Mesmerized with Sin
Ivyشب، ماهِ کامل در آسمان میدرخشید و نورش بر خیابانهای کوچک لندن میتابید. اما آن شب، تاریکتر از همیشه به نظر میرسید. ستارهها در دل آسمان گم شده بودند و خیابانها خالی از هر نشانهای از زندگی بودند.
پسرکی با موهای سفید، در میان آن سکوت و تاریکی قدم میزد و به دنبال چیزی میگشت؛ شاید طعمهای برای شکار.
ناگهان بویی ناخوشایند به مشامش رسید؛ بویی که اگر هر کس دیگری آن را استشمام میکرد، احتمالاً حالش به هم میخورد.
ـ وای... این بوی گوه از کجا میاد؟
با کنجکاوی سرش را برگرداند و به راهرویی تاریک خیره شد.
ـ امیدوارم آخرش به یه چیز جالب برسم، چون حسابی حوصلهم سر رفته.
بیآنکه لحظهای تردید کند، وارد راهرو شد. تاریکی آنجا آنقدر غلیظ بود که حتی نور لامپهای سوسوزن هم نمیتوانست کثیفی زمین و زبالههای پراکنده را پنهان کند. موشهای چرک و موذی، هراسان از میان زبالهها فرار میکردند، از دیوارها بالا میرفتند و در سوراخهای کوچکشان پنهان میشدند.
چند قدم جلوتر، نور سبزی را در انتهای راهرو دید. تصمیم گرفت آن را دنبال کند. وقتی به منبع نور رسید، نگاهش روی صحنهای عجیب ثابت ماند.
ـ جدی؟ این دیگه چه کوفتیه؟
زیر لب گفت و به پسری با موهای سیاه خیره شد که مقابل آینه ایستاده بود. چهرهاش از ترس و درماندگی درهم شکسته بود. با صدایی لرزان زیر لب زمزمه میکرد:
«امکان نداره... نه... نمیتونه اینجوری باشه.»
نفسهایش بریدهبریده بالا میآمد. دستش را میان موهای سیاه و خیسش کشید، سپس شیر آب را باز کرد تا صورتش را بشوید؛ اما لرزش بدنش بند نمیآمد.
ـ میترسم... میترسم...
پسر موسفید خودش را پشت دیوار پنهان کرد و با دقت حرکات او را زیر نظر گرفت. حس میکرد چیزی در آن فضا وجود دارد؛ چیزی که از ترسِ آن پسر هم هولناکتر بود.
ناگهان، پسر موسیاه آرام از آینه فاصله گرفت. چشمانش از اشک پر شده بود و سرانجام با صدایی شکسته گفت:
ـ چرا هیچکس نمیفهمه؟ چرا هیچکس نمیبینه که من گیر افتادهام؟
لحظهای سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ همه فکر میکنن من قویام... ولی من فقط دارم توی این جهنم دستوپا میزنم.
اشک از روی گونههایش سرازیر شد. دستان لرزانش را روی آینه گذاشت، اما آینه مثل یک سطح معمولی نبود. سطحش موج برداشت؛ انگار زنده بود.
گوشهی لب پسر موسفید به لبخندی آرام کشیده شد. چشمانش برق زد؛ درست مثل شکارچیای که بوی خون تازه را حس کرده باشد. آهسته زمزمه کرد:
ـ چه بازی قشنگی... تو فکر میکنی زندونیای؟
نه، پسر... تو فقط یه طعمهای؛ طعمهای که هنوز نفهمیده داره خورده میشه.
در همان لحظه، نور سبز ناگهان شدت گرفت و تصویر پسر موسیاه در آینه شروع به تغییر کرد. صورتش پیچوتاب برداشت، دهانش کشیده شد و چشمانش به دو حفرهی سیاه تبدیل شدند.
پسر موسیاه با وحشت جیغ کشید:
ـ نه... این من نیست! من نیستم!
پسر موسفید چند قدم جلو آمد. صدای قدمهایش در راهروی خالی پیچید.
ـ چرا... دقیقاً خودتی؛ همون رویی که همیشه قایمش کردی.
و من اینجام تا بهت نشون بدم وقتی بذاری گناه کامل ببلعت... چقدر میتونه شیرین باشه.