Miracle
🫧راوی میکسه
چشمامو که داشت میسوخت و فشار دادم و از میز بغل دستم بطری آبی که همیشه اونجا میذاشتمش و برداشتم، خوابی که دیده بودم باعث شده بود با مغزی آتیش گرفته و گلویی که انگار توش سنگ گیر کرده بود بیدار شم
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون زدم، در اتاقشو آروم باز کردم و به تختش نزدیک شدم، چتریایی که دیگه داشت زیادی بلند میشد ریخته بود رو صورتش و پتوشم از روش کنار رفته بود
با مرتب کردن پتوش همینطور که دستم به موهاش بود برای قرص کردن قلب خودم آروم صداش کردم تا مطمئن شم راحت خوابیده و کابوسم واقعی نبوده
+دختر بابا..
عمیق خواب بود، خواستم برگردم و از اتاقش بیرون برم که گوشه لبش بالا رفت و تو خواب لبخند زد، قلبم آرومتر شد..
+عمرم برات عروسک..
گوشگیراشو آروم توش گوشش گذاشتم تا بتونم با ارث حرف بزنم و بیدار نشه، روی پنجههام از اتاق خارج شدم و با آب زدن به صورتم سمت آشپزخونه رفتم، ساعتو نگاه کردم تا مطمئن شم از سر کلاس برگشته و مزاحم کارش نمیشم..یه ماهی میشد رفته بود بوستون برای یه دورهای که برگرده و بتونه کلینیکشو ارتقا بده و ما رو پدر دختری تنها گذاشته بود
آیپد و روی کانتر گذاشتم و با تنظیم کردن پایهش باهاش تماس گرفتم، پشتم بهش بود و درگیر شکوندن تخممرغای تو دستم توی کاسه بودم که جواب داد
-عزیزم؟ این ساعت چرا بیداری؟
سرمو به سمت عقب خم کردم و از پشت صفحه دیدمش
+الان میام
چنگالی برداشتم و با کاسهی توی دستم به سمت جای قبلیم برگشتم
+سلام عزیزم..خسته نباشی
انگار گیج شده باشه با لحن گُنگی جواب داد
-سلام، صبحت بخیر. چیزی شده؟ زود بیدار نمیشی تو آخه هیچوقت
باهاش چشم تو چشم نشدم و شونههامو بالا انداختم
+نه بابا مگه چیزی باید باشه..بچه گریه کرد بیدار شدم
لحنم از اونایی بود که همیشه میگفت “اگه میخوای با این لحن باهام حرف بزنی، اصلا حرف نزن، چون میدونم حرفات راست نیستن”
کمی سکوت کرد تا ببینه حرفمو اصلاح میکنم یا نه..اما من واقعا نمیخواستم خوابی که حتی پایه و اساسی نداشت واسش دغدغه بشه
-اگه راستشو نمیگی دروغ نگو..این برای بار هزارم ددیا
میمُردم براش وقتی با لحن و کلماتِ پوئم صدام میکرد
چنگالو توی ظرف ول کردم و دستامو با تکیه دادن به کانتر زیر چونهم گذاشتم، بهش لبخند زدم و سعی کردم خوشاخلاقتر باشم
+کِی برمیگردی پاپا؟ دلم برات تنگ شده
چشماشو رو هم گذاشت و اونم بهم لبخند زد
-منم همینطور..تا حالا سابقهی اینهمه دوری رو نداشتیم. ولی به خاطر این کلاسای کنسل شده برنامهامون خیلی به هم ریخته نمیدونم کِی میتونم برگردم
آیپد و توی دستم گرفتم و روی کاناپهی جلوی اپن نشستم
+خیلی خستهم ارث..راستشو بخوای امشب خواب بد دیدم که اینطوری پریدم و آشفتهم
اخماش کم کم توی هم رفت
+پوئم توی خوابم گم شده بود..شایدم گم نشده بود اما داشت دنبال تو میگشت، صدای پاپا گفتناش توی گوشمه هنوز..خیلی ترسیده بود..آخرشم صداشو شنیدم که گفت ددیا، پاپا دیگه پوئمو دوست نداره؟ دیگه برنمیگرده براش قصه بخونه؟
پیشونیشو فشرد و گوشی رو جایی تکیه داد
-خودشم همچین چیزایی گفته؟
پاهامو تو شکمم جمع کردم و چونهامو به زانوهام تکیه دادم
+به این شدت نه..اما همش میخواد بدونه کجایی و چرا برنمیگردی..یه بارم گفت ددیا دیگه از این به بعد دوتایی باهمیم؟
حالتای صورتش بهم میگفت هم ناراحت شده و هم عصبی
-چرا زودتر بهم نگفتی؟
شونهای بالا انداختم و همونطور که زانوهامو بغل کرده بودم دراز کشیدم
-آخه من هم قبل از سفر بهش توضیح دادم هم توی طول سفر باهاش مدام تو تماسا حرف زدم
پشیمون بودم از گفتن این مسئله، بچهامون بود و جفتمون واسش نگران میشدیم اما گفتنم دلیلی نداشت وقتی کاری از دستش برنمیومد
+هنوز خیلی کوچیکه واسه درک یه سری چیزا، هرچقدرم بهش توضیح بدیم اون فقط نبودنتو میبینه
سری تکون داد و لیوان قهوهاشو بالا آورد
-بیدار که شد زنگ بزن بهم باهاش صحبت کنم عکسای رو میزمو بهش نشون بدم بدونه با اینا زندهم
لبخندی زدم بهش
+به من نشون نمیدی؟
ابرویی بالا انداخت و متقابل لبخند زد
-نه، همش عکسای خودتونه، پررو میشی
سرمو به تاسف تکون دادم و خندهی حرصیای کردم
+خجالت بکش، دوست پسرت نیستما..همسـ..
