Maybe In Another Life…
𝘓𝘢𝘸𝘳𝘦𝘯𝘤𝘦هیسونگ دوباره رو به روی نیکی ، داخل مطب نیکی نشسته بود و انگشتاشو به هم گره زده بود و نگاه سرد و خیرهش به نیکی بود.
نیکی اما با عشقی که توی تمام وجودش میپیچید و قفسه سینهش رو تحت فشار قرار داده بود به هیسونگ خیره بود.
نگاهش رو روی جزئیات زیبا اما بی حس مراجعه کنندهش میچرخوند. دقیقا شبیه همون روز اولی که دیده بودش.
اون روز میخواست هیسونگ رو مسخره خودش کنه و با چندتا دارو اونو خوب کنه. اون روز فکر میکرد حرفایی که هیسونگ میزنه تلقینه. اما اشتباه کرده بود و این اولین اشتباه زندگی نیکی بود که حالا توی دام اشتباهش افتاده بود، عاشق بود.
عاشق اون نگاه سرد بود. عاشق صدایی که خیلی عادی باهاش صحبت میکرد انگار نه اون بیماره و نه نیکی پزشکشه.
امروز طبق قراری که دو سال پیش باهم گذاشته بودن قرار بود اخرین جلسه ای باشه که هیسونگ به مطب نیکی برای درمان مراجعه میکنه.
اما هیچی توی وجود هیسونگ عوض نشده بود. هیچ جرقه ای درون احساسات و مغز پسر نزده بود. انگار هنوز روز اولیه که داره نیکی رو میبینه.
بی حس، خنثی، بدون ذره ای استرس یا هیجان، بدون ذره ای عشق.
هیسونگ چیزی بیشتر از یه مراجعه کننده برای نیکی بود، اونا بارها توی همون مطب و روی همون میز باهم خوابیده بودن. هرچند که این تصورات ذهن نیکی بود. اون از هیسونگ روانی تر شده بود.
بارها وقتی هیسونگ پیشش بود یا نبود، تصور میکرد داره تنشو لمس میکنه. تصور میکرد هیسونگ کنار گوشش زمزمه میکنه که موفق شدی..حالمو خوب کردی نیکی..من عاشقت شدم.
اما اینا فقط تصورات نیکی ای بود که خواست کمک کنه اما خودش ته چاه کشیده شد، حتی چند مرتبه پایین تر از چاهی که هیسونگ لعنتی توش بود.
-قرار نیست حرف بزنیم؟
+نه
-پس چرا امروز اینجام؟
+بخاطر قرارمون.
هیسونگ ابروهاشو بالا انداخت و سرش رو اروم تکون داد و نگاهش رو توی اتاق نیکی چرخوند و بعد دوباره به چشم های نیکی نگاه کرد.
-چشمات پر از حرفه دکتر
+میتونی بخونیشون هیسونگ؟
هیسونگ تکخندی زد و یه دستشو توی موهای مشکی رنگش کشید و اونارو بالا زد و سرشو با کلافگی عقب انداخت.
-تو روانشناسی نه من
+اگر اینطوره..چرا من نمیتونم چشمای تورو بخونم هیسونگ؟
هیسونگ سرشو کمی کج کرد و چند تار مو توی پیشونیش و جلوی چشمایی که موردعلاقه نیکی بودن ریخت و اروم لب زد
-چون حسی ندارم
نیکی دستاش رو مشت کرد و نفسش رو لرزون بیرون فرستاد. از جاش بلند شد و با قدم های ارومی به سمت هیسونگ رفت و هیسونگ همونجا دست به سینه موند و نگاهش رو به میز رو به روش داد.
+نتونستم نه؟
-که چیکار کنی؟
+که عاشقت کنم
هیسونگ نیشخندی زد و سرش رو کمی عقب داد تا نیکی ای که کنارش ایستاده رو ببینه و چشماشو کمی ریز کرد و زبونشو بین لباش کشید
-از کجا میدونی نتونستی؟
نیکی نگاهش رو به لبای هیسونگ داد و دستش رو محکم تر مشت کرد تا جلوی خودش رو بگیره و هیسونگ رو لمس نکنه.
نگاهش رو به چشم های هیسونگ داد. اون چشما..هنوزم چیزی توشون نمیدید. هیسونگ تُهی ترین ادمی بود که نیکی توی تمام زندگیش دیده بود. اما لحنش..لحن و کلماتی که هیسونگ به زبون میاورد.. نیکی اونارو میفهمید.
هیسونگ نمیتونست خوب دروغ بگه و نیکی حدس میزد این دلیلیه که هیسونگ همیشه ساکته، چون همیشه یه دروغگوعه.
