Miracle
EWANبا تماسی که از مدرسه پسرشون باهاش گرفتن، بدون توجه به جلسه ای که داشتن از شرکتشون خارج شدن.
بخاطر مریضی که پسرشون داشت، تماسی که از طرف مدرسه باهاشون گرفته شد بیشتر نگرانشون میکرد. تنها امیدواری ای که داشتن این بود که اتفاق جدی ای برای بچشون نیوفتاده باشه.
با پارک کردن ماشین، جیک بلافاصله از ماشین خارج شد و وارد مدرسه پسرشون شد. پشت سرش هیسونگ هم دنبالش اومد. جفتشون با عجله وارد دفتر شدن.
-خانم کیم!
-اوه اقای لی تشریف اوردین
-نیکی کجاست چه اتفاقی براش افتاده
جیک پشت هم با نگرانی صحبت میکرد.
-اقای لی اروم باشید اتفاق خاصی نیوفتاده یه دعوای کوچیک بین نیکی و چند تا از سال بالایی هاش به وجود اومده که الان هم پیش اقای مدیرن تا باهاشون صحبت کنه بقیه اولیا هم اونجان شما هم تشریف ببرید اونجا.
جیک با عجله از اتاق خانم کیم خارج شد
-اوه ممنونیم
هیسونگ با تشکر کوتاهی پشت سر جیک از اتاق معاون ها خارج شد و وارد اتاق مدیر شد.
-بفرمایین اولیا نیکی هم تشریف اوردن.
با اشاره مدیر به جفتشون، نگاهی به مادر سه تا پسر انداختن.
-اقای مین میشه بفرمایید چه اتفاقی افتاده؟ گفته بودین تا اومدن همه باید صبر کنین پس الان لطفا بهمون بگین دقیقا چیشده.
-شما سه تا توضیح بدین چیکار کردین.
اقای مین نگاه ترسناکی به سه تا پسر سال بالایی انداخت.
-باور کنین ما کاری نکردیم اقای مین
-اگه خودتون نگین چیکار کردین مجبور میشن از راه دیگه ای مجبورتون کنم.
-از کجا معلوم اصلا بچه های ما کاری کرده باشن شاید کار اون پسره باشه.
-اره شما دارین به پسرای ما تهمت میزنین
-با پسر من درست صحبت کنین خانوم
با هشداری که الفا به به سه تا زن داد، همشون ساکت شدن.
-خودتون نمیگین؟ پس خودم میگم. یکی از بچه های کلاس نیکی اومد و گفت پسر شماها نیکی رو اذیت میکنه و براش قلدری میکنه الانم نیکی رو بردن توی اتاق وسایل توی زیر زمین که تهویه هواش خرابه.
-خب شاید میخواستن باهاش حرف بزنن
-کی با کسی که آسم داره توی اتاقی که تهویه هواش خرابه حرف میزنه؟
با جمله ای که از دهن نیکی خارج شد، زن ها چند دقیقه به هم دیگه نگاه کردن.
-من هم دوربین های اونجا رو چک کردم و دیدم نیکی رو اذیت کردن و بعد هم در رو قفل کردن و اونجا ولش کردن برای همین بهتون زنگ زدم.
جمله اش رو، رو به هیسونگ و جیک گفت.
-شما سه تا! از نیکی عذرخواهی میکنین و دیگه این کارو تکرار نمیکنین وگرنه دفعه بعدی باهاتون جدی برخورد میکنم.
-چشم اقای مین. نیکی ما واقعا متاسفیم.
-واقعا متاسفیم.
پسر اول که سردستشون بود با صدای بلند گفت و دو نفر دیگه هم تکرار کردن.
-حالا میتونین تشریف ببرین. اگه امکانش هست شما با نیکی همینجا بمونین.
با اشاره به الفا و همسرش، ازشون درخواست کرد و منتظر موند تا سه پسر با مادراشون خارج بشن.
