Meraki
@MidJuly_Hyonhoتلفن رو برداشت و دکمه شماره یک رو آروم فشار داد. نفس عمیقی کشید، همیشه وقتی نوبت پسر گلفروش میشد، استرس زیادی بهش وارد میشد. بعد از دوتا بوق منشی گوشی رو برداشت:
« نفر بعدی رو راهنمایی کنید.»
بدون گرفتن جوابی تلفن رو سر جاش قرار داد و از پشت میزش بلند شد و به سمت در دفترش رفت. صدای کفشش روی سرامیکهای کرم رنگ دفترش توی مغزش اکو میشدن. جلوی در وایستاد و آهسته دستش رو روی دستگیره در اتاق گذاشت.
زمان به شکل عجیبی هر بار سر این جلسه تراپی براش کش میاومدن. انگار ثانیه ها به به دقیقه، دقیقه ها به ساعت و ساعت ها به روزها براش تبدیل میشدن. با صدای تقهی در از دنیای افکار بیرون اومد. لبخندی گوش لبش نشسته و در رو باز کرد:
پسر مثل هربار با باکس گل توی دستش و لبخند عمیقی روی لبش جلو در ایستاد بود. نگاهش رو روی تمام اجزای صورت پسر گردوند تا به چشماش رسید، مثل هر بار گذشته انگار روحش داخل سیاهچاله چشمای هیونجین کشیده شده بود :
« سلام دکتر لی. روزتون بخیر»
سری تکون داد و بدون قطع شدن ارتباط چشمی دلپذیرش، از جلوی در کنار رفت تا پسر داخل اتاق وارد بشه:
« سلام جناب هوانگ»
نگاهش رو از چشمای کهکشانی پسر گرفت و به گل ها داد:
«گل های این بار صورتین.»
هیونجین سری تکون داد و دستش رو بالا برد و پشت گردنش کشید، اون تراپیست هربار با توجهاتش حس خوشایندی رو بهش میداد. چند قدمی داخل اتاق شد و با فاصله کمی از مینهو ایستاد. باکس گل رو جلوی تراپیست مورد علاقه اش گرفت:
« درسته، دکتر امیدوارم خوشتون بیاد!»
بی خبر از اضطراب زیادی که هر بار پسر روبهروش با نزدیکی بهش کل وجودش رو دربرمیگره منتظر توی چشمای مینهو خیره شده بود.
دکتر جوان لبخند کنترل شدهای زد و نفس عمیقی کشید، باکس گل رو از پسر گرفت:
باشنیدن تعریف، هیونجین لبخند پررنگ تری زد و هومی کرد. مینهو سمت میز سمت چپ در اتاقش رفت و نگاهی به سالن کلی مطب انداخت، خودش به اندازه کافی از اضطرابش عصبی بود و حالا نگاه ها بیشتر اذیتش میکرد. گل ها رو روی میز مشخص کنار در اتاقش گذاشت و نفس رو با کلافگی بیرون فرستاد و داخل اتاق برگشت. آهسته در رو بست. با دست به مبل های قهوه نسکافهای وسط اتاق اشاره کرد. پسر با قدم های کشیده و محکم به سمت مبلها حرکت کرد و مثل بارهای قبلی روی مبل پشت به در نشست.
تراپیست قدم های آرومی به سمت میزکارش بدون گرفتن چشماش از پسر برداشت. دستاش به شکل کاملا آشکاری سرد شده بودن طوری که سوز سرمای درستهاش رو به خوبی حس میکرد.
پوشه مورد نظرش رو با یک دست برداشت و دست آزادش رو داخل جیب شلوار پارچهای مشکی رنگش کرد تا فقط کمی گرمتر بشه و بتونه درون آشفته اش رو آروم کنه.
روبه روی پسر روی مبل نشست و لبخندی زد، پرونده زیر دستش رو باز کرد و سرش رو پایین انداخت و مشغول تظاهر به مطالعه پرونده شد. خودش خوب میدونست تمام جزئیات و کلمات توی این پرونده عطرآگین رو با تک تک سلولهای وجودش به خاطر داره.
زیر چشمی هیونجین و حرکاتش رو دنبال میکرد. هیونجین به طور کاملا ملموسی بهش خیره شده بود حرکاتش رو دنبال میکرد. با بالا اومدن سر دکتر نگاهش رو به کفش هاش داد و منتظر شنیدن جمله همیشگی دکتر شد:
« خب هیونجین، از سری قبل تا به الان حالت چه طوره، بهتر شدی؟ یا کابوسهات مثل قبل آزاردهندهان؟»
سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به لبخند مینهو داد، به نظرش حتی لبخند دکتر هم بوی ارکیده میداد. زبونش رو روی لب پایینش کشید تا تر بشن. نگاهش رو از لبهای دکتر به سمت چشماش حرکت داد:
« بله، خیلی بهتر شده. حداقل از هفته ای هفت روز شده هفتهای سه، چهار روز رو راحت بخوابم.»
مینهو پرونده روی پاش رو بدون گرفتن چشماش از چشمای پسر بست و روی میز گذاشت و بلند شد و سمت کمد گوشه دفترش رفت:
« خوشحالم اینطور بوده، پس با هیپنوتراپی درمانمون ادامه میدیم.»