+چون هیچی نمیبینم
هیسونگ لبخندی که زده بود حالا از بین رفته بود و فقط با صورت خنثیش به نیکی نگاه میکرد.
-مگه باید ببینیش؟
+حسش نمیکنم
-چجوری حسش میکنی؟
از جاش بلند شد و قدمی به سمت نیکی برداشت و نیکی ثابت موند و نگاهی که حالا توش غم موج میزد رو به چشم های هیسونگ داد.
+تو نمیدونی عشق چیه پس حتی اگر بگم نمیفهمیش
-اوه..نباید اینارو به زبون نیاری دکتر؟
+تو دیگه بیمار نیستی هیسونگ
-اما من تغییری نکردم
+تو از اولم همین بودی، یه هیولا ساخته شدی ، و میتونی هیولا بسازی
هیسونگ با جمله اخر نیکی، اخم ریزی کرد و نگاهش رو به دست های نیکی داد.
+چیه؟
-دستات
+خب؟
نیکی میدونست هیسونگ بی توجه تر از چیزیه که متوجه شه نیکی برای اولین بار لباس استین بلند پوشیده، اما یه چیزی کار رو خراب میکرد و اون زخم های کنار انگشتاش بود.
-چیکار کردی؟
+شیشه جمع کردم
-شیشه چیو؟
نیکی نیشخندی زد و اروم به سمت هیسونگ رفت و دستشو پشت کمر هیسونگ قرار داد و سرش رو جلو برد و کنار گوشش زمزمه کرد
+شیشه پنجره های خونه
-خونهی کی؟
نیکی داشت کلافه میشد که هیسونگ توجهش رو به چیزی غیر از خودش داده و دستشو توی موهای هیسونگ برد اما قبل اینکه بتونه چنگشون بزنه، سر خودش محکم روی میزش کوبیده شد و دستاشو سست کرد و صدای دادش بالا رفت.
-بهم دست نزن دکتر، گفته بودم ازش خوشم نمیاد
+برام مهم نیست ، تو دیگه بیمار من نیستی
هیسونگ فکش رو به هم فشرد و موهای نیکی رو با هول دادنش سمت عقب ول کرد و دستاشو توی جیبش فرو برد.
-پس حالا که غریبه ایم، من زیاد اهل مکالمه نیستم پس بهتره خدافظی کنیم
نیکی صاف ایستاد و دستشو کنار سرش کشید تا کمی دردشو کمتر حس کنه و با حرف هیسونگ اروم خندید و نگاهش رو به صورت هیسونگ داد
+داشتی از عشق حرف میزدی هیسونگ، حالا غریبه ایم؟
-تو بحثشو باز کردی نیکی.
نیکی با حرص بهش خیره شد و هیسونگ یه تای ابروشو بالا داد و سرشو کمی کج کرد و سوالی به نیکی خیره موند.
+داری مسخرهم میکنی
-دارم نگاهت میکنم
+تو هیچوقت منو نگاه نکردی
هیسونگ کمی چشماشو ریز کرد و نفسش رو با آهی بیرون فرستاد و اروم دور میز نیکی چرخید تا به صندلیش رسید و نشست. سر جایی نشست که همیشه نیکی مینشست. اما میتونست چیزایی که نیکی روی اون صندلی تجربه کرده بود رو حس کنه؟! قطعا نه.
+حسش میکنی هیسونگ؟
-چیو؟
+سنگینی اون صندلی لعنتی رو
-فقط یه صندلیه نیکی.
نیکی با این حرف اروم سمت هیسونگ رفت و دستشو روی دسته صندلی قرار داد و هیسونگ رو سمت خودش چرخوند.
+اینجا جاییه که من عاشقت شدم و برات زجر کشیدم
-چرا؟
+چی؟!
-چرا عاشقم شدی؟!
نیکی با چهره ناباوری به هیسونگ نگاه کرد و اخمی روی صورتش نشست
+یعنی چی؟
-نمیفهمی زبونمو؟
+داری میگی چرا عاشق شدم؟
-اره؟!
نیکی بلند خندید و دستش رو روی میز کوبید و دست دیگش محکم به اون دسته صندلی چنگ میزد تا توی صورت هیسونگ نخوابه.
+تو واقعا یه ربات کوفتی ای!
-منم احساسات دارم نیکی
+من هیچوقت ندیدمشون!
-شاید چون لیاقت دیدنشون رو نداشتی
نیکی فکش از شدت عصبانیت و حرص و غم منقبض شده بود و میلرزید.
