Mint Chocolate

Mint Chocolate

-Sunken-

Part2-Runaway:

(۴ ژانویه ۱۹۳۲)

با پاهای زخمیش بی هدف جلو میرفت، دو روز بود که داشت فرار میکرد.

‌

اولین بار بود که تونسته بود تا حدودی از روستا دور بشه و گیر نیوفته که احتمالا دلیلش این بود که فرار براش عادی شده بود...

فرار، فرار و دوباره فرار...

فرار و بعدش زندانی شدن براش عادت شده بود...


چیزای کمی راجب گرگش تو این چند سال فهمیده بود، مثل عجیب بودن چشمهاش و همینطور رنگش...

تا جایی که راجب انیگماها میدونست، این بود که انیگماها تفاوت‌های زیادی نسبت به آلفاها دارن که یونگی ازشون بی خبر بود.

‌

معتقد بود موجوداتی که منقرض شدن دلیلی نداره که راجبشون بدونه غافل از اینکه خودشم یکی از اونا بود.

‌

با توجه به چیزایی که از گرگش فهمیده بود میدونست که اون از بقیه ی انیگماهایی که تا‌به‌حال تاریخ به دنیا اومدن متفاوته..‌.

‌

بارزترین تفاوتش این بود که انیگماها همیشه کنترل بُعد انسانی رو میگرفتن و به انسانشون اجازه ی هیچ کاری نمیدادن.

‌

ولی گرگ اون با وجود اینکه بشدت ضعیف شده بود و راحت میتونست کنترلش رو بگیره خیلی کم و اکثرا تو مواقعی که تو خطر بود خودشو نشون میداد و زود ناپدید میشد.

‌

یونگی حتی رنگ گرگش رو هم با توجه به رنگ موهاش و اسمی که جی‌وون گرگشو صدا میزد فهمیده بود؛ گرگ برفی...

‌

همینطور که فکر میکرد و قدم میزد صدای خِش خِش نازکی باعث شد با ناخودآگاه سمت صدا برگرده.

‌

گیج سرشو سمت صدا میچرخوند، انگار یه موجود کوچیک، با سرعت ماورایی دورش میچرخید...

حدس میزد اون موجود سفید باشه چون تقریبا هیچی توی برفها معلوم نبود...

‌

صدا ناگهان متوقف شد و یونگی پشت سرش رو نگاه کرد؛ سنگ نسبتا بزرگی رو دید که برف روشو پوشونده بود.

‌

روی سنگ یه موجود سفید با رایحه‌ی عجیبی نشسته بود که هرچی فکر میکرد یادش نمیومد بوی چیه...

ولی اون بو یه آرامش خاصی داشت...

بوی خنکی بود؛ مثل یه گیاه...

‌

کمی جلوتر رفت و متوجه شد اون موجود عجیب یه گربه ست؛ یه گربه ی سفید و با شکوه که با چشمهای مشکی و براقش که بهش زل زده بود...

چرا بعد ظاهر شدن گرگش به چشمها دقت میکرد؟

انگار چشمها دریچه بودن؛ دریچه ای به درون آدما...

چشمهای گربه مثل چاه‌ عمیقی بودن که یونگی میتونست داخل زیباییشون غرق بشه...

‌

یونگی به گربه نزدیک شد؛ چشمهاش سبز شده بودن و خبر نداشت که گرگش هم جذب اون گربه‌ی سفید شده...

‌

گربه کمی صورتشو به دست یونگی نزدیک کرد؛ یونگی تقریبا میتونست بینی صورتی اون گربه رو لمس کنه...

‌

ناگهان صدایی تو گوشش پیچید؛ صدای خودش! ولی انگار از ته چاه میومد؛

صدا عمیق بود،جوری که باعث میشد یونگی بخواد توی اون صدای گرم و عمیق غرق بشه.


+نعنا!بوی نعنا میده!


