Mid-july
𝙉𝙞𝙡𝙖ساعت نزدیک یکِ شب بود. پنکهی سقفی کند میچرخید و صداش مثل یه موتور قدیمی تو فضا پخش میشد. بوی خیابون، یهکم گرد و خاک و تهموندهی دود، از پنجرهی باز میومد تو.
بومگیو دراز کشیده بود روی تخت، با تیشرت طوسیش که چروک شده بود، یونجون یهکم اونطرفتر نشسته بود، تکیه داده به دیوار، گوشی تو دستش بود و تنها نوری که فضای اتاق رو روشن میکرد ، نور صفحه اسکرینِ یونجون بود.
– «پنکه فقط الکی میچرخه، هیچ بادی رو حس نمیکنم .»
یونجون بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
– «میدونم. ولی بهتر از هیچیه.»
بومگیو پوفی کرد و چشمهامو بست. چند لحظه بعد دوباره صداش بلند شد.
– «دقت کردی شبای تابستون .. یه بوی خاصی دارن؟»
یونجون یه ابروشو بالا انداخت و یه نگاه به بیرون انداخت.
– «چی خاصش میکنه؟»
– «نمیدونم. بوی آسفالت داغشده، صدای جیرجیرکا ، حس گرمایی که با بیرون رفتن به صورتت میخوره ، همهش یه حس عجیبه.»
– «بوی عرق خودتم هست شاید.»
– «خب اونم هست.»
یه سکوت کوتاه بینشون افتاد. بعد یونجون از جاش بلند شد، رفت سمت یخچال کوچیکی که گوشهی اتاق بود. یه بطری نوشیدنی برداشت، برگشت و کنار بومگیو نشست.
بطری رو سمتش گرفت.
– «سرده، بگیرش.»
بومگیو بطری رو گرفت، یه قلپ ازش نوشید.
– «بد نیست.»
پنکه هنوز میچرخید. یه موزیک خیلی آروم از گوشی یونجون پخش میشد. نه اونقدری بلند که مزاحم باشه، نه اونقدری آروم که شنیده نشه. یه چیزی بین این دو حالت.
بومگیو همونطور که دراز کشیده بود گفت:
– «شبای تابستون اصلا دلم نمیخواد که بخوابم.»
با سکوت یونجون مواجه شد. فقط صدای موزیک و پنکه بود. بعد یونجون بیهوا پرسید:
– «فردا ساعت چند بیدار میشی؟»
– «نمیدونم. شاید دوازده.»
– «خوبه. منم دیر بیدار میشم. نگران نیستم که زود بیدارم کنی.»
– «نمیکنم. فقط اگه خفه نشی از گرما.»
هر دوشون یهکم خندیدن، همون خندهی نصفهشب، که بیحال ولی واقعی تره.
بومگیو یه کم خودش رو جابهجا کرد و بیمقدمه سرشو گذاشت روی شکم یونجون. حرکتش یهجورایی بدون فور بود، ولی انگار قبلاً فکرش تو ذهنش چرخیده بود.
یونجون یه لحظه خشکش زد. دستش همونطور کنار پاش بود ک به صفحهی گوشی نگاه میکرد، ولی مشخص بود که دیگه حواسش اونجا نبود.
– «همم؟»
بومگیو چشمهاشو باز نکرد. فقط گفت:
– «هیچی. اینجوری راحت ترم.»
یونجون تکون نخورد. دستشو آورد بالا، ولی نمیدونست کجا بذارتشون. بالاخره، گذاشت روی موهای بومگیو ، خیلی آروم و بیشتر شبیه به یه نوازش. انگشتاشو آروم از بین موهای بومگیو رد کرد. حرکتش بیهدف بود، اما انگار همین کافی بود که فضا از اون سکوت خشک فاصله بگیره.
بومگیو نفس عمیقی کشید.
– «تو چرا هیچوقت خودتو نمیریزی بیرون؟ هیجوقت دلت نمیخواست که .. درد و دل کنی؟»
یونجون پلک زد. دستش همونجوری رو سر بومگیو مونده بود، ولی دیگه حرکت نمیکرد.
– « چیز خاصی نیست که تو خودم نگه داشته باشم.»
– «هست.»
– «تو فکر میکنی هست.»
– «نه، میدونم که هست.»
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن. صدای پنکه توی سکوت، بیشتر حس میشد. موزیک هم تموم شده بود، ولی گوشی هنوز روشن بود.
بومگیو با صدای گرفته و آرومی گفت:
– «گاهی یهجوری نگام میکنی انگار یه چیزی هست که نمیخوای بگی.»
– «شاید چون نمیدونم چطوری باید بگم.»
یونجون بالاخره گوشی رو کنار گذاشت. خم شد و یه کم بیشتر خودش رو کشید بالا و به عقب دیوار تکیه داد ، بومگیو هم باهاش کمی بالا کشیده شد. سر بومگیو هنوز روی شکمش بود.
– «تا حالا شده یه چیزی رو بخوای ولی نتونی بگی چون مطمئن نیستی وقتی گفتی، همهچیز همونجوری میمونه؟»
بومگیو پلک زد.
– «همیشه.»
یونجون نفسشو آهسته بیرون داد. دست دیگهشو آورد بالا و گذاشت کنار بازوی بومگیو.
– بعضی چیزها وقتی گفته میشن، دیگه معمولی لاقی نمیمونن. یا خیلی بزرگ و رو مخ میشن، یا خیلی .. بیمعنی.»
– «پس الانم نمیخوای بگی؟»
یونجون مکث کرد ، یه مکث تقریبا طولانی.
بعد خیلی یواش، طوری که انگار فقط برای خودش داره میگه، گفت:
– « تو همین الانشم میدونی میخوام چی بگم.»
بومگیو بازوشو کمی کشید و دستشو انداخت دور کمر یونجون، همونجوری که یه نفر موقعِ خواب ، دنبال طرفِ خنک بالش میگرده.
– « پس فعلاً چیزی نمیگیم. هم من هم تو.»
یونجون خندهی بی صدایی کرد ، بعد آروم گفت:
– «اگه بگم بعضی وقتا حس میکنم که خیلی خالیام، خیلی دراماتیک میشه؟»
چند ثانیه هیچی نگفتن. بومگیو انگشتای دستش که دور کمر یونجون حلقه بود رو کمی تنگ تر کرد.
– منم بعضی وقتا حس میکنم تنهام. ولی نه تا وقتی که کنار توام ، هیونگ.»
یونجون انگشتاشو یهکم محکمتر لای موهای بومگیو برد.
– «منم همیشه به طرزِ عجیبی کنار تو آرومترم.»
صدای نفسِ بلند بومگیو نشون میداد که حرف یونجون رو شنیده و احتمالا لبخندِ کوچیکی هم زده ، کاش میتونست تمام افکارشو برای هیونگش بگه ، اگه فقط ..
- « شبت بخیر ، هیونگ. »
- « بومگیو .. »
یونجون کمی جا به جا شد تا بومگیو راحت تر باشه ، و همچنان نوازشش میکرد.
هیچ حرفِ دیگهای لازم نبود، فقط همین که کنار هم بودن مثل نفسهای پیوسته و آروم ِ بومگیو، برای هر دوشون کافی بود. چیزی که فقط توی همین شبهای تابستون و زیر همین پنجرهی باز پیداش میکردن.