-اقا مین واقعا ازتون متشکرم اگه متوجه نمیشدین ممکن بود اتفاق بدی برای نیکی بیوفته.
همونطور که هیسونگ از مدیر تشکر میکرد، جیک سمت پسرشون رفت.
-عزیزم حالت چطوره؟
-خوبم پاپا اتفاقی نیوفتاده
جیک اروم سر پسرش رو توی اغوشش گرفت. وجود نیکی برای اون دو نفر مثل معجزه بود. وقتی دکتر گفته بود بخاطر مشکلاتی که جیک از بچگی و بخاطر هیتش داشته بارداری براش سخته، زمان خیلی سختی برای جفتشون بود.
بعد از اینکه جیک متوجه شد تنها راهی که مشکلات هیتش برطرف شه بچه دار شدنه، اولش حاضر نمیشد ریسکش رو به جون بخره.
میترسید نتونه بچه رو نگه داره و اتفاقی براش بیوفته. بعد از کمی دلگرمی که از طرف هیسونگ دریافت کرد، حاضر شد قبولش کنه.
البته شروع مشکلشون از همینجا بود هر چقدر تلاش میکردن باز هم جیک باردار نمیشد. اخرین باری که دکتر رفتن بهشون گفتن اگه امشب که شروع هیت جیکه نتونن ممکنه برای همیشه فرصت پدر شدن رو از دست بدن.
اون شب برای جفتشون به اندازه کافی سخت بود اما شنیدن خبر بارداری جیک، تمام سختی اون شب و حتی روز های قبلش هم با خودش برد.
نه ماه جیک با تمام درد ها مشکلاتش کنار اومده بود. با تمام لحظاتی که بخاطر ضعیف بودن بدنش دکترا میگفتن ممکنه نتونه تا ماه اخر دووم بیاره و بچه رو از دست بدن، با تمام شب هایی که از درد نمیتونست بخوابه. تمام این ها بخاطر وجود هیسونگ کنارش بود که تمام حواسش به پسر بود تا مبادا اتفاقی برای امگاش و بچشون بیوفته.
بعد از نه ماه بلاخره پسر کوچولوشون به دنیا اومد. لحظه ای که دیدنش بهترین لحظه عمرشون بود. هیسونگ با دیدن پسر در اغوش همسرش، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و حتی بلند تر از بچشون به گریه افتاد
البته که این خوشحالیشون هم زیاد طول نکشید چون چند ماه بعد وقتی نیکی بدجور مریض شده بود و حتی تشنج کرد، دکترا متوجه شدن پسر آسم داره.
بیماری نیکی یه عامل بزرگ برای افسردگی جیک بود. ضعیف بودن جیک باعث ضعیف شدن نیکی شده بود و به غیر از آسم، بدنش ضعیف بود و نسبت به هم سن و سال هاش همیشه کوچیکتر بود.
جیک خودش رو باعث و بانی ضعیف بودن پسرش میدونست. هیسونگ تمام تلاشش رو میکرد تا به جیک بفهمونه تقصیر اون نیست اما کاری هم از دستش بر نمی اومد.
در نهایت هر دوشون با سرنوشت امگا کوچولوی بارونیشون کنار اومدن و تمام مراقبت هاشون رو روی نیکی متمرکز کردن تا الان.
-بلاخره وظیفه ای بود که داشتم اقای لی. اگه میخواین میتونین نیکی رو با خودتون ببرین الان دیگه زنگ اخره.
-مشکلی نداره؟
-البته که میتونی با خانواده بری نیکی.
-ممنونم اقای مین.
-پس ما دیگه میریم اقای مین خدانگهدار
بعد از خدافظی از مدیر مدرسه، از دفتر خارج شدن. نیکی بلافاصله دستش رو توی جیبش برد و اسپری آسمش رو بیرون اورد.
-مطمعنی حالت خوبه نیکی؟
-باور کنین حالم خوبه اسپریم همراهم بود خیلی طول نکشید پس چیزی نشده.