یونگی با شنیدن صدای شوگا یکه‌ای خورد و دستش به بینی اون گربه برخورد کرد؛ برخوردی به نرمی و لطافت برگ های نعنا...

‌

اولین بار بود که انیگما با یونگی حرف زده بود...

و همینطور اولین بار بود که یونگی با آرامش چشمهاشو میبست نه با ترس...

‌

زمانی که دستش به اون گربه ی سفید برخورد کرد دنیا تیره شد...

*

*

*

*

(۷ ژانویه ۱۹۳۲)

همه چیز تار بود...چند بار پلک زد و متوجه سقف چوبی بالای سرش شد.

‌

آهی کشید و خسته از بیهوشی های عجیبش توی این پنج سال به این فکر میکرد که این دفعه دلیل بیهوش شدنش چیه...

‌

کلافه بود؛ دستشو لای موهاش برد و با زخم کوچیکی کنار گوشش مواجه شد که در حال ترمیم شدن بود؛ همونطور که حدس زده بود گرگش دوباره شروع کرده بود به ترمیم زخمهاش؛ انگار که فردی با نخ و سوزن نامرئی زخمهاشو به هم میدوزه...

‌

لباس پشمی کلفتی تنش بود، حدس می‌زد که مال صاحب اونجا باشه؛ خز گرم لباس به پوستش کشیده میشد و حس گرما و امنیت عجیبی بهش میداد...

‌

این چند سال هر فرارش با بیهوشی و بیدار شدن با بدن درد تموم میشد...

ولی حالا به جای سقف کثیف استودیوی عجیب‌غریبی که جی‌وون یونگی رو توش زندانی کرده بود، سقف چوبی و محکمی بود.

‌

بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد؛ اتاقی که توش بود مثل کلبه‌ی کوچیکی بود که تازه ساخته شده باشه...


نگاهی به اطراف کلبه انداخت؛ میز چوبی کوچکی وسط اتاق بود...روی میز گلدون سبز براقی جا خوش کرده بود و توی گلدون به جای گل گیاه سبز رنگی بود...

‌

یونگی از جاش بلند شد و سمت گلدون رفت، انگار عطر خنک اون گیاه داشت پسر رو سمت خودش میکشید؛ مثل یه نیروی نامرئی...


یکی از برگ های گیاه رو لمس کرد و همون لحظه خاطره ای تو ذهنش جرقه زد؛

خاطره ای که مال خودش نبود...


تصویرای کوتاه و گذرایی از ذهنش رد میشدن...

یه جنگل سوخته...آلفا‌ها و بتاهای مرده...بوی شیرین و عجیبی که تو هوای خاطره‌ی ناآشناش پیچیده بود...

و همینطور گیاه نعنایی که میشد گفت تنها چیز سالم وسط اون جنگل سوخته‌ست.

‌اون بوی شیرین چی بود؟ کمی تلخی داشت...ولی با وجود تلخیش شیرینی خاصی رو القا میکرد...

‌

ناگهان در کلبه با صدای جیر جیر نازکی باز شد و یونگی رو از خاطره ی عجیبش بیرون کشید.

‌

سرشو برگردوند و به در نگاه کرد؛

آلفای نسبتا قد بلندی از در داخل اومد؛ در کلبه اون قدر کوچیک بود که پسر مجبور میشد خم بشه تا ازش رد بشه.

آلفای روبروش موهای قهوه ای تیره ای داشت که خیلی خوش فرم بالا زده بود و لباس سیاه چرمی پوشیده بود که شونه هاشو پهن تر نشون میداد.

‌

آلفا بهش نگاهی کرد و یونگی به چشم های قهوه ایش خیره شد؛

بوی شیرین آشنایی زیر بینی ش پیچید...بوی شکلات بود!

یعنی این رایحه‌ی اون آلفا بود؟


آلفا کمی نزدیک‌تر شد و با لبخند بامزه ای گفت:

+خب گرگ کوچولو بلاخره بیدار شدی!

