Misery

Misery

Yasna

جیک برای بار هزارم دور خودش چرخی زد و با هر دو دستش تمام موهاش رو بهم ریخت. اما جی در خونسرد ترین حالت ممکن راهش رو به سمت اتاق جیک و هیسونگ توی عمارت شروع کرد و همراه باهاش جونگوون که متوجه جدیت جی شده بود و کمی ازش ترسیده بود پشتش میدویید.

با رسیدنشون به اتاق، جی در رو باز کرد و اول خودش وارد شد. با قدم های کشیده و بلند به سمت پاتختی رفت و کشو کوچیکی که هیسونگ چیزای مهم رو داخلش میذاشت رو باز کرد. بعد از بیرون اوردن کامل کشو، در مخفی پشتش رو با فشار کوچیکی به عقب، باز کرد و با دیدن فلش کوچیک داخلش اون رو برداشت و جلوی جیک که تازه خودش رو به اتاق رسونده بود و نفس نفس میزد گرفت.

«این همون فلشیه که میگفتی؟»

چشمای جیک برقی زدن و بعد به سمت پسرعمه‌اش هجوم برد. خودشو محکم توی بغلش انداخت و جوری فلش رو گرفت که انگار شیء گرونی رو توی دستش گرفته.

با رسیدن هیسونگ به اتاق و دیدن وضعیتش، اخماش توی هم رفت.

« چیکار میکنین؟»

جیک، از جی فاصله گرفت و به سرعت پیش هیسونگ رفت.

« من... فلش رو گم کرده بودم و نمیدونستم کجا گذاشتمش پس رفتم تا اتاق جی و جونگوون رو بگردم بعدش... »

سر جیک به سمتی چرخید. اونقدر محکم که به زمین افتاد و بعد سوزش گونش رو حس کرد.

« باید اول از من میپرسیدی »

همونطور که استیناش رو اروم ولی محکم تا میزد زمزمه کرد و فلش رو از دست جیکی که روی زمین افتاده بود، قاپید. همزمان جی خودش رو به جونگوون که در یک قدمی هیسونگ قرار داشت رسوند و با حلقه کردن دستاش دور پسرک ترسیده، اونو در اغوش کشید تا حداقل چیزی نبینه.

« فقط بخاطر ی فلش که خودت برش داشته بودی به پسر بدبختی که عاشقته سیلی میزنی؟ »

جیک با شنیدن حرف جی تازه متوجه موقعیت شد و همونطور که به زمین خیره شده بود، اشکاش جاری شدن. هیسونگ از کنار هر دو رد شد و به سمت تخت رفت. با جا زدن در مخفی و بعد از اون کشو، روی تخت نشست.

« بیا اینجا جیک »

پسرک بیچاره از روی زمین بلند شد و به سمت صدا برگشت و قدم هاش رو همونطور که میلرزید برمیداشت.

با رسیدنش به تخت، پیرهنش رو مشت کرد و سرش رو پایین انداخت. هیسونگ با دیدن حالت ایستادن جیک پوزخند صدا داری زد و دست های مشت شده جیک رو توی دستش گرفت و به سمت خودش کشید. با پرت شدن پسرک توی بغلش رو به جی که در حال چک کردن وضعیت جونگوون بود، شروع به حرف زدن کرد.

« شما برین اماده بشین دو ساعت دیگه حرکته. »

جی بدون نگاه کردن به هیسونگ فقط سر تکون داد و با جونگوون از اتاق خارج شدن.

جیک از بغل هیسونگ بیرون اومد و همونطور که سرش پایین بود و دستاش رو مشت کرده بود روی تخت کنارش نشست.

« جیک میدونی که داریم از اینجا میریم و باید وسایل رو جمع کنی، درسته؟ »

پسر سرش رو بالا پایین کرد و همونطور که به زمین زل زده بود با دستاش بازی میکرد. هیسونگ ی دستش رو روی شونه جیک گذاشت و گرمای دستش انگار شونه پسر رو جوری داشت میسوزوند که پسر صدای جلز ولزش رو میشنید.

پسر بزرگ تر بعد از ثانیه ای از جاش همونطور که از شونه جیک به عنوان تکیه گاه استفاده کرده بود بلند شد و با اولین قدم هایی که به سمت کمد رو به روی تخت که فاصله چندان زیادی هم نداشت بخاطر فضای کوچیک و ساده اتاق، دستاش رو داخل جیبش برد و بعد از رسیدن به کمد دوباره به سمت جیک چرخید و به جایی بین کمد دیواری و دیوار تکیه داد.

« لال که نیستی پس حرف بزن. وسایلتو جمع کردی؟ میدونی که بعد از رفتن دیگه تا مدت طولانی برنمیگردی. »

بخاطر سکوت دوباره جیک و سر پایینش که مانع از دیدن چشماش میشد اخمی کرد و یکی از دستاش رو در اورد و محکم به در کمد کوبید. جوری که تن پسرک بیچاره جوری لرزید که انگار الانه از شدت ترس فلج بشه.

« ا-اره هرچی که گفتی رو اماده گذاشتم. »

هیسونگ به گوشه دیگه ای از اتاق نگاه کرد. جایی که چمدونی بزرگ همراه با ساکی روش بود و بغل تخت و کمی اونور تر از پرده های بلند مشکی اتاق که با دیوار سفیدش تضاد زیبایی ایجاد کرده بودن.

با سکوت سنگینی که فضا رو پر کرده بود به سمت چمدون قدم هاش رو برداشت و با رسیدن بهش ساک رو روی تخت پرت کرد.

« ساکو تو بیار من چمدونو میارم »

جیک از لبه تخت بلند شد و سریع ساک رو برداشت. حالا بخاطر تغییر لحن هیسونگ کمی اروم تر شده بود و میتونست نفس راحت بکشه.

هیسونگ دسته چمدون رو از جاش در اورد و کمی جا به جاش کرد تا روی چرخ هاش باشه. بعد از چک کردن حرکت چمدون به سمت در رفت و بازش کرد. پسرک سریع از در خارج شد و هیسونگ برای اخرین بار به کل اتاق نگاهی انداخت. چشمش به کشویی که چند دقیقه پیش باز شده بود افتاد. نمیدونست باید اون فلش رو برداره یا نه اما رفت و با بیرون اوردن دوباره کشو اون رو برداشت و کشو رو جا زد.

اونقدر همه اتفاقات سریع افتاده بود که همشون میترسیدن چیزی رو جا بزارن. جیک از استرس زیاد همون‌طور که با ی دست دسته های تقریبا نازک ساک رو روی شونش نگه میداشت با دست دیگش استین هیسونگ رو میفشرد.

با رسیدن به در بزرگی که چند ساعت پیش ادوارد ازش خارج شده بود، جیک بار دیگه به سمت خونه ای که تمام کودکیش رو اونجا زندانی بود برگشت.

بعد چند ثانیه با لبخند دندون‌نماش به سمت هیسونگی که با چشمای کشیدش بهش خیره شده بود برگشت و اولین قدم رو به دنیای بیرون برداشت و پسر بزرگتر بالاخره به تموم رنج هایی که جیک داخل اون عمارت کشیده بود، حداقل تا مدتی پایان داد.

Report Page