+و کی لیاقتشو داره؟
هیسونگ کمی مکث کرد و نگاهش اروم از تو صورت نیکی پایین افتاد و به کشویی که بغل پای نیکی بود نگاه کرد و شمرده لب زد
-یه قاتل
نیکی رد نگاه هیسونگ رو گرفت و حس کرد اون پسر چیزی رو فهمیده.
+چرا؟
-چون تنها احساسی که میتونم داشته باشم، تنفر و ترسه نیکی
نیکی نمیتونست باور کنه که اینو از هیسونگ شنیده. ترس؟! هیسونگ و ترس؟ نمیتونست باورش کنه.
+تو نمیترسی
-من از ادما و اعتماد بهشون میترسم
+اون ترس نیست
-پس؟
+تنفره
-نمیتونم از کسی که نمیشناسمش متنفر باشم
+تنفر به خودت هیسونگ.
هیسونگ کمی مکث کرد و فقط به نیکی نگاه کرد. سکوت کرده بودن. هردو انگار با این حرف موافق بودن.
-من از خودم متنفر نیستم
+از اینکه انقدر نحسی متنفری
-من نحس نیستم نیکی!
+تو توی زندگی هرکی میری زندگیش تموم میشه، تو نحسی هیسونگ.
هیسونگ مشتش رو روی میز کوبید و از جاش بلند شد و با چنگ زدن به یقه نیکی، اونو به شیشه پنجره کوبید و توی صورتش داد زد
-خفه شو! داری زیادی میری رو مخم
+چون حقیقتو میگم؟
هیسونگ مشتی توی صورت نیکی کوبید و تنها ریکتی که از پسر گرفت، هیس کشیدنش از پاره شدن کنار ابروش بود و دوباره سرشو سمت هیسونگ چرخوند.
+ارومت میکنه؟
هیسونگ اینبار مشتش رو توی گونه نیکی پایین اورد و باعث شد کنار لب پسر ببره و خونش روی چونهش چکه کرد.
-دهنتو ببند نیکی. یه جمله دیگه بگو تا با همون چاقویی که همه اون ادمارو کشتی گردنت رو ببرم
نیکی وقتی این حرف رو شنید نتونست جلوی خندهش رو بگیره و قهقهه بلندی زد.
صدای خنده هاش توی اتاق پیچیده بود و این بدجور داشت روی اعصاب هیسونگ رژه میرفت.
+پسر تو دیوونه ای!
هیسونگ اخم ریزی کرد و سرش رو کج کرد تا بفهمه منظور نیکی چیه اما توی یک ثانیه ، نیکی گردن هیسونگ رو چوک کرد و اونو به دیوار کنار پنجره کوبوند و توی صورتش خم شد
-اون چاقو نیست هیسونگی..تفنگه!
هیسونگ هنوزم نگاهش سرد بود. بدون هیچ حسی، هیچ ردی از ترس توی چشماش نبود انگار کسی که گردنش رو چنگ زده قاتل نیست.
نیکی از این بی حسی پسر کلافه شده بود و یقه هیسونگ رو کشید و اونو به سمت صندلیش کشید و دوباره روی صندلی انداختش.
در اون کشو رو باز کرد و از داخلش کُلتش رو بیرون کشید و هیسونگ با دیدن اون میتونست بگه کمی ترس به وجودش افتاده بود. اما هنوز نه. هنوز چیزی به نیکی نشون نمیداد.
نیکی کلت رو روی پیشونی هیسونگ قرار داد و سرشو به صندلی فشرد. نگاهش رو به اون چشم هایی داد که عاشقشون بود. به اون لب هایی که ارزو داشت ببوستشون. به اون دست هایی که هرشب تصور میکرد لمسش میکنن. به پاهایی که دلش میخواست دور کمرش حلقه شن. و در اخر دوباره به چشم هاش.
+چشم هات خاصن هیسونگ
-ابراز علاقه تو خاص تره
نیکی اروم خندید و به سمت پسر رفت و یقهش رو چنگ زد و اونو از جاش بلندش کرد.
هیسونگ رو دنبال خودش کشید و وقتی به پنجره بلندی که به شهر دید داشت رسید ، هیسونگ رو به اون نزدیک کرد و چسبوندش به شیشه.
+نمیترسی؟
-از تو؟
+از اسلحه
-نه.
+از من چی؟
-نه.
+پس از چی میترسی هیسونگا؟
-از اینکه حس کنم.
+چی رو؟
-تورو، احساساتت رو، قلبمو.
نیکی لبخند ریزی زد و اروم صورتشو جلو برد و لب هاشو به لب های هیسونگ رسوند. اروم لب های پسر رو بوسید و وقتی دید چشماشو بسته، دوباره بوسیدش.