در کمد رو باز کرد و ضبط صوت رو برداشت و با قدمهای تندی سمت مبل کناری پسر رفت و روش نشست. نفس عمیقی کشید تا بتونه به خودش مسلط باشه و دستاش رو محکم دور ضبط صوت فشار داد. هر نزدیکی با این پسر باعث میشد ضربان قلبش دیوانهوار بالا بره. نگاه هیونجین رو به خوبی روی خودش حس میکرد، نگاهش آرامش داشت، شکل نوازشی روی روح دردمندش بود.
آهسته ضبط صوت روی میز گذاشت و دکمه پلی رو فشار داد. نگاهش رو به نیم رخ هیونجین که حالا چشماش رو به دستاش داده بود داد:
پسرگلفروش با لبخند سری تکون داد:
«بله»
مینهو هومی کرد:
« دراز بکش و چشمات رو ببند. مثل بار قبلی انجامش میدیم.»
هیونجین بدون حرفی آروم کفش هاش رو از پاش خارج کرد و روی کاناپه دراز کشید. سرش رو به دسته بالشتی کاناپه تکیه داد، نگاهی به مینهو کرد و آروم پلکهاش روی همدیگه گذاشت.
تراپیست نفس عمیقی کشید، از نظرش زیبایی چشمای پسر حتی وقتی بسته بود هم، میتونست به جنون بکشدش. بعد از مکثی شروع کرد و جملات همیشگی اش رو تکرار کردن تا پسر به زندگی گذشتهی رازآلود آشناش بره.
چند دقیقه ای گذشت که مینهو بعد از تست مطمئن شد هیونجین توی موقعیت درسته. کف دستاش که از عرق خیس شده بود، آروم با دستمال پارچهای توی جیبش پاک کرد. نگران بود اگر یکمی زمانبندی اش عقب جلو میشد اون همه چیز رو میفهمید. حتی تصورشم بهش استرس بیشتری میداد و باعث میشد حالت تهوع بگیره. نه، نه اینکه بدش بیاد، اصلا! فقط نمیتونستم به خودش این اجازه و بده.
نگاهش رو به چهره پسر داد، اخم ملایمی بین ابروهای هیونجین نقش بسته بود. نفس عمیقی کشید:
«کجا ایستادی؟ دورت چی میبینی؟»
<«داخل شهرم و دارم از یه دختری که گل میفروشه یه دسته گل میگیرم»
«برای کی داری میگیری؟»
« عشقم! یاقوتم!»
با شنیدن اون کلمه از لبای پسر نفسش توی سینهاش حبس شد. حس میکرد تمام وجودش یخ کرده و قلبش اینقدر تند توی سینه اش میزنه که هر آن ممکنه از جاش بیرون بیاد. سعی کرد خودش رو با چند نفس نه چندان عمیق و پشت سر هم آروم کنه و سوالات بعدی رو از پسر بپرسه:
«جلسات زیادی داریم حرف میزنیم اما هنوز به این سوال جواب ندادی که چرا به این زندگی اومدی؟»
هیونجین مکث طولانی برای جواب دادن کرد. چین بین ابروهاش عمیق تر شد، مثل هربار که مینهو این سوال رو میپرسید انگار درد غیرقابل توصیفی بهش وارد میشد و زجر میکشید:
لبخند شیرینی روی لبهای مینهو با گرفتن جواب مورد نظرش نقش بست:
« اون کیه؟ چرا به خاطرش اونجا رفتی؟»
«یه پسر، یه پسر زیبا و هنرمند. چون دلم براش تنگ شده، خیلی دلم براش تنگ شده.»
همزمان با گفت جملات قطرات اشکی از گوشه چشمهای هیونجین روی گونههاش سرخورد.
مینهو مسخ شده به چهره پسر غرق شده خیره شده بود. انگار که توقع شنیدن این کلمات رو نداشت. با تکونهای ریز پلک هیونجین سعی کرد به خودش مسلط باشه و کارش رو درست انجام بده:
«الان داری میری دیدنش درسته؟»
«درسته. دارم میرم دیدنش، به سمت یه جواهر فروشی دارم میرم»
« اونجا چه جوری؟ چی میبینی؟»
«محیطش گرم، برخلاف بیرون و کسی توی محوطه مغازه نیست ولی یه در انتهای راهرو میبینم»
«میخوای بری داخل؟»
« آره! اون اونجاست، همیشه اونجاست وقتی کار میکنه. دارم میرم سمت در.»
« چه احساسی داری؟»
<«حس میکنم قلبم خوشحاله، حس میکنم وقتی بغلش کنم آرامش رو پیدا میکنم.»
مینهو آروم دستش رو جلو برد تا اشکهای روی گونههای پسر رو لمس کنه دستش توی فاصله چند میلی متری خشک شد، آروم دستش رو عقب کشید و مشت کرد. به خودش توی ذهنش تشر زد. نباید میکرد، اشتباه بود، میدونست:
« داری میری تو؟»
« آره در و باز کردم و آروم دارم میرم تو اون پشت میرکارش نشسته و سرش پایینه،...»
هول شد، تا با صدای از پیش تعیین شده هیونجین رو بیدار کنه. نباید چهره اش رو میدید نباید، نه حداقل امروز. با ایجاد صدا هیونجین اروم چشماش رو باز کرد. به سقف خیره شده بود و هنوز داشت گریه میکرد. نگرانش شده بود، چند دقیقه ای بود که پسر توی همین وضع بود، دستش رو سمت شونه اش برد و لمس کرد:
« خوبی هیونجین؟»
پسر لبخند دلنشینی و غمگینی زد و آروم پلک زد و سرش رو به سمتش برگردوند، دستش روی دست مینهو گذاشت:
« خوبم یاقوتم.»