-داشتم سکته میکردم نکنه اتفاقی برات افتاده نفهمیدم چطوری هیسونگم از جلسه کشیدم بیرون. فکر کنم سهامدارا قراره هممون رو بکشن.
-بلاخره باید درک کنن موقعیت مهمی بوده.
-نظرتون در مورد بستنی چیه؟
نیکی همونطور که برگشته بود و از پشت جلوی پدرهاش راه میرفت پرسید.
-لی نیکی تو الان زنگ اخر رو پیچوندی بری بستنی بخوری؟
جیک همونطور که با تعجب به نیکی نگاه میکرد جواب پسر رو داد.
-حالا چیز خیلی مهمی هم نداشتیم بابا...
نیکی در حالی که تلاش میکرد پنهان کنه که کلاس ریاضی داشته، جواب جیک رو داد.
-من که پایم بریم بخوریم.
هیسونگ هم که همیشه پایه تمام خراب کاری های پسرش بود، موافقت کرد و این وسط جیکی مونده بود که اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد میتونست همسر و پسرش رو با هم بکشه.
بعد از خریدن بستنی هایی که میخواستن، سوار ماشین شدن تا بستنی هاشون رو بخورن.
-ببینم نیکی اصلا چرا باید اون سه نفر بخوان اذیتت کنن؟
هیسونگ همونطور که بستنی مورد علاقش رو میخورد، از پسرش پرسید. با سوال هیسونگ نگاه جیک هم سمت پسرشون چرخید.
-پارک سونگهون یکی از سال بالایی ها توی جرئت حقیقتی که بازی میکردن وقتی ازش پرسیدن از کسی خوشش میاد یا نه اسم منو گفته...
نیکی با صدای ارومی جواب پدرش رو داد و منتظر واکنش اون ها بود.
-پارک سونگهون؟ ببینم همون انیگما اسکیت سواره رو میگی؟ اصلا چرا باید بخاطر اون تورو اذیت کنن؟
-چون یکی دیگه از بچه های کلاسشون هم ازش خوشش میاد و منتظر بوده تا اسم اونو بگه و حالا که نگفته با من مشکل پیدا کرده انگار من گفتم از طرف خوشم میاد
-اگه دفعه بعدی اومدن سراغت بلافاصله به اقای مین بگو چیشده باشه عزیزم؟
جیک با چشمانی که نگرانی درونشون موج میزد به پسرش نگاه کرد.
-باشه پاپا.
-خب فکر کنم امروز باید باهامون بیای شرکت چون هنوز کار داریم.
-جدی؟ میتونم بیام؟
نیکی با چشمای براق به پدرش زل زده بود. وقت گذروندن توی شرکت پدرهاش کم پیش میومد و معمولا پسر توی خونه میموند.
-البته ولی باید توی دفتر بمونی و قول بدی اذیت نکنی باشه نیکی؟
-قبولهههههههه
با رسیدنشون به شرکت، هیسونگ و جیک بلافاصله به اتاق جلسه رفتن تا این یکی جلسه مهمشون هم از دست ندن. نیکی همونطور که قول داده بود به دفتر هیسونگ رفت تا کمی اونجا استراحت کنه.
توی اتاق پدرش خودش رو روی مبل پرت کرد و با خوراکی هایی که همیشه پدرش توی کمدش نگه میداشت خودش رو مشغول کرد.
همونطور که مشغول خوردن بود، صدای تقه در بلند شد و بعد از اون کسی وارد شد. نیکی با فکر اینکه پدرش برگشته، همونطور که آبنباتش توی دهنش بود سرش رو بلند کرد.
چشماش که به در افتاد، بلافاصله با شوک از جاش بلند شد و آبنباتش رو از دهنش خارج کرد.
-اوه من متاسفم فکر کردم کس دیگه ای هستن.
-اشکال نداره پسر جون. اقای لی هیسونگ کجا هستن؟
مردی که کت و شلوار نقره ای رنگ به تن داشت، از نیکی پرسید.