‌

یونگی گیج به آلفا نگاه کرد و اومد چیزی بگه که آلفا نذاشت و به حرفش ادامه داد:

+خب حتما گیج شدی و تو ذهنت میگی اینجا کجاست؟من کجام؟چه اتفاقی افتاده؟

خب جنابعالی کلی دردسر برام درست کردی. پدرم در اومد تا بیارمت اینجا...اگه برات سواله اینجا کلبه‌ی منه، اسمم هوسوکه و احتمالا فهمیدی آلفام و...

دست یونگی روی صورت هوسوک باعث شد حرفش تو گلوش گیر کنه:

‌-بسه توروخدا چقد حرف میزنی...


صدای بریده‌ی یونگی باعث شد هوسوک با تعجب بهش نگاه کنه:

+هی تشکر نمیکنی حداقل احترام بزار! خیر سرت نجاتت دادم.

‌

یونگی با چشمهای خسته به آلفا نگاه کرد و گفت:

-زور اضافی زدی...کار من از نجات گذشته، مردن برام راحت تره که همونم اتفاق نمیوفته


هوسوک که کمی تعجب کرده بود، با مکث کوتاهی پرسید:

+چرا گرگ کوچو...

‌

با گرفته شدن یقه‌ش توسط پسر حرفش تو دهنش گیر کرد:

-این گرگ کوچولو میتونه با یه حرکت نفستو بگیره و حالش اصلا خوب نیست، پس خفه شو و کمکش کن!


ناگهان دست پسر شد و یقه ی هوسوک رو ول کرد و عقب رفت... تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد.


+تو..تو..یه انیگمایی!


یونگی گیج نگاهی بهش انداخت و بی خبر از اینکه گرگش چیکار کرده به هوسوک نگاه کرد و جواب داد:

-خب...آره، مگه چیه؟


+مگه چیههه؟؟؟ یا خدا!


هوسوک حرفای پسر رو وقتی چشمهاش رنگ سبز به خودشون گرفته بودن به یاد آورد:

-(حالش خوب نیست...کمکش کن...)

معلوم بود که اون پسر و گرگ درونش اصلا با هم آشنایی ندارن؛ سعی کرد خودشو آروم کنه. با احتیاط سمت پسر رفت و گفت:

+هی...میشه اسمتو بهم بگی؟


یونگی دستی به گردنش کشید؛ خیلی درد میکرد...

با صدای عصبی‌ای گفت:

-یونگی...

‌

+خب یونگی! بزار از اول شروع کنم؛ بنده تو رو در حالی که بیهوش روی یه تخته سنگ افتاده بودی پیدا کردم، سرت حسابی داشت خون میومد و برفا رو قرمز کرده بود.

و خب من با خوش قلبی تمام نجاتت دادم و سه روزه که رو تخت عزیزم خوابیدی. سرتو بخیه زدم هرچند که پدرم سرش در اومد....با امکانات این روستا چجوری زندگی میکنید؟ بزور از ته کیفم نخ بخیه پیدا کردم.

بگو ببینم چه بلایی سرت اومده یونگی؟

‌

یونگی آهی کشید؛ حوصله نداشت راجب اتفاقای وحشتناکی که براش افتاده با اون آلفا حرف بزنه ولی از اونجایی که بخاطر نجات دادنش بهش مدیون بود کوتاه و مختصر جواب داد:

-سرم و گردنم داره از درد میترکه،فقط در همین حد بدون که بشدت به کمکت نیاز دارم حالا هر کی که هستی...

‌

هوسوک با کنجکاوی به چشمهای یونگی خیره شد...

+خب...ادامش؟

‌

-ادامه نداره...


هوسوک نگاهشو از چشمای پسر گرفت و سعی کرد کمی فاصله بگیره...

