Minsung's Dorm
خوابگاه مینسونگ*
ساعت ۸ رسیدن خوابگاه.
جیسونگ خسته تر از اون بود که بخواد بره دوش بگیره و همونجوری با لباساش افتاد رو مبل.
مینهو هم کنارش ولو شد.
یکم تو بغل هم دراز کشیدن و بعد مینهو به جیسونگ گفت: برو حموم خستگیت در بره.
+الان اصلا نمیتونم حتی پاشم
-پاشو پاشووو منم میرم غذا درست کنم بعد از حموم بخوریم.
+داری منو خر میکنی؟
-جواب نمیده؟
+ چرا تو نقطه ضعف منو میدونی.واقعا تنها چیزی که الان میتونه خستگیم رو در ببره غذای توعه.
- پس پاشو برو حموم که زودتر شام بخوریم.
ساعت ۱۱ بود و حالا تو بغل هم روی تخت دراز کشیده بودن. سر جیسونگ رو بازوی مینهو بود و آروم داشت موهاش رو نوازش میکرد. درسته دیروقت بود ولی هیچکدوم خوابشون نمیبرد.
مینهو گفت: چرا نمیخوابی؟امروز حتما خیلی خسته شدی.
+به چانگبین و سونگمین فکر میکنم .کاش دنیا براشون جور دیگه ای میبود. نه فقط اونا برای ما، برای هممون. کاش دنیا برای همهمون یه کم سادهتر بود.
مینهو چند لحظه چیزی نگفت و موهاش رو نوازش کرد.
_حداقل توی این دنیا هنوز همدیگه رو داریم.
جیسونگ لبخند کوچیکی زد.
+آره... با وجود تو دیگه حس نمیکنم توی این دنیا تنهام.خوبه که توی این شرایط اونا همدیگه رو دارن... درست مثل من که تو رو دارم.هروقت از این دنیا خسته میشم یا دلم میخواد از همهچی غر بزنم، یاد تو میفتم و یه کم همهچی قابل تحملتر میشه.میخوام برای همیشه داشته باشمت.
مینهو پیشونیش رو بوسید.
-منم خیلی خوشحالم که تو رو دارم، سنجاب کوچولو. حالا دیگه بخواب، فردا هم احتمالاً روز سختی داریم.