-پدرم جلسه هستن
-پدرتون؟ پس جلسه شروع شده پس من میرم اتاق جلسه.
نیکی تعظیم کوتاهی به مرد کرد تا مرد خارج شه.
-اوه راستی... به پدرتون قبلا گفتم پسرم امروز دنبالم میاد گفتن بیاد اینجا توی اتاقشون.
-اوه... البته اشکال نداره من منتظر پسرتون میمونم.
مرد سری تکون و داد و خارج شد. نیکی دوباره روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید. وقتی میخواست آبنباتش رو دوباره توی دهنش برگردونه، تقه دوباره ای به در خورد و پسری قد بلند وارد اتاق شد.
نیکی نگاهی به پسر انداخت. همون پارک سونگهون معروف بود. پس پدر پسر هم با شرکت خانوادش کار میکرد.
-شما قراره اینجا بمونین درست میگم؟
-اوه... پدرم گفتن پسر اقای لی هم توی اتاقشونن پس بله منم.
-میتونین هرجایی میخواین بشینین.
نیکی بعد از تموم کردن جملش دوباره روی مبل نشست و آبنباتش رو، توی دهنش برگردوند.
سونگهون همونطور که نیکی گفته بود، روی مبل رو به روی نیکی نشست و پسر رو تماشا میکرد. نیکی رو مبل لم داده بود و مشغول تماشای فیلمش بود.
بعد چند دقیقه نیکی با احساس سنگینی نگاه کسی روی خودش، نگاهش رو از صفحه گوشیش گرفت و به سونگهون نگاه کرد. سونگهون تمام مدت داشت نیکی رو تماشا میکرد
-چیزی شده؟
نیکی با صدای ارومی از پسر پرسید. سونگهون لبخند نرمی به نیکی زد و سرش رو به طرفین تکون داد. نیکی همچنان با نگاه سوالی به سونگهون زل زده بود. سونگهون که انگار متوجه منظور نیکی شده بود، جوابش رو داد.
-فقط داشتم زیباییت رو تماشا میکردم.
نیکی با شنیدن جمله سونگهون، جوشش خون درون گوش هاش رو احساس میکرد. نگاهش رو از سونگهون دزدید و پسر رو خطاب جملش قرار داد.
-چرا باید زیبایی من رو تماشا کنی؟
سونگهون که متوجه خجالت نیکی شده بود، لبخندی به پسر زد و جواب داد.
-چون خیلی خوشگلی.
نیکی جوابی به پسر نداد و فقط نگاهش رو به صفحه گوشیش برگردوند.
-فکر کنم خبر جرئت حقیقتی که بازی کردم رو شنیدی درست میگم؟
-اره.. شنیدم
-پس میدونی برای چی میگم
-اون حرفت فقط برام دردسر درست کرد. الان هر کی ازت خوشش میاد باهام دشمن شده و داره اذیتم میکنه.
-سونو اذیتت میکنه؟
سونگهون همونطور که از جاش بلند میشد از پسر پرسید. نیکی نگاهی به پسر که بهش نگاه میکرد انداخت.
-دوستاش... اره.
-باورم نمیشه حاضر شده تا اینجا پیش بره... من متاسفم بابتش
-خانوادم حلش کردن مشکلی نیست.
نیکی همونطور که چوب آبنباتش رو توی سطل می انداخت، جواب پسر رو داد. سونگهون این بار سمت پسر رفت و کنارش نشست. با نشستن سونگهون کنارش، کمی خودش رو جمع کرد و از پسر فاصله گرفت.
با فاصله گرفتن نیکی، سونگهون نزدیک تر رفت. هر قدم که نیکی دور تر میشد، سونگهون دوباره نزدیک میشد تا جایی که نیکی به دسته کناریه مبل تیکه و داد سونگهون کاملا رو به رو اون قرار گرفت.
