Meanie
𝗆𝗂𝗌𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗺𝗼𝗼𝗻...☽︎رابطهی اونها انقدر خوب و عاشقانه بود که همه منتظر بودن باهم ازدواج کنن.
درواقع خودشون هم همچین برنامهای داشتن اما دقیقاً از روزی که مادر ونوو فوت کرد، همه چیز عوض شد.
ونوو مجبور شد به زادگاهش برگرده و مینگیو همراه اون نرفت، چون خانوادهی پسر هنوز از وجود مینگیو خبر نداشتن.
اینطوری اونها مجبور شدن چند وقتی رو دور از هم بگذرونن و هرروز از طریق ویدیوکال و یا تماس و پیامک باهم در ارتباط باشن.
اما رفته رفته این تماسها کمتر شد، مینگیو فکر میکرد شاید بخاطر حال روحی بدیه که دوست پسرش داره، اما اشتباه میکرد.
دوری اونها خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکرد طول کشید، تقریباً سه ماه هیچ تماس و یا پیامکی از طرف ونوو دریافت نکرد و این باعث میشد بیشتر نگران بشه، ولی اون هیچوقت فکر نکرد که ونوو ترکش کرده.
زمانی که دلتنگی زیاد باعث شد سوار قطار بشه و به جایی که ونوو الان بود بره، حتی فکرشم نمیکرد قراره با چه صحنهای رو به رو بشه!
دوست پسرش درحالی که موهای یه دختر رو لمس میکرد، میخندید و انگار شاد تر از همیشه بود.
-"چرا؟"
-"میدونی، این فاصله باعث شد من خیلی چیزها رو بفهمم...نمیدونم از کی شروع شد؛ ولی یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه شنیدن اسمت باعث نمیشه لبخند بزنم"
-"میتونستی بهم بگی..."
-"الان بهت میگم، من کنار اون خوشحال ترم"
-"از شنیدنش متنفرم"
-"متاسفم"