هیسونگ فقط چشماشو بسته بود و نفس های ارومی میکشید و نیکی، کوتاه لباشو روی لبای هیسونگ فشار میداد و میبوسیدش و دوباره عقب میکشید.
-بلد نیستی؟
+نمیخوام بوسه خیسی باهات داشته باشم
-چرا؟
+چون تو نمیخوایش
هیسونگ نگاهش رو به لب های نیکی داد و زبونشو روی لبای خودش کشید و اروم دستشو روی گونه نیکی کشید و زیر چشمشو نوازش کرد.
-از کجا میدونی؟
+نمیدونم
-پس چرا میگیش؟
+چون تو هیچی نمیگی
هیسونگ هوم ارومی گفت و دستش و عقب برد و کمی سرش رو چرخوند تا شهر رو از پشت سرش ببینه. تونست فاصله گرفتن نیکی از بدنش رو حس کنه اما بهش توجهی نکرد تا وقتی که صدایی شنید که باعث شد پاهاش سست شه و قلبش بریزه.
نیکی شلیک کرده بود. نه به هیسونگ. به شیشه رو به روش. و شیشه ها تماما پایین میریختن و صورت هیسونگ رو کمی زخمی کرده بودن اما اون پسر فقط چشماشو بسته بود و با پاهای لرزونش همونجا ایستاده بود.
صدای شیشه خورده ها کم کم ساکت شد و هیسونگ دقیقا لبهی اون ساختمون بود.
+حالا بهتر میتونی شهر رو ببینی پاپی
هیسونگ چشماش پر از اشک شده بود و دستاش میلرزید و یخ زده بود. چشم هاش رو اروم باز کرد و نگاهش رو به رو به روش دوخت و نفس هاش تند تر از قبل شد. وقتی دید اون لبه ایستاده و هیچی مانعش نیست ضربان قلبش چندین برابر بالا رفت و نفس هاش سریع تر. و نه خودش و نه نیکی، نمیدونستن این نفس ها از هیجانه یا ترس.
درسته. هیجان. هیسونگ بالاخره داشت به پایان زندگیش نزدیک میشد اما پاهاش چسبیده بود به زمین. نمیتونست تکون بخوره. انقدر محکم سر جاش ایستاده بود انگار توی قیر گیر کرده بود.
نیکی چند قدم دیگه از هیسونگ فاصله گرفت و کلتش رو طوری نشونه گرفت که دقیقا سمت قلب هیسونگ باشه.
+حسش میکنی؟
هیسونگ بدون اینکه سمت نیکی بچرخه جواب داد
-اره..
+قلبتو حس میکنی هیسونگ؟
-اره لعنتی اره!
داد زد و به سمت نیکی چرخید اما همون لحظه، اخرین صحنه ای که از نیکی تونست ببینه چشم های خیس از اشک و قرمز شدهش بود و بعد درد شدیدی توی قفسه سینهش پیچید.
اینبار نیکی دقیقا و مستقیما به قلب پسر شلیک کرده بود.
+هر چیزی که تورو ازار بده باید بمیره هیسونگ..حتی خودت و قلب لعنتیت..
هیسونگ بعد از شنیدن این حرف ها، بدنش سست تر از همیشه شد و نگاه سرد اخری رو به چشمای نیکی داد و بعد از اون ، خالی شدن زیر پاهاش رو حس کرد و از پشت سرش ازاد شد.
شهر رو میدید که از جلوی چشم هاش میگذشت و هوای زیاد و سردی رو حس میکرد که به پوست صورتش برخورد میکرد اما هیچی رو بیشتر از درد حس نمیکرد.
نه درد اون تیر لعنتی که به ارزوش رسونده بودش، بلکه درد پشیمونی، از اینکه نیکی رو عمیق تر نبوسید.
و بالاخره، سیاهی.
سیاهی ای که همیشه انتظار میکشید تا ببینتش و بخاطرش تمام احساساتش رو خاموش کرده بود تا فقط اونو حس کنه. اما چرا قبل از این سیاهی انقدر قلبش شکست؟ چرا اخرین لحظه زندگیش انقدر حس پشیمونی و دلتنگی توی وجودش پیچید؟ خودشم براش جوابی نداشت. اینبار، هیسونگ کسی بود که سوالش بی جواب بود و هیچکسی نمیتونست بهش جواب درست رو بده.
جز نیکی ای که بعد از دیدن سقوط شیطان موردعلاقهش، خودش رو با اخرین تیر توی اسلحه کشته بود به امید اینکه زندگی بعدی هیسونگ اون رو بپذیره.
Done.
Thanks for reading.