-چرا اینجوری داری میکنی؟
نیکی با صدای ارومی از سونگهون پرسید اما جوابی از پسر دریافت نکرد. چهره بی احساس پسر، جاش رو با لبخند درخشانی عوض کرد و نیکی رو در اغوشش گرفت.
عطر بارون پسر زیر بینیش پیچید. عطر مخصوص خود نیکی که از وجود خودش بود. همونی که توی همین مدت کم تبدیل به عطر مورد علاقه سونگهون شده بود.
سونگهون با بیرون اوردن سرش از درون گردن نیکی، نگاهی به چشمان کهکشانی پسر انداخت. نیکی با احساس تنگی نفسی که بهش دست داد، دستش رو داخل جیبش برد و اسپری مخصوصش رو بیرون کشید. چشمان سونگهون با دیدن اسپری، رنگ نگرانی به خودشون گرفتن.
-حالت خوبه؟ اذیتت کردم؟
-نه... حالم خوبه فقط یکم نفس تنگی بود همین.
نیکی با لبخندی تلاش کرد به سونگهون ثابت کنه اتفاق جدی نیوفتاده و به عنوان ادمی که آسم داره این یه چیز عادیه براش.
سونگهون با دیدن لبخند نیکی، متقابل لبخند ریزی زد.
-میتونم ببوسمت؟
با جمله ناگهانی سونگهون، چشمای نیکی از حدقه بیرون زدن.
-م-منظورت چیه؟
-خودت میدونی که دوستت دارم. حالا میتونم ببوسمت؟
سونگهون با نگاهی جدی به عمق چشمان نیکی زل زده بود. نیکی هنوزم دودل بود. حس عجیبی نسبت به سونگهون درون قلبش شکل گرفته بود که هنوز مطمعن نبود اون چیه. هر چند با وجود تمام اینها، تصمیم گرفت به ندای قلبش گوش کنه.
با بسته شدن چشمای نیکی، سونگهون مهر تاییدش رو گرفت و نزدیک نیکی شد. اروم لب هاشو روی لب های نیکی گذاشت و مشغول بوسیدنشون شد.
حس لب های نرم و پفکی پسر زیر لب های درشت خودش، حس خوبی براش داشت. نیکی تمام کنترل رو دست سونگهون سپرده بود و اون هم اروم لب های نیکی رو دونه به دونه میبوسید و میمکید.
سونگهون با گاز کوچیکی از لب های پفکی پسر جدا شد تا بخاطر بیماریش بهش اسیبی نرسونه.
-چشمم روشن
با صدای جیک که توی گوش جفتشون پیچید، سونگهون بلافاصله عقب کشید که مساوی شد با افتادنش از روی مبل.
-اوه... پاپا چه خبر
نیکی که سعی میکرد با لبخند ضایعی اتفاق چند دقیقه پیش رو پنهون کنه از پاپاش پرسید. هرچند جیک خیلی خوب بلد بود تمام نقشه های نیکی رو نقش بر اب کنه.
-خوب دیدم داشتین همو میبوسیدین و حتی شنیدن چی به پسرم گفتی پارک
سونگهون همونطور که از روی زمین بلند میشد، نگاه کوچیکی به نیکی انداخت و با سر پایین افتاده ای، صاف جلوی پدر نیکی ایستاد.
-اقای لی میت-
-از نیکی خوشت میاد؟
با سوال یهویی جیک، سونگهون سرش رو با یک ضرب بالا اورد جوری که صدای مهره هاش حتی به نیکی هم رسید.
-بله... من از نیکی خوشم میاد.
-اوکی.
-پاپا؟ همین؟
-وقتی تو هم میزاری بوست کنه دیگه چیکارتون میتونم بکنم این اقا هم که از قبل کل مدرستون رو خبردار کرده دیگه.
سونگهون نگاه شرمنده ای به جیک انداخت. شروع ماجرا از همون بازی جرئت و حقیقت بود، هرچند اگر این اتفاق نمی افتاد، شاید سونگهون هیچوقت جرئت اینکه به نیکی اعتراف کنه رو پیدا نمیکرد.
