندک پوستش رو خراش بده.

+ شده با آتیشش، وجب به وجب دستمو بسوزونم؛ نمی‌ذارم دود کنی. حداقل نه به دست من.

بعد با چهره‌ای درهم، به دریای روبه‌روش خیره شده. با تموم جونی که داشت و نداشت، فندک رو پرت کرد. افتاد تو آب.

غرق شد. درست مثل کاش‌های توی ذهنش.

نیشخندی زد. سری تکون داد و به شونه‌ی فرمانده ضربه‌ای زد.

- فکر کردی فقط همون یدونه رو داشتم؟

دستش رو سمت جیبش برد و فندک مخصوصش رو درآورد.

دود کرد و به اشک‌هاش التماس کرد درست مثل فیلتر سیگار، پشت پلک‌هاش خاکستر شن.

- خوب می‌گذروندی! حرف می‌زدی، می‌خندیدی، شوخی می‌کردی؛ جوری که حس کردم بود و نبودم فرقی به حالت نداشت.

فرمانده خندید. با صدای بلند. بارها و بارها. میون خنده‌هاش زمزمه می‌کرد.

+ مگه نمی‌بینی دارم می‌خندم؟

خنده‌.

+ می‌خوای جلوت برقصم؟

خنده.

+ زندگیم عالی‌تر شده.

خنده.

+ اصلا تازه دارم نفس می‌کشم.

خنده.

بهش خیره شد. دیوونه شده بود یا خودشو زده بود به دیوونگی؟

- هی، باشه. شبیه روانیا شدی.

+ شبیه؟ یعنی خودشون نیستم؟

- البته. تو قطعا روانی‌ترین آدمی هستی که دیدم.

چشم‌هاش رو متمرکز کرد روی تیله‌های روبه‌روش.

+ داری با کلماتت، انتقام می‌گیری؟

این‌بار نوبت اون بود که بخنده.

- انتقام؟

- من بخوام انتقام بگیرم اینجوری می‌گیرم فرمانده؟

- من اگه می‌خواستم انتقام بگیرم تو هیچ وقت نمی‌تونستی حتی اکسیژنی که ازش تنفس می‌کنم رو گیر بیاری.

مکث کرد. بیخیال ادامه‌ی حرف‌هاش شد.

چشمای فرمانده سرخ بودن‌.

از خستگی؟ یا چی؟

- برگرد هتل و بخواب. صبح خواب می‌مونی.

+ برگردم که صبح وقتی اومدم اینجا حتی ردپات رو هم پیدا نکنم؟

- بهت گفتم فقط امشبه. دیگه صبحی نداریم ما.

به دریا خیره شد. تاریکی شب و نور ماه، زیباتر از قبل کرده بود رنگش رو.

+ چقدر ترسناکه.

به فرمانده نگاه کرد. کامی از سیگارش گرفت.

- نبودنم؟ یا حرف‌هام؟

+ جفتش‌.

بدون هیچ مکثی جواب داد.

ولی واقعا، کدوم‌ش درد بیشتری داشت؟

شنیدن حرف‌هایی که عاملش خودش بود، یا جای خالی‌ای که فکر کردن بهش هم درد می‌داد؟

تو همین فکر بود که در آغوش کشیده شد. تنها چیزی که تو ذهنش نقش بست، فقط همین بود؛ غریبه‌ترین حس آشنا.

- اون روز زیاد انجامش ندادم، برای جبرانش بود.

تا خواست دست‌هاش رو روی دست‌هاش بذاره کنار رفتن. شاید اینم زیاده‌روی محسوب می‌شد.

+ کاش بیشتر جبران می‌کردی.

- هی فرمانده، بدون منم می‌تونی زندگی کنی؛ نگران نباش.

باز خندید.

+ چقدر بخندم تا خودت به نتیجه برسی؟

- به گذشته فکر کن و بخند

گوشیش رو درآورد، می‌خواست گذشته رو مرور کنه. مثل روزهای قبل.

- بر عکس تو، من بدون مرورشون همه رو از حفظم.

برش گردون داخل جیبش‌. تا وقتی خودش اینجا بود، چرا باید وقتش رو برای مرور گذشته هدر می‌داد؟

+ زندگیت به اندازه‌ی کافی درد داشت. اومدم شدم یه درد اضافی.

- می‌دونی چیه فرمانده؟ تو حتی با خودتم بد کردی.

دستش رو روی لباسش کشید. پلاک دور گردنش رو لمس کرد‌.

+ من دیگه چیزی ازم نمونده.

پلاکش رو به داخل لباسش غلت داد.

+ دارم انتقام همه‌چیز رو از خودم می‌گیرم. حتی انتقام دردی که بهت دادم. من جای تو از خودم بابتش انتقام گرفتم.

- نگیر.

بدون مکث گفت.

- به عنوان طرق مقابلت بهت میگم نگیر.

همه‌چیز تغییر کرده بود‌. این جمله درظاهر قشنگ بود. می‌گفت از خودش انتقام نگیره‌. ولی درد پشتش...

+ تو الان دوبرابر انتقام گرفتی. با حرف‌ها و به رقص درآوردن کلمات.

پک دیگه‌ای به سیگارش زد.

- اها، پس من حرف نزنم بهتره!

+ نه.

بلافاصله حرفش رو نقض کرد.

+ قلبم، جایگاهم، تو پیامات.

به فیلتر خاکستر شده‌ی سیگار توی دست‌های اون خیره شد.

+ خودم خرابش کردم، می‌دونم.

دستش رو به چونه‌ی فرمانده رسوند. سرش رو بالا آورد و دود سیگارش رو توی صورتش رها کرد.

- می‌دونی فرمانده، آدم‌ها باید جوری زندگی کنن که کاش نگن!

فرمانده خواست جواب بده که انگشت‌هاش روی لب‌هاش نشست.

- ولی من میگم. کاش نمی‌رفت. کاش می‌موند. کاش ترکم نمی‌کرد.

بعد دستش رو برداشت و فرمانده زیر لب زمزمه کرد.

+ کل زندگیم، از اول که دنیا اومدم، تا آخرش که با یه سنگ هم‌خونه می‌شم؛ پر شده از کاش. همش کاش. کاش‌. کاش.

مغزش پر بود از بگم یا نگم‌های متعدد.

+ کاش کلید مغزم رو داشتی‌. می‌خوندیش.

- چیه؟ می‌خوای برگردیم به گذشته؟

سیگارش رو زمین انداخت. آتیشش میون شن‌های ساحل خاکستر شد.

- من دوست دارم، دلم تنگ شده.

- ولی دیگه توانش رو ندارم.

- ببخشید فرمانده. ببخشید ولی من دیگه توانی برام باقی نمونده. همه‌ش رو برات خرج کردم‌.

- هربار برت گردوندم. هربار جلوی رفتنت رو گرفتم. ولی این‌دفعه دیگه خسته‌م.

مکثی کردی. اون هم به اقیانوس خیره بود.

- تو ام خسته‌تر از اونی هستی که جای جفت‌مون بجنگی.

چی می‌گفت؟ دفاعی داشت؟ حرفی مونده بود؟ چی می‌خواست بگه اصلا؟

+ هوم... خسته‌ت کردم

نفسش رو بیرون داد.

- نه فرمانده. خستگی‌هات برام قشنگ بود. ولی این اخری که نذاشتی پیشت بمونم، از پا درم آورد.

- منی که هر دفعه برمی‌گشتم، این‌دفعه برنمی‌گردم‌!

Report Page