Mistress in prison

Mistress in prison

J.moon

دستکش های چرمیش رو اروم و بدون عجله از توی جیبش دراورد و دستش کرد. تنها هدیه ای که از طرف مین‌هی گرفته بود رو با پارچه ی سفید رنگی که روی میز بود جوری تمیز کرد که انعکاس تصوریش نمایان شه. انگشتش رو، روی تیزی چاقویی که حتی بهش نگاه میکردی هم ممکن بود بهت آسیب بزنه کشید.

اون رو توی جیبش برگردوند و بعد از نیم نگاهی به جسد زیر پاش که هنوز درحال نفس کشیدن بود، اتاق رو ترک کرد.


+از این به بعد با خیال راحت بیا به خوابم، دیگه تموم شد!


________________________________________________________________


لندن_ عمارت کیم



بعد از زدن رمز در توی اتاق رفت تا مدارک رو برداره، اما با دیدن اتاقی باشکوه لحظه‌ای بی حرکت موند.

قدم هاشو سمت پنجره ی بزرگ که اسمون شب به راحتی قابل دید بود، برد و جلوش ایستاد. هلال ماه مثل الماسی شکسته برق میزد و توی آسمون خودنمایی میکرد.


استرسی عجیب درون قلبش در حال جوونه زدن بود که حتی نمیدونست دلیلش رو چی بزاره، فقط حس بدی ازش دریافت میکرد و امیدوار بود چیز بزرگی نباشه.

دست برد و پنجره رو باز کرد تا بتونه ازون حس و حال بیرون بیاد؛ اما با وزش باد سرد زمستونی، دردی درست توی قفسه سینش حس کرد.

صورتش از شدت سرما در حال درد گرفتن بود اما اهمیتی نمیداد؛ زمستون سال گذشته خواهرش برای همیشه ترکش کرده بود. اون روز هم درست مثل امشب برای جئون جونگکوک، هوا به سردترین شکل ممکنش دراومده بود و به فکر دختر چاقو خورده ی وسط اتوبان، که درحال زجرکشیدنه نبود.

با صدای تهیونگ، افکارش رو کنار زد و سعی کرد اشک هاشو پاک کنه، اما رئیسش زرنگ‌تر ازون بود.

لحن تهیونگ ناگهان تغییر کرد و رنگ نگرانی به خودش گرفت


_چرا باز درحال گریه کردنی؟ 


_جونگکوک؟ اون پنجره لعنتی رو ببند سرما میخوری 


تهیونگ سمت پنجره رفت و اون رو بست. جونگکوک رو از پشت در آغوش گرفت و دستای گرمش رو، روی دستای یخ گرفته اون گذاشت 


+چرا..چرا وقتش نمیرسه 


_وقت چی؟


جونگکوک دماغش رو بالا کشید و بعد از باز کردن دستای تهیونگ، به سمتش برگشت. انگشت کوچیکش رو، روی یقه لباس پسر بزرگتر کشید و با غم به چشم هاش نگاه کرد 

+بهم قول داده بودی همین روزا پیداشون میکنی و میزاری ازشون انتقام بگیرم


+اگه اسیبی بهم برسونن؟ اونا حتی منو یادشون نمیاد تهیونگ. یک سال، توی شهر و کشور های مختلف چرخوندیم تا یادم بره اما نمیتونم..نمیشه اون شبو فراموش کرد، خسته شدم از این حس لعنتی. خواهرم هرشب میاد به خوابم، داره گریه میکنه و کمک میخواد. من...من چرا اون شب..چرا من اونجا نبودم ته؟ چرا...چرا پیشش نبودم؟


هق‌هق های کوک بود که سکوت شب رو میشکست و هیچکاری از دست تهیونگ برنمیومد جز دعوت کردن معشوقش به آغوشش.

قلب ترک خوردش، توسط گریه های جونگکوک بدتر میشد. 

نمیخواست اون پسر بدونه قاتل های خواهرش رو پیدا کرده؛ میخواست به روش خودش انتقام بگیره و بعد به جونگکوک بگه، اما وضع پسر کوچکتر بدتر از هروقت دیگه ای بود.


_قرصاتو خوردی؟


جونگکوک خیلی اروم سر تکون داد. دلش نمیخواست بگه مدتی میشه اون کپسول های رنگی که روانشناسش تجویز کرده رو دور میریزه و دیگه نمیخورتشون؛ تایید کردن به نفع جفتشون بود.


تهیونگ با تردید، به جونگکوک نگاه کرد و بعد از چک کردن وضعیتش، سعی کرد جوری حرفشو بزنه که پسر آماده باشه 


_میدونی جونگکوک..خیلی از ادما همیشه در حال فرارن، همیشه سعی میکنن راز هاشونو مخفی نگه دارن تا در امانت بمونن؛ اما بلاخره یه جایی گیر میوفتن. گیر کارما که با لبخند نگاهشون میکنه و با خودش میگه مردم چقدر احمقن


_چون کارما مدت ها اونارو زیر نظر گرفته بود، اهمیت نمیداد دارن چه کار هایی انجام میدن؛ چند نفر رو میکشن یا قلب خیلی هارو له میکنن.. کارما فقط با سکوت نگاه میکنه، همینطور که ما نگاه کردیم و .....


+چی داری میگی تهیونگ؟ از چی حرف میزنی؟!


