Maybe nothing?"

Maybe nothing?"

Novah

شات دیگه‌ای رو سر کشید و به تلخی اون مایع اجازه داد تا گلوش رو بسوزونه. سرش رو به کف دستش تکیه داد و نگاهش رو به دستش که با گلسش بازی میکرد داد. با پیچیدن عطر خنکی توی هوا، اون رو به داخل ریه هاش کشید. سرش سمت پسری که کنارش نشست چرخید و سر تا پاش رو برانداز کرد. هودی طوسی‌ و کت لی تیره‌اش. حرفی نزد و دوباره مشغول بازی با لیوان کوچیکش شد.

-"تنهایی؟"

‌صدای نرم پسر توجهش رو جلب کرد، اما نه به اندازه‌ای که بهش نگاه کنه. به تایید کردن همراه با تکون دادن سرش اکتفا کرد.

-"برای مردن زیادی زود نیست؟"

‌حالا توجهش کامل جلب شده بود. سرش رو چرخوند و دقیق تر به چشم های خالی از حس پسر زل زد. چرا یک غریبه از هیچ جا باید کنار اون بشینه و سوالی رو بپرسه که کار امشب یونجون بود.

-"منظورت رو متوجه نمیشم."

‌یونجون آدمی نبود که بخواد زود عقب بکشه. با قاطعیت گفت و تعجب و حسی که گرفته بود رو پشت صداش قایم کرد.

-"منظورم اینه که دوست نداری از تصمیمت منصرف بشی؟ شاید یه آدم خوب پیدا بشه تا فرصت جدیدی رو توی زندگیت رقم بزنه."

‌یونجون خسته تر از این حرف ها بود که انتظار آدم ها رو برای کمک بکشه. سرش رو برگردوند و روی بازوهاش دراز کشید.

-"به زندگی خیلی امیدواری."

-"و تو زود امیدتو از دست دادی، چوی یونجون."

‌پسر بزرگتر سرش رو بلند کرد و چند پلک محکم زد. نگاهی به دور و اطراف بار انداخت. کسی متوجه اون ها نبود. خودش بود و پسری که معلوم نبود چطوری اسمش رو می‌دونه.

-"اسممو از کجا میدونی؟"

-"این شغل منه."

-"استاک کردن مردم؟"

‌پسر بلند خندید و چال گونه‌هاش رو به نمایش گذاشت. یونجون ابرویی بالا انداخت و منتظر جواب موند.

-"کار من منصرف کردن آدمایی مثل توئه، تا برای خودم کمتر کار بتراشم."

‌یونجون از این موش و گربه بازی خسته شده بود. عصبی جلوتر رفت و دستش رو کنار پسر روی میز کوبوند.

-"اسمت چیه؟"

-"سوبین."

-"یه روانی ای؟ تعقیبم می‌کنی؟ از آزار دادن آدما لذت میبری؟"

‌سوبین از سرجاش بلند شد و کاری کرد پسر عقب تر بره و دوباره‌ روی صندلیش جا بگیره.

-"اگر بهت بگم من خودِ مرگم، اونموقع نظرت عوض میشه؟"

‌یونجون متوجه نبود که این ها توهمات خودشن یا واقعا همچین چیزی شنیده. ثانیه هایی بین هردو به سکوت گذشت و یونجون محو جادوی سیاه چشم های سوبین شد. سوبین جلوتر اومد تا بهتر بتونه به یونجون نگاه کنه. پسر اختیارش رو کم کم داشت جلوی اون عطر و نزدیکی و چشم‌ها از دست میداد. حس سنگینی رو روی قفسه سینش حس‌ میکرد. جو بین اون دو خیلی براش ترسناک اما کنجکاو کننده بود. بالاخره تسلیم اون حس شد و بدون اختیار آب دهنش رو قورت داد و آروم توی جمعیت پر سر و صدا لب زد:

-"پس دینِ من، بوسیدن مرگِ."

Report Page