‌

-خب تو بگو کی هستی؟ اصلا چرا منو نجات دادی آلفای شکلاتی؟

‌

هوسوک خندید و سعی کرد ترسشو که دلیلش رایحه ی غلیظ یونگی بود نشون نده؛ با فاصله جلوی یونگی چهار زانو نشست و با شیطنت جواب داد:


+آلفای شکلاتی؟ لقبم برام انتخاب کردی گرگ کوچولو؟ چرا وقتی تو جواب درست حسابی راجب اینکه کی هستی به من نمیدی من چیزی بهت بگم؟

تنها چیزی که راجبت فهمیدم اسمته و اینکه انیگمایی...و همینطور اون رایحه‌ی عجیبت

نعنا...مثل اون برگای تو گلدون


یونگی عصبی جواب داد:

-ببین آلفای شکلاتی! من اینقدر بخاطر انیگما بودنم عذاب نکشیدم که یه آلفای غریبه بهم بگه کوچولو در حالی که میتونم فکشو با یه حرکت خورد کنم!

‌

هوسوک دستاشو به نشونه ی تسلیم شدن بالا برد و با پوزخند گفت:

+میدونم میدونم...گرگ نامهربونت همین چند دقیقه پیش یقه مو گرفته بود و بهم دستور میداد که نجاتت بدم

برا همین میپرسم گرگ کوچولو...چیکار کردی که نیاز به کمک داری هان؟

‌

یونگی آهی کشید و آروم جواب داد:

-خب...بخاطر این کمک میخوام

‌

به بند چرمی دور گردنش اشاره کرد؛

هوسوک با کنجکاوی سمت یونگی خم شد تا اون بند چرمی رو بهتر ببینه.

‌

تلاش کرد اون بند چرمی عجیب غریبو بو بکشه؛بوی...مرگ میداد...

بوی خونی که سالهاست خشک شده و حالا انگار جنازه‌ای دور گردن یونگی بود.

‌

هوسوک عقب رفت و با تعجب گفت:

+قاتل الذئب*؟


یونگی سرشو تکون داد.

+ولی مگه قاتل الذئب از بین نرفته بود؟ خیلی وقته دیگه پیدا نمیشه.

‌

-هی آلفای شکلاتی!الان وقت سوال جواب نیست، دارم از درد میمیرم و اگه یه فکری به حالش نکنی واقعا میمیرم.

‌

یونگی با لحن خشمگینی گفت و باعث شد ترسی تو بدن هوسوک بپیچه...


هوسوک همینطور که داشت بند چرمی رو بررسی میکرد گفت:

+فکر نکنم بتونم دستش بزنم،احتمالا دهنم سرویس میشه ولی گرگ کوچولو محض اطلاعت من اصلا بهت اعتماد ندارم.از کجا بفهمم بعد باز کردنش منو نمیکشی؟ هم خودت و هم گرگت تهدیدم کردین.


هوسوک با شیطنت لبخندی زد و به چشمهای یونگی خیره شد.

یونگی بی حوصله جواب داد:

-مسخره ست که نقطه ضعف بهت بدم ولی چاره ای ندارم. راستش...نمیتونم...

آخرین کلمه رو جوری آروم گفت که خودشم به زور میشنید ولی میدونست که هوسوک میفهمه؛ اون یه آلفا بود و آلفا‌ها به حواس قوی شون معروف بودن...

‌

ولی هوسوک که از اذیت کردن انیگما خوشش اومده بود با بدجنسی گفت:

+چی؟...نشنیدم میشه دوباره بگی؟

‌

یونگی که اعصابش خورد شده بود و درد براش غیر قابل تحمل شده بود؛ دست هوسوک رو گرفت و محکم فشار داد. جوری که هوسوک از درد صورتش جمع شد.

‌

-نمیتونممممم میفهمی؟؟؟حتی اگه بخوام بکشمت زیادی ضعیف شدم نمیتونم! دارم از درد جون میدم بازش کن!