-اون اقای شیم شما اینجایین.
با ورود پدر سونگهون به اتاق، سمت جیک اومد.
-بله اقای پارک اومده بودم تا پسرمو ببینم.
-اوه... من امروز صبح به اقای لی گفته بودم که پسرم دنبالم میاد و ایشون گفتن که مشکلی نیست تا همراهم بیاد و اتاق ایشون بمونه
-البته که اشکال نداره اتفاقا پسرا با هم اشنا شدن بلاخره قراره بیشتر همو ببینن درست نمیگم پسرا؟
جیک همونطور که با لبخند شیطانی به پسرا نگاه میکرد جواب داد. سونگهون و نیکی از سر ناچاری لبخندی زدن و با سر تایید کردن. هر چند میشد از چهرشون هم فهمید فاصله ای تا سکته ندارن.
-قرارداد امضا شد فکر کنم دیگه کاری نمونده باشه که انجام بدیم
-بله هنوز تا شروع پروژه زمان هست برای امروز دیگه کاری نداریم.
-پس من و پسرم از خدمتتون مرخص میشیم.
-لطف دارین. خوشحالم که برای این پروژه با شما همکاری میکنم.
بعد از دست کوتاهی که با هم دادن، سونگهون از نیکی خداحافظی کرد و همراه پدرش از اتاق خارج شد.
-خب فکر کنم وقت رسیدگی به تو رسیده.
جیک همونطور که سمت پسرش برمیگشت حرف زد.
-یا یا پاپا اروم باش باور کن برات توضیح میدم
نیکی همونطور که برای حفظ جونش دور تا دور مبل های اتاق پدرش میدوید، گفت تا بلکه پدرش بیخیالش بشه اما این کار برابر شد با گیر کردن پاش به مبلا و پرت شدن روی اون.
با افتادن نیکی جیک هم روی پسرش افتاد و شروع به قلقلک دادنش کرد.
-پاپا پاپاااااااا
نیکی همونطور که با خنده تلاش میکرد تا از بغل پاپاش بیرون بیاد، به پاپاش گفت. صدای خنده هاشون توی کل اتاق پیچیده بود.
-چخبره صداتون توی کل سالن پیچیده
با اومدن هیسونگ، نیکی از بغل پاپاش فرار کرد و پشت قامت بلند پدرش پنهان شد.
-بیا اینجا لی نیکی وگرنه گیرت بیارم من میدونم با تو
-بابا نجاتم بدههههه
-ببینم چه خبره اینجا؟
-این بچت توی ماشین گفت من از پارک سونگهون خوشم نمیاد اومدم تو اتاق داشت میبوسیدش!
-خب اون موقع خودش باهام حرف نزده بود حالا حرف زد
-جدی پسره بهت اعتراف کرد؟
هیسونگ نگاه متعجبی به پسرش انداخت. نیکی با گونه های سرخ سرش رو پایین انداخت.هیسونگ لبخند درخشانی زد و پسرش رو بغل کرد.
-تو کی انقدر بزرگ شدی که عاشق یه نفر بشی؟
هیسونگ اروم تو گوش پسرش زمزمه کرد و محکم بغلش کرد. هنوزم وقتی به نیکی نگاه میکرد یاد بچگیش میوفتاد که برای اولین بار بهش گفته بود بابا.
-من خیلی بزرگ شدم بابا الان ۱۶ سالمه.
-تو هنوزم واسه من یه بچه کوچولوی دو ساله ای
-یا بابا من بزرگ شدم دیگه
-باشه باشه
هیسونگ با خنده جواب پسر اخموش رو داد و از اغوشش خارج شد. نگاهی به جیک انداخت که با لبخند بهشون خیره شده بود.
-خب فکر کنم وقتشه تعریف کنی چیکارا کردی توی این چند ساعت
-با کمال میل!