نفس عمیقی کشید و به چشم های درشت جونگکوک خیره شد


_من اونارو پیدا کردم کوک..


+چ..چی؟


جونگکوک کلافه از بحث های تکراری صداش رو بالا برد و با اخم به تهیونگ نگاه کرد



______________________________________________________


22 دسامبر ساعت 14:37

کره_ فرودگاه



فکر میکرد با وجود اون کلاه و ماسک مشکی رنگ، کسی نشناستشون اما سخت در اشتباه بود.

خبرنگار ها در کسری از ثانیه دور کیم تهیونگ رو گرفتن و بی وقفه ازش سوال های مختلفی میپرسیدند


با شنیدن کلمه •همسر• از زبون یکی از خبرنگار ها، چشم هاش درشت شد و سعی کرد چند قدمی عقب بره.هیچکس نمیدونست اون با تهیونگ رابطه داره و فهمیدن این موضوع برای خبرنگار ها، دردسر زیادی براشون ایجاد میکرد.

تهیونگ سعی کرد از جمعیت فاصله بگیره و با آرامش به سوالاتشون جواب بده


_من تو هیچ رسانه ای درمورد این موضوعات حرف نزدم پس یعنی همچین چیزی وجود نداره. تمام شایعات رو تکذیب میکنم.


*پس علت دور بودنتون از کشور چی بود؟


_یه مسافرت کاری جهت بهتر کردن خودم و کار هام...


صدای اون جمعیت بعلاوه فلش دوربین ها، جیغ زدن دختر هایی که فکر میکردن قراره معشوقه کیم تهیونگ بشن، به سردردش کمک میکردن تا خودش رو بیشتر نشون بده. با برداشتن کوله پشتیش از روی زمین، سمت در ورودی قدم برداشت تا از توی فرودگاه خارج بشه.


_______________________________________________



29 دسامبر ساعت 23:40


+مثل اینکه منو نشناختی کیم تهیونگ

_فقط نمیخوام بلایی سرت بیاد


نگاه تهیونگ غمگین‌تر هروقت دیگه بود. دلش نمیخواست جونگکوک کوچیکترین آسیبی ببینه و اگه همچین اتفاقی میوفتاد، هرگز خودشو نمیبخشید


*قربان، کیم یونگ همین الان رفت توی اتاق خوابش، طبقه سوم


بیسیم رو برداشت و دکمش رو فشرد


تهیونگ جلوتر رفت و لب هاشو به لب های جونگکوک رسوند. انگار میدونست با اون کار میتونه استرسی که وجود هردوشون رو پر کرده رو کمتر کنه.


سری تکون داد و خیلی تند از ماشین پیاده شد. به سمت ساختمون رفت و از در نیمه باز عبور کرد.

با قدم های اهسته سمت راهروی بزرگ با تزئین سلطنتی رفت. اول نگاهی به بالا کرد و بعد از پله ها عبور کرد. 

 

پوزخندی زد و چاقوی جیبیش رو بیرون اورد


+ زندگیمو ازم گرفتی! و حالا باید با دادن زندگیت تقاص پس بدی


یونگ خندید و خیلی خنثی به پسر روبه‌روش که بنظر عصبی بود نگاه کرد


* من حتی نمیدونم تو کی هستی


+ 29 دسامبر 2019.. دقیقا یک سال پیش جون دختریو گرفتی که حاضر بودم برای خوشحالیش هرکاری بکنم. حاضر بودم زجر بکشم تا اون به راحتی بزرگ شه و تو چیکار کردی؟! خواهر 16 سالمو کشتی چون حاضر نبود برده ی جنسیت بشه.. بازم یادت نیومد؟

*باور کن...باور کن من هیچ آسیبی به اون نرسوندم.. خودش اون چاقو رو توی قلبش فرو کرد....باور کن من مین‌هی رو....

با عصبانیت به سمت پسر رفت و چاقو رو توی شکمش فرو کرد. کارش انقدر سریع بود که یونگ حتی نفهمید جونگکوک بهش نزدیک شده.

دست های لرزونشو روی دست جونگکوک گذاشت و سعی کرد جلوشو بگیره، اما اون پسر عصبی تر ازین حرفا بود.

چاقو رو بیرون کشید و ضربه های محکمی به شکم، پهلو و در آخر قلب یونگ زد.

خون از گوشه ی دهن یونگ سرازیر بود و داشت انرژیشو از دست میداد.

دستکش های چرمیش رو اروم و بدون عجله از توی جیبش دراورد و دستش کرد. تنها هدیه ای که از طرف مین‌هی گرفته بود رو با پارچه ی سفید رنگی که روی میز بود جوری تمیز کرد که انعکاس تصوریش نمایان شه. انگشتش رو، روی تیزی چاقویی که حتی بهش نگاه میکردی هم ممکن بود بهت آسیب بزنه کشید.

اون رو توی جیبش برگردوند و بعد از نیم نگاهی به جسد زیر پاش که هنوز درحال نفس کشیدن بود، اتاق رو ترک کرد.


+تهیونگ....تهیونگ.. یه نفر اینجا بود و با پلیس تماس گرفته.. برو تهیونگ...نمیخوام اتفاقی برات بیوفته..‌تهیونگ...

بغض اجازه ی بیشتر حرف زدن رو بهش نمیداد. 

‌

‌

‌

Report Page