‌‌

هوسوک که فهمیده بود پسر درد زیادی داره بیخیال اذیت کردنش شد؛

خیلی ناگهانی و بدون هیچ حرفی بلند شد و از کلبه بیرون رفت.


یونگی دستاشو دور ستون کنارش حلقه کرده بود و با تکیه به ستون کلبه خودشو نگه داشته بود و نفس نفس میزد...

میدونست که فقط قراره درد بکشه و واقعا این موضوع که اون آلفا رفت اذیتش میکرد.

‌

احتمالا چون طی این پنج سال اون آلفای شکلاتی تنها کسی بود که یونگی باهاش ملاقات کرده بود و قصد کشتنشو رو نداشت.

با باز شدن دوباره ی در غافلگیر شد و با سختی به چشمهای هوسوک نگاه کرد.

‌

هوسوک سریع و بدون فکر سمت یونگی رفت و بند چرمی روی گردنش رو تو دستش گرفت و کمی کشید که باعث شد صورت یونگی از درد جمع بشه؛ هوسوک با خنجر توی دستش با سرعت اون بند رو پاره کرد.

‌

همینکه اون بند چرمی از گردن پسر جدا شد، یونگی فریادی کشید. برق سبز رنگی روی چشمهاش اومد؛ دستاش از دور ستون جدا شد و روی پاهای هوسوک افتاد و بیهوش شد...

‌

هوسوک چشماش از تعجب گرد شد، اون بند چرمی زخم قرمز رنگی دور گردن یونگی درست کرده بود...

هوسوک دو دل بود که یونگی رو از روی پاهاش کنار بکشه، چشمهای بسته‌ی انیگما باعث شد دلش کمی به رحم بیاد.

‌

هوسوک زمزمه کرد:

+چند وقته داری درد میکشی، گرگ کوچولو؟

‌

هوسوک زحمت جا به جا کردن پسر که بر خلاف ظاهرش نسبتا سنگین بود رو به خودش نداد؛

سرش رو به ستون کنارش تکیه داد و به پسر بیهوش روی پاهاش خیره شد و فقط یه چیز تو ذهنش بود...


سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود رو به زبون نیاورد ولی مطمئن بود یه جای کار میلنگه:

+تو کی هستی گرگ کوچولو؟

‌

به چشمهای بسته ی یونگی نگاه کرد؛ کمی جا‌به‌جا شد و با احتیاط دستش رو روی شونه ی پسر گذاشت...

***********************************

"ضعیف ترینا از دل قوی ترین آدما زنده میشن...

این رو خودم به خودم ثابت کردم، من قوی ترین و مقاوم ترین بودم. کسی که هیچکس فکر نمیکرد روزی برسه که بشکنه ولی...شکستم...

خیلی بد شکستم؛ جوری که تیکه های شکسته‌ی روحم دیگه هم نچسبیدن تا روزی که کسی شکسته تر از خودم دیدم، اون از من شکسته تر بود ولی قوی تر از من ادامه میداد...

و من...بخاطر اون تیکه های شکسته ی روحمو دوباره کنار هم گذاشتم"

-جانگ هوسوک-

*

*

خب خب...

حجم اطلاعاتو داشتین؟

جمع آوری کنیم چیا شدن اطلاعات جدید...

ولی خب آماده شید چون بعد این کلی حجم اطلاعات داریم.

**

*قاتل الذئب: گیاه سمی بنفش رنگی که در داستان های گرگینه به عنوان سمی برای آلفاها استفاده میشه-توی این داستان این گیاه تاثیر نه چندان شدیدی هم روی بتاها و امگاها داره

*《شوگا》اسم گرگ یونگی‌ئه نه خودش! یعنی هر وقت ناگهانی از اسم شوگا استفاده شد یعنی عالیجناب کنترل یونگی بدبختو گرفته.

-Sunken

Report Page