با صدایی که اومد حرفمو قطع کردم و اخمامو از کنجکاوی تو هم کشیدم
+یه لحظه وایستا ارث
خم شدم و گردنمو به طرف مخالفم چرخوندم تا به اتاقش دید پیدا کنم
تو نگاه اول در باز و دیدم و نیم خیز شدم تا بدوعم سمت اتاقش ولی با دیدن جثهی کوچیکش لبخند زدم و دوباره نشستم، آیپد و روی میز روبروم گذاشتم و دستامو براش باز کردم تا بیاد تو بغلم بشینه
همونطور که چشماشو مالش میداد سمتم اومد
“ددیا..”
رو پام بالا کشیدمش و گونهاشو بوسیدم
گوشگیراشو از گوشش بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم تا صدامو بشنوه
+جون ددیا..چطوری از تختت اومدی پایین بابا؟ دخترم بزرگ شده؟
از گوشهی چشمم ارث و نگاه کردم که لبخند میزد و هنوز چیزی نگفته بود
دستای کوچیکشو دور گردنم حلقه کرد و ازم آویزون شد، دستمو چندبار پشتش کشیدم تا آروم آروم بیدار شه
+پوئم دیدی کی اینجاست؟
از فضولیش سریع سرشو عقب آورد اما به خاطر خوابآلودگیش با پیشونی رو دماغم فرود اومد
خندهی دردناکی کردم و بینیمو گرفتم
+آخ..برگرد اونوری رو نگاه کن
روی پاهام پرید و نشست
از بغل صورتش داشتم ریاکشناشو نگاه میکردم، یهو چشماش گشاد شد و دستاشو برد بالای سرش
“پاپاااا..”
از چشمای ارث معلوم بود دلش رفته
-جونم عروسکم؟ دلم برات تنگ شده بود
یهو لباش جمع شد و انگار که بخواد بزنه زیر گریه دستاشو آورد پایین
“بغلی..پاپا ارث بغلی..”
هول شده بود و نمیدونست چه عکسالعملی باید نشون بده که گریه نکنه
-پرنسسم گریه نکن، بابا همین روزا داره میاد خونه
از بالای چشمم نگاش کردم تا بدونم چرا سعی داره با دروغ بچه رو آروم کنه
انگشت کوچیکهاشو به سمت صفحهی تبلت برد و از ارث قول خواست
“پینکی پرامس؟”
ارثم انگشتشو جلو آورد و بهش قول داد
پوئم از پشت بهم تکیه داد و خمیازه کشید
بغلش کردم و شونهاشو بوسیدم
اخمام تو هم رفته بود از این دروغ مسخرهی ارث و میخواستم از اون موقعیت بزنم بیرون
-میکس..
لبخندی زد و چشماشو روی هم فشرد برای اطمینان دادن بهم
-جدی بودم وقتی اون حرفو زدم..برمیگردم دو سه روز دیگه، هیچی مهمتر از خانوادهم نیست
اخمامو از هم باز نکردم تا جدیتم حفظ بشه
+اینهمه تلاش نکردی که این آخرا اینطوری نصفه کاره ولش کنی
سرشو تکون داد
-ولش نمیکنم، برمیگردم مدرکمو آنلاین میگیرم
نرمتر شده بودم
+مطمئنی لطمهای به کارت نمیزنه؟
-بله عزیزم، بلیط که گرفتم ساعت و روزشو برات میفرستم
چشمامو باز و بسته کردم و همونطور بچه به بغل بلند شدم
+باشه..ما میریم بخوابیم خودت تماسو قطع کن..دوست دارم
و بوسهای با سر انگشتام براش فرستادم
-من بیشتر ددیا
و قطع کرد، به سمت اتاق خودمون رفتم، نمیخواستم بذارمش تو تخت خودش فقط برای اینکه دلم آرومتر باشه
راستش اگه میخواستم میتونستم بیشتر از دختر کوچولوم بهونهی باباشو بگیرم چون دلم داشت تو سینه میمُرد از این دوری، تنم درد میکرد برای بغل کردنش و دلم میخواست برگرده تا بتونم برای چند لحظه هم که شده ابراز ضعف کنم و این بار روی دوشمو زمین بذارم
پوئمو روی تخت سر جای ارث گذاشتم و با خاموش کردن چراغ کنارش دراز کشیدم
دست ظریفشو بین انگشتام گرفته بودم و نوازش میدادم و همزمان به این فکر میکردم که این خانواده با همهی سختیاش از اول تا حالا، چقدر به جونم میشینه، چقدر انگار همهی خواستههام از این زندگی رو یکجا برآورده میکنه، انگشتای پرنسسمو بوسیدم با گذاشتن دستم زیر سرم بهش خیره شدم..ارث که برمیگشت این خانواده دوباره تکمیل میشد و میتونستم هر روز این تصویر شیرین و توی ذهنم ثبت کنم..
.
.
.
این ایده رو نوشتم چون خودم دلم میرفت برای بچه داشتنشون، اما اینکه پارت بعدیای داشته باشه یا نه بستگی به این داره که بخوایدش یا نه:(🤍